پارت ۳۷ : از طوسی بودنش دراومده بود .

پارت ۳۷ : از طوسی بودنش دراومده بود .
موهاش توی باد چرخید .
بخاطر بارون شدید یک ساعت پیش زمین خیس بود و الان هوا ابری و سرد بود....
به جلوی ماشین تکیه داد و دستاشو تو موهاش کرد .
کنارش رفتم تکیه دادم .
تو هوای ازاد نفس میگرفتم .
اروم گفتم : چیشده جیمین؟
همونطور که جلوشو نگا میکرد و انعکاس تمام جهان رو تو چشماش میدیدم اروم گفت : چند روزه بی حال حرف میزنی حالت خوبه؟
ازینکه حواسش بهم بود حس خوبی بهم میداد .
دوست داشتم همیشه حالم بد باشه و توجه اشو جلب کنم .
اینو من نمیگفتم...قلبم میگفت .
به جلوم نگا کردم و اروم گفتم : من خوبم .
باد کمی به صورتم خورد .
یکم تن صداش بیشتر شد و گفت : این چند وقت کارای بیمارستان زیاد بود....میتونی مرخصی بگیری و یکم استراحت کنی
من : نه....مشکلی نیست
اخرش رو خیلی اروم گفتم .
بهش نگا کردم .
همونطور که هنوز به جلوش خیره بود گفت : من ساعت کاراتو دیدم....برات مرخصی مینویسم .
اون حواسش بوده بهم؟
من : نه نمیخواد
بلااخره نگاهشو بهم داد .
نگام کرد و گفت : تو بیشتر از ساعت کاریت کار میکنی...یکم به خودت اهمیت بده .
ایندفعه قلبم به تپش افتاد .
دوست داشتم با کله هرچی میگه بگم چشم ولی....من کنارش خود واقعیم نبودم....میخواستم خودم باشم درکنارش.
اروم گفتم : اهمیت...
و خط نگامون شکسته شد و سرمو پایین انداختم
بعد چند ثانیه خواست بره که از تنها چیزی که بلد بودم استفاده کردم
نه واسه بیشتر وقت گذروندن کنارش
واسه ابراز کردن حالم بهش
گفتم : عشق چیه؟
نگام کرد و بعد چند ثانیه دوباره به ماشین تکیه داد .
جیمین : نمیدونم
من : تاحالا کسیو دوست داشتی؟
با این سوال انگار از بهم ریختی که داشت اروم شد و جلوشو نگا کرد .
جیمین : فکر کنم....آرع
قلبم شروع به تپیدن کرد
میدونستم اون شخص که دوستش داره من نیستم ولی قلبم هنوز میتپید بدون هیچ شکستنی
با خنده کمی گفتم : پس دوست من عاشق شده نه؟ هوش و حواسش پیش یکی گیره .
لبخند قشنگی زد و سرشو پایین انداخت که بلند خندیدم .
من الان باید قلبم بشکنه نه؟پس چرا اینقدر خوشحال میتپه؟
با اینکه چند شب درست نخوابیدم و خسته بودم دستامو دور بازوش حلقه کردم و گفتم : حالا بهش اعتراف کردی؟
جیمین : نه....ولی میخوام بهش اعتراف کنم .
من : خب گوشیتو بیار بهش زنگ بزن و بگو بهش هوم؟
جیمین : و واقعا؟
من : ارع بدو بیارش .
رفت سمت ماشینش و گوشیشو بیاره .
چرا قلبم نمیشکنه؟
من مگه وابسته نبودم بهش؟
کنارم وایستاد و با لبخند نگاش میکردم .
نه....من ناراحت شده بودم...ولی چون گریه نکردم قلبم نشکسته
گوشیتو روشن کرد و خواست زنگ بزنه که لبخند از رو صورتش رفت .
لبخندم کنار رفت و اروم گفتم : چیشده جیمین؟
نگام کرد .
جیمین : دوستت دارم .
یعنی میگی قلبم واسه این لحظه اماده بود؟
یعنی خبر داشت همچین اتفاقی میوفته؟
دیدگاه ها (۸)

پارت ۳۸ : باد کمی زد و موهای کرمی رنگش جلو چشماشو گرفت .با د...

پارت ۳۹ : خودشو عقب کشید....کوک : اوهوم اوهوم .اومدم بهش لگد...

پارت ۳۶ : اخم کردم . چرا همچین حرفی زد؟نامجون گفت : خوشحال ب...

پارت ۳۵ : دوباره رفتم تو اتاق و نشستم لباسای جدید رو دیدم .ل...

خیانت عشق انتقام

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

#مافیای_من پارت پنجمویو ا/ت: جیمین: هی دختره ی هرزه چرا داری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط