پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

[پارت دهم]

غروب...

نور نارنجی خورشید از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل می‌تابید.

ات روی مبل سالن نشسته بود.

دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و با حوصله نداشتن به ساعت نگاه می‌کرد.

ات: اَه...

از صبح فقط دستور میده.

یه ذره هم حرف نمی‌زنه.

همان موقع...

جونگکوک از راه‌پله پایین آمد.

کت مشکی‌اش را پوشیده بود.

موهایش مرتب بود و ساعت مشکی‌رنگش روی مچش دیده می‌شد.

همین که یکی از خدمتکارها او را دید، سریع سرش را پایین انداخت.

خدمتکار: ارباب... ماشین آماده‌ست.

جونگکوک: نمی‌خوام.

خدمتکار: چشم، ارباب.

ات با کنجکاوی نگاهش می‌کرد.

همین که جونگکوک خواست از کنارش رد شود...

ات جلوی راهش ایستاد.

ات: یه دقیقه.

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

جونگکوک: چی؟

ات: حوصلم سر رفته.

جونگکوک: ...

ات: این خونه مثل هزارتوعه.

جونگکوک سکوت کرد.

ات: حداقل بذار یکم باغو ببینم.

جونگکوک: نه.

ات: چرا؟

جونگکوک: نمی‌شه.

ات: باز هم «نمی‌شه»؟

جونگکوک بدون تغییر حالت صورتش گفت:

جونگکوک: آره.

ات با حرص نفسش را بیرون داد.

ات: تو فقط سه تا کلمه بلدی.

«آره»، «نه»، «نمی‌شه».

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.

ات با شیطنت گفت:

ات: شرط می‌بندم هیچ‌وقت عصبانی هم نمی‌شی.

جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

جونگکوک: امتحانش نکن.

ات لبخند ریزی زد.

ات: یعنی میشی؟

جونگکوک یک قدم نزدیک‌تر آمد.

نگاهش کاملاً جدی بود.

جونگکوک: ات...

بعضی سؤالا رو نپرس.

ات برای لحظه‌ای ساکت شد.

اما باز هم کوتاه نیامد.

ات: چرا؟

جونگکوک: ...

ات: پشت اون در فلزی چیه؟

جونگکوک: ...

ات: اونایی که اومده بودن کی بودن؟

جونگکوک: ...

ات: اصلاً تو—

ناگهان...

یکی از خدمتکارها با عجله وارد سالن شد.

رنگش پریده بود.

خدمتکار: ارباب...

ببخشید که مزاحم شدم.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از ات بردارد، گفت:

جونگکوک: بگو.

خدمتکار: یکی از نگهبان‌ها گفت یه نفر اطراف جنگل دیده شده.

جونگکوک همان لحظه اخم کرد.

فضای سالن کاملاً عوض شد.

دیگر خبری از آن گفت‌وگوی معمولی نبود.

جونگکوک: همه‌ی ورودی‌ها رو بررسی کنین.

خدمتکار: چشم، ارباب.

خدمتکار سریع رفت.

ات با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

ات: چی شده؟

جونگکوک فقط کتش را مرتب کرد.

جونگکوک: به تو ربطی نداره.

ات: ولی...

جونگکوک حرفش را قطع کرد.

جونگکوک: تا وقتی من برنگشتم...

از این سالن بیرون نمیای.

ات اخم کرد.

ات: اگه بیام چی؟

جونگکوک چند لحظه به چشم‌هایش خیره شد.

بعد با همان لحن آرام اما محکم گفت:

جونگکوک: خودت این کارو سخت نکن.

جونگکوک از سالن خارج شد.

به محض اینکه در بسته شد...

چند خدمتکار نفس راحتی کشیدند.

یکی از آن‌ها خیلی آرام زیر لب گفت:

خدمتکار: وقتی ارباب جدی میشن...

حتی ما هم جرئت حرف زدن نداریم...

ات این جمله را شنید.

برای اولین بار...

با خودش فکر کرد:

«جونگکوک... واقعاً فقط یه مرد ثروتمنده؟ یا یه راز خیلی بزرگ‌تر پشت این چهره‌ی سردش پنهانه...؟»

ادامه دارد... 🖤🌲🏰
دیدگاه ها (۲)

بانو فالو شه✨https://wisgoon.com/sugaaaaaaa

پرسه در جنگل...[پارت پنجم]صبح...نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لا...

پرسه در جنگل...[پارت دوم]جنگل...باد میان شاخه‌های درختان می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط