me My many years of lov
me: My many years of lov
Part:⑤⑤
☆کوک میشه بریم(زیر لب)
-خیل خب حالا که آشنا شدید ما میریم(سرد و دارک)
*از اونجا خارج شدن*
-میونگ دیگه نبینم همچین جا هایی رفته باشی(عصبی)
☆باشه ببخشید(سرش پایینه)
ویو میونگ
چونمو با انگشت شستش گرفت و اورد بالا و بهم گفت
-دلم نمیخواد کسی بدن زیبا و بلوریت رو ببینه (چشمای خمار)
☆کوک چشمات داره خمار میشه(ترسیده)
-درسته الان من به تو نیاز دارم
☆ک.. کوک (ترسیده)
-قول میدم دردت نیاد(خمار)
☆نه نه نمیشه کوک نکن(ترسیده)
-هوم چرا
☆خب ن (میونگ تا اومد حرف بزنه با لبای کوک ساکت شد)
ویو کوک
خیلی خمارش شده بودم تاحالا همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود از بوسیدنش دست کشیدم و براید استایل بغلش کردم کلی تقلا کرد ولی نتونست در ماشینو باز کردم گذاشتمش روی صندلی و درو بستم خودمم رفتم پشت فرمون و روندم به عمارت خودم درو باز کردمو دوباره براید بغلش کردمو بردمش داخل اتاقم انداختمش روی تخت و روش خیمه زدم اومدم لباسشو در بیارم دستمو گرفت
☆این کارو نکن (ترسیده)
-چرا؟
☆چ.. چون که پ.. پریودم
-اه لعنتی اینم از شانس ما نمیشه فقط بالا تنت
ویو روای
میونگ دوتا دستشو به عقب بردو همون جور که دستش عقب بود یکم بلند شد و گفت: آقای جئون جنگکوک فقط وقتی که ازدواج کردیم میتونی بدن بلوریم و خوش اندامم رو ببینی
-لطفاً (چشمای خمار)
☆چشماتو اونطوری نکن خر نمیشم بزار برات آب خنک بیارم حالت خوب میشه
-باشه
ویو میونگ
یهویی بلند شدم دنیا دور سرم چرخید اه لعنتی خمار شراب شدم اه چرا کوک خوردیش من میخواستم بخورمش به هر حال در اتاقو باز کردم و بعد بستم راه رو ترسناک و تاریکی بود ازش عبور کردم و به پله ها رسیدم صدای پاشنه کفشم به گوش میرسید از پله ها که پایین رفتم یک خدمتکار دختر که منو دید سریع تا زانو پاهاش تعظیم کرد جنگکوک چه بلایی سر اینا اورده بود بهش گفتم
☆ببخشید میشه یه لیوان آب خنک بیارید (ملایم و با مهربونی)
خدمتکار: بله حتمی شما اینجا منتظر باشید(ترسیده)
لطفاً گزارش نکن کارت اصلا قشنگ نیست!!
Part:⑤⑤
☆کوک میشه بریم(زیر لب)
-خیل خب حالا که آشنا شدید ما میریم(سرد و دارک)
*از اونجا خارج شدن*
-میونگ دیگه نبینم همچین جا هایی رفته باشی(عصبی)
☆باشه ببخشید(سرش پایینه)
ویو میونگ
چونمو با انگشت شستش گرفت و اورد بالا و بهم گفت
-دلم نمیخواد کسی بدن زیبا و بلوریت رو ببینه (چشمای خمار)
☆کوک چشمات داره خمار میشه(ترسیده)
-درسته الان من به تو نیاز دارم
☆ک.. کوک (ترسیده)
-قول میدم دردت نیاد(خمار)
☆نه نه نمیشه کوک نکن(ترسیده)
-هوم چرا
☆خب ن (میونگ تا اومد حرف بزنه با لبای کوک ساکت شد)
ویو کوک
خیلی خمارش شده بودم تاحالا همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود از بوسیدنش دست کشیدم و براید استایل بغلش کردم کلی تقلا کرد ولی نتونست در ماشینو باز کردم گذاشتمش روی صندلی و درو بستم خودمم رفتم پشت فرمون و روندم به عمارت خودم درو باز کردمو دوباره براید بغلش کردمو بردمش داخل اتاقم انداختمش روی تخت و روش خیمه زدم اومدم لباسشو در بیارم دستمو گرفت
☆این کارو نکن (ترسیده)
-چرا؟
☆چ.. چون که پ.. پریودم
-اه لعنتی اینم از شانس ما نمیشه فقط بالا تنت
ویو روای
میونگ دوتا دستشو به عقب بردو همون جور که دستش عقب بود یکم بلند شد و گفت: آقای جئون جنگکوک فقط وقتی که ازدواج کردیم میتونی بدن بلوریم و خوش اندامم رو ببینی
-لطفاً (چشمای خمار)
☆چشماتو اونطوری نکن خر نمیشم بزار برات آب خنک بیارم حالت خوب میشه
-باشه
ویو میونگ
یهویی بلند شدم دنیا دور سرم چرخید اه لعنتی خمار شراب شدم اه چرا کوک خوردیش من میخواستم بخورمش به هر حال در اتاقو باز کردم و بعد بستم راه رو ترسناک و تاریکی بود ازش عبور کردم و به پله ها رسیدم صدای پاشنه کفشم به گوش میرسید از پله ها که پایین رفتم یک خدمتکار دختر که منو دید سریع تا زانو پاهاش تعظیم کرد جنگکوک چه بلایی سر اینا اورده بود بهش گفتم
☆ببخشید میشه یه لیوان آب خنک بیارید (ملایم و با مهربونی)
خدمتکار: بله حتمی شما اینجا منتظر باشید(ترسیده)
لطفاً گزارش نکن کارت اصلا قشنگ نیست!!
- ۳.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط