سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱

نسیم خنک صبحگاهی به پنجره اتاق دخترک مشت میزد . تق تق .
دخترک همچنان غرق خواب بود . با آن لباس بلند سفید و موهای طلایی ژولیده و دهان نیمه باز غرق خواب بود .
خورشید نور خود را از شیشه پنجره به داخل اتاق رساند تا شاید کمی روشنایی دخترک را بیدار کند .
اما دخترک همچنان غرق خواب بود در حالی که رویای شیرینی میدید صدای در زدن توسط خدمه باعث شد دخترک از خواب بپرد .
خدمه آروم در را باز کرد و با سر پایین وارد اتاق شد و با قدم های از پیش تعیین شده نزدیک تخت آمد و گفت : خانم صبحانه براتون آوردم.
دخترک سرش را گیج بالا آورد و به خدمه نگاهی انداخت و بلافاصله او را شناخت و لبخندش کش آمد و در جا انرژی گرفت .
آنقدر که بلند شد و رو تخت شروع کرد به پریدن و بلند خندیدن .
آن خدمه همان فردی بود که دخترک خیلی دوستش داشت .
حتی خدمه هم نمی دانست چرا . اما ته دلش از اینکه دخترک دوستش داشت شاد بود .
دخترک با خنده از تخت پایین اومد و خدمه را در آغوش گرفت و بلند بلند خندید .
همیشه می‌خندید. جاهایی که نباید می‌خندید. هر ثانیه می خندید . و همان خندیدن ها بار ها کار دستش داده بود .
خدمه حواسش رو جمع کرد سینه هاوی شکلات صبحانه و نون تست رو از دستش نیندازد .
مهربانانه دستی به کمر دخترک کشید و گفت : خانم لطفا زودتر صبحانه تون رو بخورید باید زود تر آماده تون کنم برا تولد خواهرتون .
دخترک رو تخت نشست و گیج به نون تست زل زد . خدمه با لبخند روبه رویش رو زانو نشست و سینی را بر روی تخت گذاشت و کمی شکلات صبحانه رو نون تست زد و برد سمت دهان دخترک .
دخترک عادت داشت با نان لواش شکلات صبحانه بخورد برا همین صورتش را برگرداند آن طرف و دستانش را دور خوردش جمع کرد و لبانش را غنچه کرد و حالت قهر به خود گرفت .
دیدگاه ها (۰)

شخصیت اصلی پسر : سانیار برزین مو مشکی چشم مشکیسن : ۲۹شاهزا...

اسم رمان : سقوط درخشان یک دیوانه پادشاه ، ملکه ، شاهزاده ، ....

I like this mistake.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط