پارت سوم
پارت سوم
پدر و مادر ات، تا صبح گریه کردند. ات اما ساکت بود.
صبح، ات لباس خاکی خود را پوشید.
موهایش را باز کرد و دوباره بست.
بدون کلام، از در خارج شد.
کالسکهی سلطنتی بیرون منتظر بود.
مردم با چشمانی خیس نگاهش میکردند. کسی جرأت حرف زدن نداشت.
فقط نگاه.
ات نگاهش را از همه گرفت.
سوار شد.
قلبش یخ کرده بود.
---
🕊
صدای نعل اسبها روی سنگفرش جادهی قصر میپیچید.
کالسکهی سلطنتی با پردههای زرین، آهسته در میان صفی از سربازان، وارد دروازهی اصلی شد.
پرچمهای پادشاهی در باد میرقصیدند، و نگهبانان با فریاد "زندهباد پادشاه!" فضای قلعه را پر کرده بودند.
اما ات
درون آن کالسکه، به هیچکدام از این شکوهها نگاه نکرد.
نگاهش را به کف دستانش دوخته بود.
هنوز رد آرد روی خطوط کف دستش بود... گویی میخواست خاطرهی آن تنور خاکی را فراموش نکند.
او را به بخشی از قصر هدایت کردند که مخصوص ملکهها بود.
دیوارهایی از سنگ سفید
پنجرههایی با شیشههای رنگارنگ
اتاقهایی بزرگتر از کل خانهاش در روستا. همهچیز بیشاز حد بود.
اما با تمام شکوه و جلال، چیزی در دلش سرد بود. اینجا خانه نبود. و او ملکه نبود. نه هنوز.
وقتی لباسهای سلطنتی برایش آوردند، فقط گفت:
– لازم نیست.
خدمتکاران با تعجب نگاهش کردند، اما جرات مخالفت نداشتند.
همان شب، مراسم سادهای در تالار شرقی برگزار شد. نه مانند ازدواجهای مجلل سلطنتی، بلکه فقط یک اعلام رسمی:
ات، همسر پادشاه است.
هیچ لبخند واقعیای بر لب ات نبود.
حتی موقع تعظیم مردم، فقط خم شد و باز ایستاد. تنها چیزی که در چشمهایش بود، سکوت بود.
اما برخلاف آنچه تصور میکرد، خانوادهی سلطنتی با او مانند یک بیگانه رفتار نکردند.
ملکه مادر، با آرامشی بینظیر، اولین شب، برایش چای آورد و گفت:
– پسر من همیشه تنها بود. حتی وقتی کنار ما بود. تو چیزی در خودت داری که او را ساکت میکند. نمیدانم این خوب یا خطر...
خواهران پادشاه
یکی بانشاط و یکی آرام
در باغ کنارش قدم زدند.
نه با تکبر، بلکه با احترام. برایشان عجیب بود که زنی از دل روستا، تاج بر سر دارد، اما هیچکدام از آنها دل پادشاه را نتوانستند تسخیر کنند.
ات برایشان تهدید نبود، کنجکاوی بود.
و جونگکوک...
برخلاف تصور ات، شب اول حتی به او نزدیک نشد. در همان تالار بزرگ، فقط چند قدمی دورتر نشست و گفت:
– من تو را نیاوردم تا مال من شوی. آوردمت چون نمیخواستم مال کسی جز تو باشم.
ات نگاهش کرد، با چشمانی تیره و محکم.
– و فکر کردی اجبار، راهش است؟
– نه. اما بلد نبودم راه بهتری پیدا کنم.
ادامه دارد.....
پدر و مادر ات، تا صبح گریه کردند. ات اما ساکت بود.
صبح، ات لباس خاکی خود را پوشید.
موهایش را باز کرد و دوباره بست.
بدون کلام، از در خارج شد.
کالسکهی سلطنتی بیرون منتظر بود.
مردم با چشمانی خیس نگاهش میکردند. کسی جرأت حرف زدن نداشت.
فقط نگاه.
ات نگاهش را از همه گرفت.
سوار شد.
قلبش یخ کرده بود.
---
🕊
صدای نعل اسبها روی سنگفرش جادهی قصر میپیچید.
کالسکهی سلطنتی با پردههای زرین، آهسته در میان صفی از سربازان، وارد دروازهی اصلی شد.
پرچمهای پادشاهی در باد میرقصیدند، و نگهبانان با فریاد "زندهباد پادشاه!" فضای قلعه را پر کرده بودند.
اما ات
درون آن کالسکه، به هیچکدام از این شکوهها نگاه نکرد.
نگاهش را به کف دستانش دوخته بود.
هنوز رد آرد روی خطوط کف دستش بود... گویی میخواست خاطرهی آن تنور خاکی را فراموش نکند.
او را به بخشی از قصر هدایت کردند که مخصوص ملکهها بود.
دیوارهایی از سنگ سفید
پنجرههایی با شیشههای رنگارنگ
اتاقهایی بزرگتر از کل خانهاش در روستا. همهچیز بیشاز حد بود.
اما با تمام شکوه و جلال، چیزی در دلش سرد بود. اینجا خانه نبود. و او ملکه نبود. نه هنوز.
وقتی لباسهای سلطنتی برایش آوردند، فقط گفت:
– لازم نیست.
خدمتکاران با تعجب نگاهش کردند، اما جرات مخالفت نداشتند.
همان شب، مراسم سادهای در تالار شرقی برگزار شد. نه مانند ازدواجهای مجلل سلطنتی، بلکه فقط یک اعلام رسمی:
ات، همسر پادشاه است.
هیچ لبخند واقعیای بر لب ات نبود.
حتی موقع تعظیم مردم، فقط خم شد و باز ایستاد. تنها چیزی که در چشمهایش بود، سکوت بود.
اما برخلاف آنچه تصور میکرد، خانوادهی سلطنتی با او مانند یک بیگانه رفتار نکردند.
ملکه مادر، با آرامشی بینظیر، اولین شب، برایش چای آورد و گفت:
– پسر من همیشه تنها بود. حتی وقتی کنار ما بود. تو چیزی در خودت داری که او را ساکت میکند. نمیدانم این خوب یا خطر...
خواهران پادشاه
یکی بانشاط و یکی آرام
در باغ کنارش قدم زدند.
نه با تکبر، بلکه با احترام. برایشان عجیب بود که زنی از دل روستا، تاج بر سر دارد، اما هیچکدام از آنها دل پادشاه را نتوانستند تسخیر کنند.
ات برایشان تهدید نبود، کنجکاوی بود.
و جونگکوک...
برخلاف تصور ات، شب اول حتی به او نزدیک نشد. در همان تالار بزرگ، فقط چند قدمی دورتر نشست و گفت:
– من تو را نیاوردم تا مال من شوی. آوردمت چون نمیخواستم مال کسی جز تو باشم.
ات نگاهش کرد، با چشمانی تیره و محکم.
– و فکر کردی اجبار، راهش است؟
– نه. اما بلد نبودم راه بهتری پیدا کنم.
ادامه دارد.....
- ۹.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط