𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²
ویو: جونگکوک
با عجله به سمت اتاق دویدم.
جلوی در رسیدم.
قفل بود.
_ ات!
هیچ جوابی نیومد.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و محکم کشیدم.
باز نشد.
_ ات!
سهاون و بقیه پشت سرم رسیدن.
سهاون:
قربان، در قفله.
با عصبانیت گفتم:
_ عقب برید.
چند قدم عقب رفتن.
با تمام توانم به در ضربه زدم.
صدای شکستن قفل توی راهرو پیچید.
در باز شد.
وارد اتاق شدم.
برای چند ثانیه...
فقط خیره موندم.
ات روی صندلی بیهوش شده بود.
چشمهام روی صورتش ثابت موند.
_ ات...
آروم به سمتش رفتم.
دیدنش بعد از دو روز...
خیلی بدتر از چیزی بود که تصور میکردم.
_ ات، صدای منو میشنوی؟
هیچ واکنشی نشون نداد.
خم شدم و بهآرومی دستش رو آزاد کردم.
_ سهاون!
سهاون:
بله، قربان؟
_ آمبولانس.
سهاون:
همین الان.
ات رو بهآرومی بلند کردم.
بدنش هیچ واکنشی نداشت.
_ چیزی نیست... تموم شد.
صدایم پایین بود.
_ دیگه کسی بهت دست نمیزنه.
سریع از اتاق بیرون رفتم.
سهاون و بقیه پشت سرم حرکت کردن.
چند دقیقه بعد، ات رو داخل ماشین گذاشتیم.
من کنارش نشستم.
نگاهم هنوز روی صورت رنگپریدهاش بود.
_ فقط طاقت بیار...
ماشین با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²
ویو: جونگکوک
با عجله به سمت اتاق دویدم.
جلوی در رسیدم.
قفل بود.
_ ات!
هیچ جوابی نیومد.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و محکم کشیدم.
باز نشد.
_ ات!
سهاون و بقیه پشت سرم رسیدن.
سهاون:
قربان، در قفله.
با عصبانیت گفتم:
_ عقب برید.
چند قدم عقب رفتن.
با تمام توانم به در ضربه زدم.
صدای شکستن قفل توی راهرو پیچید.
در باز شد.
وارد اتاق شدم.
برای چند ثانیه...
فقط خیره موندم.
ات روی صندلی بیهوش شده بود.
چشمهام روی صورتش ثابت موند.
_ ات...
آروم به سمتش رفتم.
دیدنش بعد از دو روز...
خیلی بدتر از چیزی بود که تصور میکردم.
_ ات، صدای منو میشنوی؟
هیچ واکنشی نشون نداد.
خم شدم و بهآرومی دستش رو آزاد کردم.
_ سهاون!
سهاون:
بله، قربان؟
_ آمبولانس.
سهاون:
همین الان.
ات رو بهآرومی بلند کردم.
بدنش هیچ واکنشی نداشت.
_ چیزی نیست... تموم شد.
صدایم پایین بود.
_ دیگه کسی بهت دست نمیزنه.
سریع از اتاق بیرون رفتم.
سهاون و بقیه پشت سرم حرکت کردن.
چند دقیقه بعد، ات رو داخل ماشین گذاشتیم.
من کنارش نشستم.
نگاهم هنوز روی صورت رنگپریدهاش بود.
_ فقط طاقت بیار...
ماشین با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳۴۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط