دستمال کاغذی، دلش شکست

دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش،
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت:
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.
دیدگاه ها (۲)

دلت که بگیرد، "دنیا" جعبه ی کوچکی می شود پر از باروت و خالی ...

باز کن نغمه جانسوزی ازآن ساز امشبتا کنی عقده ی اشک از دل من ...

لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسمتا بخوانی و بفهمی چقدر جایت...

میل داشتنت آنقدر میان نگاهم می رقصد که هرکه مرا دید مات شد ب...

بوسه ی اجبار پارت دوم

still with you

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط