پارت دوم

پارت دوم


همون لحظه تصمیم گرفتم بهترین لباسم رو بپوشم، طوری که حتی خودش هم حرفی برای گفتن نداشته باشه.



---


مهمونی بزرگ و باشکوهی تو ویلا برگزار شد.
تصمیم گرفتی امشب متفاوت باشی.
یه لباس شیک، با*ز و خوش‌رنگ پوشیدی.
وقتی از پله‌ها پایین اومدی، همه ساکت شدن. جیمین که تا اون لحظه با چند نفر حرف می‌زد، نگاهش یخ زد. چشم ازت برنمی‌داشت.


اون شب برق خاصی بینتون بود.
جیمین دیگه پسر مغرور روزهای قبل نبود.
آهنگ آرامی شروع شد.
نورهای گرم و ملایم سالن روی لباس با*ز و شیکت می‌افتاد.
جیمین چند قدم به سمتت اومد، نگاهش ثابت روی چشمهات، و بدون حرف دستش رو دراز کرد:

— «با من می‌رقصی؟»

دستت رو توی دستش گذاشتی.
گر*مای ک*ف دستش بلافاصله به پو*ستت منتقل شد.
وقتی به وسط سالن رسیدین، یک دستش پ*شت کمر*ت قرار گرفت، ل*مسش نر*م ولی محکم بود، انگار نمی‌خواست حتی یک لحظه ازت فاصله بگیره.

حرکت آهسته‌تون با آهنگ هماهنگ بود.
هر بار که چرخ می‌زدی، انگشت‌*هاش کمی روی کمر*ت سر می‌خورد، گر*مایی ملایم و قلقلک‌آور از ستو*ن فقر*اتت تا شو*نه‌هات بالا می‌رفت.

در یک لحظه که به هم نزدیک شدین، ن*فس گرمش کنار گوشَت حس شد. زمزمه کرد:

— "می دونی... وقتی اینقدر نزدیکت هستم، حتی نفس کشیدن برام فرق می‌کنه... اولش می‌خواستم دیوونه‌ات کنم، ولی حالا دارم خودم دیوونه می‌شم."


قلبت یه لحظه وایساد.

نو*ک انگشت‌*هاش پ*شت گر*دنت رو ل*مس کرد، انگار مسیر موهات رو دنبال می‌کرد. نگاهش پایین اومد، برای چند ثانیه به ل*ب‌هات خیره شد، ولی به جای عجله، فقط پیشو*نیش رو به پیشو*نیت چ*سبوند. قلبت تند می‌زد و آهنگ، انگار فقط برای شما دو نفر پخش می‌شد.

آخر رقص، وقتی آخرین نت آهنگ پخش شد، د*ستش هنوز کمر*ت رو رها نکرده بود.
آرام گفت:

— «فکر کنم امشب رو هیچ‌وقت فراموش نکنم... چون اولین بار بود که اینقدر حس کردم بهت نزدیکم.»

با صدای آرامی گفت:

— «بیا یه کم ن*فس بکشیم.»

همراهش به سمت بالکن رفتی.
هوای خنک شب به صورتت خورد و عطر گل‌های باغ، با عطر ادکلن گرم و شیرین جیمین ترکیب شد.

به نرده بالکن تکیه دادی، ولی جیمین ایستاد روبرویت.
نور مهتاب صورتش رو نصفه روشن کرده بود و نگاهش ع*میق‌تر از همیشه بود.
آهسته جلو اومد، یک دستش رو روی نرده گذاشت و با دست دیگه‌اش موهات رو که کمی روی صورتت افتاده بود کنار زد.

— «امشب... فوق‌العاده‌ای.»

صدایش لرز ملایمی داشت، انگار واقعا تحت تأثیر بود.

انگش*ت شستش به آرامی خط ف*ک و گونه‌*ات رو نوازش کرد.
قلبت تندتر زد.
یک قدم دیگه جلو اومد، حالا گرمای بدنش رو می‌تونستی حس کنی.

ن*فسش روی ل*ب‌هایت می‌نشست.
اما به جای عجله، اول پیشا*نیش رو به پیشا*نیت چ*سباند.
برای چند لحظه فقط با چشمان بسته ن*فس کشیدید، انگار هیچ‌کس دیگری در دنیا نبود.

بعد، دستش به پ*شت گر*دنت رفت و نوازش ملایمی کرد. نگاهش پایین آمد و این بار لبخندی کوتاه زد؛ آرام، ل*ب‌هایش را روی ل*ب‌هایت گذاشت. ل*مسش نر*م و آهسته بود، مثل یک سؤال بی‌صدا که منتظر پاسخ بود.

وقتی عقب کشید، ن*فس‌زنان گفت:

— «این فقط شروعشه... امیدوارم بدونی.»

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم (اخر)ل*ب‌های جیمین هنوز فاصله‌ای ناچیز با ل*ب‌هایت ...

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---باران روی آس...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---بارون ریزی روی...

پارت دوم (اخر)جرقه‌ی یادآورییک شب بارانی دیگر...تهیونگ به طو...

part 2ا/ت طوری گفت که فقط ا/د بشنوه در حالی که ا/د وسایل هاش...

"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"(پارت دوم "اخر")*ا/ت هنوز هم اخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط