𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 7
هان هنوز جلوی در ایستاده بود.
چند بار دیگه دستگیره را پایین کشید.
بیفایده بود.
با حرص برگشت و خودش را روی تخت انداخت.
هان: فکر کرده با قفل کردن در میتونه منو نگه داره؟
...
تق تق.
هان اخم کرد.
هان: باز تویی فلیکس؟
جوابی نیامد.
در باز شد.
این بار...
خودِ مرد ناشناس وارد اتاق شد.
همان کت مشکی...
همان نگاه سرد...
بدون هیچ محافظی.
هان صاف نشست.
هان: بالاخره اسم داری یا باید تا آخر عمر برای من ناشناس بمونی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
مرد ناشناس : لی مینهو.
هان لحظهای ساکت ماند.
بالاخره اسمش را فهمیده بود.
هان: لی مینهو...
مینهو چیزی نگفت.
پاکتی قهوهای را روی میز گذاشت.
هان: این چیه؟
مینهو: بازش کن.
هان با تردید پاکت را برداشت.
داخلش...
کیف پولش بود.
موبایلش...
کلید خانهاش...
و حتی هدفونش.
همهچیز سر جایش بود.
هان با تعجب به مینهو نگاه کرد.
هان: فکر نمیکردم وسایلمو پس بدی.
مینهو: نگفتم آزادی.
لبخند هان محو شد.
مینهو: فقط نمیخوام فکر کنی دزدیم وسایلتو.
هان پوزخند زد.
هان: آدمربایی بهتره؟
برای اولین بار، مینهو تقریباً نامحسوس لبخند زد.
مینهو: نه.
بعد از جیب کتش، موبایل هان را برداشت و روی میز گذاشت.
مینهو: میتونی به خانوادت زنگ بزنی.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: شوخی میکنی؟
مینهو: فقط...
مکث کوتاهی کرد.
مینهو: نمیگی کجایی.
هان فوراً موبایل را برداشت.
شمارهی مادرش را گرفت.
بعد از چند بوق...
مادر هان: جیسونگ؟! کجایی؟ از دیشب نگرانت بودیم!
هان ناخودآگاه به مینهو نگاه کرد.
مینهو فقط ساکت ایستاده بود.
هان: حالم خوبه... فقط یه کار پیش اومده... شاید چند روز دیرتر برگردم.
چند دقیقه بعد تماس قطع شد.
هان آرام گوشی را پایین آورد.
هان: ممنون...
خودش هم از گفتن این کلمه تعجب کرد.
مینهو بدون هیچ واکنشی گفت:
مینهو: فکر نکن این یعنی بهت اعتماد دارم.
هان: منم بهت اعتماد ندارم.
چند ثانیه...
هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد مینهو برگشت سمت در.
قبل از خارج شدن گفت:
مینهو: فردا صبح آماده باش.
هان: برای چی؟
مینهو دستگیره را گرفت.
مینهو: میفهمی.
در بسته شد.
هان به موبایلش نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
هان: این آدم... دقیقاً داره چه بازیای راه میندازه؟
پایان پارت ۷
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 7
هان هنوز جلوی در ایستاده بود.
چند بار دیگه دستگیره را پایین کشید.
بیفایده بود.
با حرص برگشت و خودش را روی تخت انداخت.
هان: فکر کرده با قفل کردن در میتونه منو نگه داره؟
...
تق تق.
هان اخم کرد.
هان: باز تویی فلیکس؟
جوابی نیامد.
در باز شد.
این بار...
خودِ مرد ناشناس وارد اتاق شد.
همان کت مشکی...
همان نگاه سرد...
بدون هیچ محافظی.
هان صاف نشست.
هان: بالاخره اسم داری یا باید تا آخر عمر برای من ناشناس بمونی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
مرد ناشناس : لی مینهو.
هان لحظهای ساکت ماند.
بالاخره اسمش را فهمیده بود.
هان: لی مینهو...
مینهو چیزی نگفت.
پاکتی قهوهای را روی میز گذاشت.
هان: این چیه؟
مینهو: بازش کن.
هان با تردید پاکت را برداشت.
داخلش...
کیف پولش بود.
موبایلش...
کلید خانهاش...
و حتی هدفونش.
همهچیز سر جایش بود.
هان با تعجب به مینهو نگاه کرد.
هان: فکر نمیکردم وسایلمو پس بدی.
مینهو: نگفتم آزادی.
لبخند هان محو شد.
مینهو: فقط نمیخوام فکر کنی دزدیم وسایلتو.
هان پوزخند زد.
هان: آدمربایی بهتره؟
برای اولین بار، مینهو تقریباً نامحسوس لبخند زد.
مینهو: نه.
بعد از جیب کتش، موبایل هان را برداشت و روی میز گذاشت.
مینهو: میتونی به خانوادت زنگ بزنی.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: شوخی میکنی؟
مینهو: فقط...
مکث کوتاهی کرد.
مینهو: نمیگی کجایی.
هان فوراً موبایل را برداشت.
شمارهی مادرش را گرفت.
بعد از چند بوق...
مادر هان: جیسونگ؟! کجایی؟ از دیشب نگرانت بودیم!
هان ناخودآگاه به مینهو نگاه کرد.
مینهو فقط ساکت ایستاده بود.
هان: حالم خوبه... فقط یه کار پیش اومده... شاید چند روز دیرتر برگردم.
چند دقیقه بعد تماس قطع شد.
هان آرام گوشی را پایین آورد.
هان: ممنون...
خودش هم از گفتن این کلمه تعجب کرد.
مینهو بدون هیچ واکنشی گفت:
مینهو: فکر نکن این یعنی بهت اعتماد دارم.
هان: منم بهت اعتماد ندارم.
چند ثانیه...
هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد مینهو برگشت سمت در.
قبل از خارج شدن گفت:
مینهو: فردا صبح آماده باش.
هان: برای چی؟
مینهو دستگیره را گرفت.
مینهو: میفهمی.
در بسته شد.
هان به موبایلش نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
هان: این آدم... دقیقاً داره چه بازیای راه میندازه؟
پایان پارت ۷
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۳۴۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط