ای عشق نگفتی که چرا فکر فراری؟

ای عشق نگفتی که چرا فکر فراری؟
دردست بگویی که مرا دوست نداری

مشکل بتوانم ز تو من دل بکنم دوست
این چیست دراین عمق وجودم‌ که تو داری

عمیریست که من دلخوش و در حسرتِ انم
من دایره باشم تو به ان نقطه گذاری

گفتم به تو یادت نرود قول و‌قرارت
با خنده بگفتی چه قراری چه مداری

شیرازه ی این عشق فرو ریخت دگر،،پس
بیهوده چرا میکنم این ناله و زاری

حیف است بمیرم من از این درد جدایی
ای عشق نگفتی که چرا فکر فراری؟
دیدگاه ها (۱)

شبها که میگیرد دلم، یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت، احس...

دوست داشتنت معصیتی بود که هرگز نتوانستم ازآن توبه کنملیکن عج...

خبـرازیـارنـدارمـ وچـه بےتـاب شـدمـهمچـوشمعے زغـمـ دورےجـان ...

جیرانیم گوزلروین درد و بلاسین من آلیموئر اجازه قولومی بوینوا...

بزرگترین اشتباه زندگی ام ؛آنجا بود که فکر کردم اگر کاری با ب...

P¹³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

نشان سوخته.

پارت سیزدهم شب تا صبح برای نامجون مثل یک قرن گذشت. تمام شب ت...

سناریو جونگکوک

پروانه جان

آخرین جمله رو با گچ سفید نوشت و دستشو از تخته برداشت."خیلی خ...

پارت ۲ ویو ا.ت همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه...

میبخشی پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط