به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: ن

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۲)

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی استاز زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز...

تیامقشنگ ترین چیز تو این دنیا دیدن لبخند پدر و مادره و اینکه...

تیاماحترام گذاشتیم و فکر کردند نمیفهمیمتوجه کردیم و خیال کرد...

تیاماین شما هستید که تابلو زندگیخود را نقاشی میکنیدبهشت را ن...

پیامبر (ص): وقتی در شب معراج به آسمان چهارم رفتم چهره ای را ...

Crown~P14امروز کاغذ ها به دستم رسید، گذاشتمشون رو میز و رفتم...

ادامه ۶ عشق و اشک هیون و ای ان به سمت اتاق ریس کانگ حرکت کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط