🍁رمان : در مسیر عشق🍁
🍁رمان : در مسیر عشق🍁
p¹⁴
= ا/تتت بیا دستهای منو هم باز کن من برم پیش جونکوکککک
+ ب...باشه
ویو نویسنده :
ا/ت زود دستهای تهیونگ و باز کرد و تهیونگ رفت پیش جونکوک و میگفت که چشماشو کامل نبنده
= خب زودباش زنگ بزن آمبولانس جونکوک چشماتو باز کنن { داد و گریه } بزار منم به جیمین هم زنگ بزنم
+ باشه... { گریه و در حال زنگ زدن به آمبولانس } زنگ زدم الان میان { گریه }
_ خب منم زود به جیمین زنگ بزنم { 6 دقیقه بعد } خب الان اونم میاد }
+ باشه
{ ا/ت رفت پیش جونکوک و دستشو گرفت تو دستش گذاشت و التماس میکرد که نبنده }
نویسنده : ایشون یا بیهوش هستن یا.....
ویو جیمین :
با زنگ تهیونگ و حرفایی که زد قلبم پاره شد زود سوار ماشین شدم و رفتم لوکیشن وقتی رفتم تو جونکوک افتاده بود زمین و همه جاش کبود و خون و فکر کنم شیشه هم بود و یک دختر هم کنارش بود
جیمین : تهیونگ.... به جونکوک چی شدههه { رفت پیششون } و این دختر کیهههه { گریه }
= این دوست دختر جونکوک بود که ما سه تارو گرفته بودن اما فقط جونکوک و....زده بودن { بغض }
جیمین : چه بد.... از اشناییتون خوشبختم بانو
+ همچنین { که یهو صدای آمبولانس اومد }
جیمین : اخیشش خداروشکر اومدن من برم بیرون بگم بیان اونجا { زود رفت }
+ باشه..جونکوک ببین الان حالت خوب میشه هق...هق....ولم نکنی ها..... { گریه شدید }
°|\•|\°|\•°|\•°|\•|\°|\•|\°|\•|\°|\•|\°
🐰 ادامه پارت 15 🐰
❤ چرا حمایتتت نمیکنید ❤
🥺 لطفا حمایتتت کنید 🥺
p¹⁴
= ا/تتت بیا دستهای منو هم باز کن من برم پیش جونکوکککک
+ ب...باشه
ویو نویسنده :
ا/ت زود دستهای تهیونگ و باز کرد و تهیونگ رفت پیش جونکوک و میگفت که چشماشو کامل نبنده
= خب زودباش زنگ بزن آمبولانس جونکوک چشماتو باز کنن { داد و گریه } بزار منم به جیمین هم زنگ بزنم
+ باشه... { گریه و در حال زنگ زدن به آمبولانس } زنگ زدم الان میان { گریه }
_ خب منم زود به جیمین زنگ بزنم { 6 دقیقه بعد } خب الان اونم میاد }
+ باشه
{ ا/ت رفت پیش جونکوک و دستشو گرفت تو دستش گذاشت و التماس میکرد که نبنده }
نویسنده : ایشون یا بیهوش هستن یا.....
ویو جیمین :
با زنگ تهیونگ و حرفایی که زد قلبم پاره شد زود سوار ماشین شدم و رفتم لوکیشن وقتی رفتم تو جونکوک افتاده بود زمین و همه جاش کبود و خون و فکر کنم شیشه هم بود و یک دختر هم کنارش بود
جیمین : تهیونگ.... به جونکوک چی شدههه { رفت پیششون } و این دختر کیهههه { گریه }
= این دوست دختر جونکوک بود که ما سه تارو گرفته بودن اما فقط جونکوک و....زده بودن { بغض }
جیمین : چه بد.... از اشناییتون خوشبختم بانو
+ همچنین { که یهو صدای آمبولانس اومد }
جیمین : اخیشش خداروشکر اومدن من برم بیرون بگم بیان اونجا { زود رفت }
+ باشه..جونکوک ببین الان حالت خوب میشه هق...هق....ولم نکنی ها..... { گریه شدید }
°|\•|\°|\•°|\•°|\•|\°|\•|\°|\•|\°|\•|\°
🐰 ادامه پارت 15 🐰
❤ چرا حمایتتت نمیکنید ❤
🥺 لطفا حمایتتت کنید 🥺
- ۱۶۴
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط