فقیری سه عدد پرتقال خرید...

فقیری سه عدد پرتقال خرید...

اولی رو پوست کند خراب بود...
دومی رو پوست کند اونم خراب بود...
بلند شد لامپ رو خاموش کرد و سومی رو خورد...

گاهی وقتا باید خودمون رو به ندیدن و نفهمیدن بزنیم تا بتونیم زندگی کنیم...
دیدگاه ها (۲)

#تجربه_من ١١١۴#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری#دوتا_کافی_نیست#...

رمان دختر خاص ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود،...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

فیک : بین راندها

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط