آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم

آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم
تیشه گردیدم و تاجِ سر فرهاد شدم

ناله‌ها زیر لبانم شده زندانی شرم
ترسم آن روز کِشم آه که فریاد شدم

سینه‌ام گشته بهشتی ز گل وحشی عشق
ای خداوند به خشم آی که شداد شدم

من همان صید ضعیفم که به دام افکندی
ناز من بود و نیاز تو که صیاد شدم

باز طوفان می از مهلکه‌ام برد برون
در خرابات شدم معتکف، آباد شدم

از رقیبان نهراسم که غروری سر و پا
طعنه بیهوده مزن من دگر استاد شدم

دردم این بود غزالم غزلی می‌خواهد
غزلی ساختم از درد و غم آزاد شدم.
دیدگاه ها (۴)

می‌وزد هرگاه موهایت درون روسری اندکی آهسته‌تر! چون هرچه دارم...

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابمتقصیر باران نیست...می گ...

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار. من همان دیوانه ی دیروزم ...

ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻪ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮﻡ ﺑﺎ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط