Part The sweetest oblivion
[Part¹⁸] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_[فردا]_
_الینا
جلوی آدریانا متوقف میشم و چشمانم رو با ناباوری میبندم.
الینا:" پاپا تورو میکشه."
آدریانا:"خوب." زیر لب میگه و یک قوس بلند به قلممو روی بوم میکشه که به دیوار تکیه داده. نقاشی اگر همهاش سیاه نبود، میشد یک رنگین کمان.
خواهرم از وقتی رایان اومده بود، توی خودش بود. به کلاس هاش میرفت، ولی بقیهاش توی اتاقش میموند. هفته به آرامی میگذره و با نقاشی های غمگین و موسیقی احساسی، یک ابر سیاه روی خونه میکشه. من دارم دوباره احساس گناه میکنم، ولی هیچ قسمتی از من نمیخواد خودم رو به جای اون بذارم. من ترجیح میدم شوهری داشته باشم که نه اینقدر بیادب باشه، نه اینقدر زنباز، و راستش کمتر همخوشتیپ باشه. شاید این عجیب به نظر برسه، ولی برای من کاملاً منطقیه.
صدای خنده از پلهها میاد و من دوباره چشمانم رو میبندم.
جشن نامزدی آدریانا پنج دقیقه پیش شروع شده و اون الان روی زمین نشسته، با شلوارک پر از رنگ. من میتونم خشم پاپا رو از دور ببینم و گرماش رو حس میکنم چون هدف اسانی هستم. آدریانا هیچ وقت وقتی پاپا بهش عصبانی میشه واکنشی نشون نمیده و این اون رو عصبی میکنه، بنابراین خشمش رو روی من خالی میکنه.
الینا:"به چی فکر میکنی؟" به سمت کمدش میرم، نمیخوام توی لباسها بگردم تا یک لباس نادر پیدا کنم که بتونه بپوشه.
آدریانا:"اینکه نامزدم رو دوست ندارم. بیادبه و توهم اون صحنه رو دیدی، نه؟ می تونی تصور کنی ما باهم س.ک.س داریم، الینا؟"
من مکث میکنم، سرم رو تکون میدم وبه جستجوی لباسها ادامه میدم.
الینا:"ام، نه. نمیخوام این رو تصور کنم."
اه میکشه.
آدریانا:"چند ساعت پیش فهمیدم که باید باهاش س.ک.س داشته باشم."
صدایی از خودم درمیارم که نشون میده تعجب نمیکنم که اینقدر طول کشیده تا به این نتیجه برسه. چیز های واضح برای ذهن عجیب آدریانا مثل رازهای پنهان دنیا هستن. شگفت انگیز، چون اون همیشه در درس هاش عالی بوده و بیشتر از من دوست داشته شده.
آدریانا:"و مدام فکر میکردم،شادی دلیلی وجود داره که اینقدر جا میگیره؟ اون هیکلش بزرگه. بعد نگران شدم، شروع کردم به جستجوی عکس ها___خب، ویدیوها__از مردانی به اندازه اون، برهنه، و این فقط بیشتر نگرانم کرد."
الینا:" تو پورن میدیدی؟." درحالی که توی کمد ایستادم و اون رو میبینم که آقای خرگوش رو زیر رنگین کمان سیاه نقاشی میکنه.
سرش رو کجمیکن تا شاهکارش رو ببینه.
آدریانا:"اره، فکر کنم اینطوری بهش میگن."
ماما:"آدریانا!"
خواهرم نالید و من به سمت در نگاه میکنم. مامان یک لباس قرمز پوشیده و چهرهاش عصبانیه. یک سری فحش ایتالیایی به سرعت از دهنش بیرون میاد و بعد لباس رو از دستم میگیره و به آدریانا ضربه میزنه.
ماما:" زود برو دوش بگیر!" "و پورن!" بیشتر ایتالیایی. "به چی فکر میکردی؟"
یک خنده از من درمیاد.
مامان با نگاهی به من زل میزنه و من اون رو به سرفه تبدیل میکنم. همیشه در بدترین زمان ها ظاهر میشه. ما نمیتونیم هیچ چیزی رو پنهان کنیم.
ماما:" الینا ، برو روشو رو آروم کن. خدا نکنه دوباره مهمونا رو بزنه."
الینا:"من؟ باید چهکار کنم؟"
تنها چیزی که میگیرم چند جمله سرزنش آمیز به ایتالیاییه که حتی به موضوع فعلی هم مربوط نیست. وقتی مامان شروع میکنه، درباره هرچیزی جز چیزی که الان عصبانیه صحبت میکنه. این بار، درباره یک ظرف چینی موردعلاقش که شکسته، نونا که دوباره درباره ناهارش شکایت کرده و نگهداری چمن که امروز نیومده. که قطعاً برای همه بهتره...
مهمونا یکی یکی وارد میشن درحالی که من به سمت پله ها میرم. من یک لباس ماکسی چاکر صورتی پوشیدم، پاشنههایی با پاپیون که دور مچ پام پیچیده، وموهام رو باز گذاشتم و به یک طرف سنجاق کردم. حتی اگر با این ازدواج موافق نبودم، به این معنی نبود نمیخوام از فرصت استفاده کنم و خوب لباس بپوشم. راستش، این بهترین قسمت هفتهام بود.
[ادامه دارد]
شرایط پارت بعدی
لایک: بالای ۲۰
بازنشر: هرچقدر بیشتر بهتر
کامنت: ۱۰۰
این پارت کم شد شرمنده دستام درد گرفت. قشنگام حمایت کنید🍓❤️
_[فردا]_
_الینا
جلوی آدریانا متوقف میشم و چشمانم رو با ناباوری میبندم.
الینا:" پاپا تورو میکشه."
آدریانا:"خوب." زیر لب میگه و یک قوس بلند به قلممو روی بوم میکشه که به دیوار تکیه داده. نقاشی اگر همهاش سیاه نبود، میشد یک رنگین کمان.
خواهرم از وقتی رایان اومده بود، توی خودش بود. به کلاس هاش میرفت، ولی بقیهاش توی اتاقش میموند. هفته به آرامی میگذره و با نقاشی های غمگین و موسیقی احساسی، یک ابر سیاه روی خونه میکشه. من دارم دوباره احساس گناه میکنم، ولی هیچ قسمتی از من نمیخواد خودم رو به جای اون بذارم. من ترجیح میدم شوهری داشته باشم که نه اینقدر بیادب باشه، نه اینقدر زنباز، و راستش کمتر همخوشتیپ باشه. شاید این عجیب به نظر برسه، ولی برای من کاملاً منطقیه.
صدای خنده از پلهها میاد و من دوباره چشمانم رو میبندم.
جشن نامزدی آدریانا پنج دقیقه پیش شروع شده و اون الان روی زمین نشسته، با شلوارک پر از رنگ. من میتونم خشم پاپا رو از دور ببینم و گرماش رو حس میکنم چون هدف اسانی هستم. آدریانا هیچ وقت وقتی پاپا بهش عصبانی میشه واکنشی نشون نمیده و این اون رو عصبی میکنه، بنابراین خشمش رو روی من خالی میکنه.
الینا:"به چی فکر میکنی؟" به سمت کمدش میرم، نمیخوام توی لباسها بگردم تا یک لباس نادر پیدا کنم که بتونه بپوشه.
آدریانا:"اینکه نامزدم رو دوست ندارم. بیادبه و توهم اون صحنه رو دیدی، نه؟ می تونی تصور کنی ما باهم س.ک.س داریم، الینا؟"
من مکث میکنم، سرم رو تکون میدم وبه جستجوی لباسها ادامه میدم.
الینا:"ام، نه. نمیخوام این رو تصور کنم."
اه میکشه.
آدریانا:"چند ساعت پیش فهمیدم که باید باهاش س.ک.س داشته باشم."
صدایی از خودم درمیارم که نشون میده تعجب نمیکنم که اینقدر طول کشیده تا به این نتیجه برسه. چیز های واضح برای ذهن عجیب آدریانا مثل رازهای پنهان دنیا هستن. شگفت انگیز، چون اون همیشه در درس هاش عالی بوده و بیشتر از من دوست داشته شده.
آدریانا:"و مدام فکر میکردم،شادی دلیلی وجود داره که اینقدر جا میگیره؟ اون هیکلش بزرگه. بعد نگران شدم، شروع کردم به جستجوی عکس ها___خب، ویدیوها__از مردانی به اندازه اون، برهنه، و این فقط بیشتر نگرانم کرد."
الینا:" تو پورن میدیدی؟." درحالی که توی کمد ایستادم و اون رو میبینم که آقای خرگوش رو زیر رنگین کمان سیاه نقاشی میکنه.
سرش رو کجمیکن تا شاهکارش رو ببینه.
آدریانا:"اره، فکر کنم اینطوری بهش میگن."
ماما:"آدریانا!"
خواهرم نالید و من به سمت در نگاه میکنم. مامان یک لباس قرمز پوشیده و چهرهاش عصبانیه. یک سری فحش ایتالیایی به سرعت از دهنش بیرون میاد و بعد لباس رو از دستم میگیره و به آدریانا ضربه میزنه.
ماما:" زود برو دوش بگیر!" "و پورن!" بیشتر ایتالیایی. "به چی فکر میکردی؟"
یک خنده از من درمیاد.
مامان با نگاهی به من زل میزنه و من اون رو به سرفه تبدیل میکنم. همیشه در بدترین زمان ها ظاهر میشه. ما نمیتونیم هیچ چیزی رو پنهان کنیم.
ماما:" الینا ، برو روشو رو آروم کن. خدا نکنه دوباره مهمونا رو بزنه."
الینا:"من؟ باید چهکار کنم؟"
تنها چیزی که میگیرم چند جمله سرزنش آمیز به ایتالیاییه که حتی به موضوع فعلی هم مربوط نیست. وقتی مامان شروع میکنه، درباره هرچیزی جز چیزی که الان عصبانیه صحبت میکنه. این بار، درباره یک ظرف چینی موردعلاقش که شکسته، نونا که دوباره درباره ناهارش شکایت کرده و نگهداری چمن که امروز نیومده. که قطعاً برای همه بهتره...
مهمونا یکی یکی وارد میشن درحالی که من به سمت پله ها میرم. من یک لباس ماکسی چاکر صورتی پوشیدم، پاشنههایی با پاپیون که دور مچ پام پیچیده، وموهام رو باز گذاشتم و به یک طرف سنجاق کردم. حتی اگر با این ازدواج موافق نبودم، به این معنی نبود نمیخوام از فرصت استفاده کنم و خوب لباس بپوشم. راستش، این بهترین قسمت هفتهام بود.
[ادامه دارد]
شرایط پارت بعدی
لایک: بالای ۲۰
بازنشر: هرچقدر بیشتر بهتر
کامنت: ۱۰۰
این پارت کم شد شرمنده دستام درد گرفت. قشنگام حمایت کنید🍓❤️
- ۲۰.۰k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط