جونگ کوک با دوتا ساعد های باند پیچی شدش و زخمی نسبتا عمیق که ...

𝑀𝑒‌ 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 16
جونگ کوک با دوتا ساعد های باند پیچی شدش و زخمی نسبتا عمیق که بر روی گونه سمت راستش روی کاناپه نشسته بود و منتظر یه توضیح منطقی برای علت نبود تهیونگ توی پنت هاوس اونا بود
-توی این یکسال کجا بودی؟! ما فکر کردیم که مردی لعنتی چطور از اون انفجار جون سالم به در بردی!
-اینا مهم نیست یونگی امگای من کجاست؟ تونسته برای خودش یه آلفای دیگه پیدا کنه؟! بچه رو نگه داشت؟
-اول جوابم رو بده تا بهت بگم!
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا
-قبل از اینکه ساختمون منفجر بشه ازش بیرون اومدیم اما بلافاصله گرفتار اون ژاپنی های حرومی شدیم تموم این یک سال من اسیر شون بودم تا اینکه ماه پیش تونستم با سه نفر از کسایی که مثل من از زیر شکنجه هاشون جون سالم به در برده بودن فرار کنم...هفته اول رو صرف درمان خودم کردم و سه هفته بعدی..خب شک داشتم که برگردم یا نه چون ممکنه تهیونگ برای خودش یه زندگی جدید و همون طور که گفته بودم شروع کرده باشه و من با برگشتم همه چیز رو خراب کنم نمی خواستم بازم سختی بکشه فقط...
با سیلی ای که از طرف جیمین به صورتش خورد سرش به سمت چپ چرخید و ساکت شد یونگی نگران بلند شد تا جیمین رو بگیره
-عوضی خودخواه اگه همون سه هفته پیش اومده بودی الان تهیونگ سالم و سلامت اینجا وایساده بود!!!
تقریباً جیغ کشید و اجازه داد با گوله های اشک صورتش رو خیس کنن.
واقعا جونگ کوک با خودش چه فکری کرده بود؟! اینکه امگاش بتونه بعد از اون یه زندگی عالی و بی دردسر داشته باشه؟
-م-مگه چه بلایی سر اومده هاااا؟!!!
نگران داد زد و به جیمین خیره شد
-بعد از اینکه همه تون رفتید تهیونگ داغون شد هر شب با گریه می خوابید. باردار بود و نیاز به رایحت داشت تا خودشو آروم کنه ولی جز لباسات که بعد از چند ماه بوی قهوه شون از بین رفت چیزی نداشت حتی چند بار نزدیک بود جون خودش و بچه رو بگیره! بالاخره بعد از هشت ماه افتضاح یونگی و نامجون برگشتن اما بدون تو.. ما چیزی به تهیونگ نگفتیم چون توی ماه هشتم بارداری به سر می برد و براش خوب نبود که خبر مرگ جفتش رو بشنوه ولی بیشتر از یک هفته موفق نشدیم و بالاخره همین همون موقع هم کیسه آبش پاره و درد زایمانش شروع شد بردیمش بیمارستان اما یه آدم آشغال نفوذی خبر به دنیا اومدن پسر تون رو به گوش پدرت رسوند و اون اومد و بچه رو برد تهیونگ هم بالاخره بعد از سه روز به هوش اومد و همه ماجرا رو فهمید..تصمیم گرفت که یه زندگی جدید برای خودش و بچش بسازه یک ماه بعد معلوم شد که بچه یه انیگماست و این باعث شد ته مصمم تر بشه که بچش رو پس بگیره اما هر کاری کرد موفق نشد تا بچه رو از چنگ پدر کثافتت در بیاره یه چیزایی راجب اینکه اونا بچم رو اذیت می کنن هم می گفت..خلاصه شیش ماهی می شد که کارش این بود هر روز بره دم عمارت تون و التماس کنه بچه رو بهش نشون بدن تا همین امروز که از صبح رفته و برنگشته معلوم هم نیست چه بلایی سرش اومده! می دونی توی این یک سال تهیونگ چه زجری کشید به خاطر نبودت؟!
جونگ کوک بدون هیچ حرف اضافه ای از جاش به سرعت بلند شد و از پنت هاوس بیرون اومد. به صدای یونگی که داد می زد و می گفت صبر کنه توجهی نکرد سوار ماشین شد و تخته گاز به سمت عمارت پدرش راه افتاد راه ۴۵ دقیقه ای رو در عرض ۲۵ دقیقه طی کرد
نگهبان در از دیدن جونگ کوک اونم بعد از این همه مدت خشکش زد و بی هیچ حرفی در رو باز کرد. لحظه ای بعد عربده کوک بود که توی عمارت پیچید
-چه بلایی سر تهیونگم آوردییی؟!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
وای ببخشید جدیدن خیلی حواس پرت شدم و یه عالمه کار ریخته سرم...
دو پارت گذاشتم به مناسبت ۵۰۰ تایی شدن مون
با کامنت هاتون خوشحالم کنید تا فردا شب پارت بعد رو آپ می کنم...
اگه یادم نره🤧
دیدگاه ها (۶۴)

استایلش سادس ولی خیلی باهاش حال کردممممممم✨🛐گیلیگیلیییییکی ب...

بی زحمت ایشونم بدزدید دیگه ممنون میشممم😭✨

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15یکی از ماشین های جیمین رو قرض گرفته بود تا ر...

خانومی فالوشهه@jenny33

#از_غمه_چشمانتپارت هشتم8️⃣اخر هفته بود تهیونگ و جونگ کوک رفت...

black flower(p,346)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط