★彡 Part 52 彡★
★彡 Part 52 彡★
صبح روز بعد، درست بعد از صبحانه پدر و مادر تهیونگ راهی خونه ی خودشون شدن.
هنوز هم باورم نمیشد این مرد همون کسی باشه که این بلا رو سر زندگیم آورد.
می بخشمش؟
هرگز.
احساس انتقام تمام وجودم رو گرفته بود.
با خودم فکر کردم اگه دایی سوک هیچ وقت اسمش رو نمیگفت باز هم میشناختمش یا نه.
اللته فقط من نبودم! اون هم از دیشب تا به صبحانه ی امروز همش من رو زیر نظر داشت. شاید فهمیده من واقعا کیم.
نگاهی به حیاط این قصر بزرگ کردم. لعنتی حیاطش هم بزرگ بود!
حیاط نبود که، یه پا بوستان بود برا خودش!
شایدم جنگل ...
یا ...
"ببخشید؟"
برگشتم و با پسر جوونی روبه رو شدم. حداقل ۲۳ ساله ... لباس هاش مشکی رنگ بود و چشم هاش رنگ غم داشتن.
تازه متوجه شدم بودم که همه رفتن و این من بودم که مدت ها باغ رو زیر نظر داشتم.
"بفرمایید، آقای ... ؟"
"جونگ کوک هستم خانم چوی."
"اوه بله، خوشبختم جونگ کوک."
"بابت چند روز پیش عذرمیخوام. خانوادم داغدار بودن و متوجه طرز رفتارشون نشدن، لطفا اونا رو ببخشین."
سکوت کردم.
اصلا یه لحظه موندم چی بگم.
قبل از اینکه دهنم رو برای گفتن حرفی باز کنم به پام افتاد و گفت: هرکاری که بهم بگین انجام میدم، اما خواهش میکنم خانوادم رو بابت اشتباه شون ببخشید. فقط همین یه بار.
شکه شده بودم ولی سریع خم شدم و بلندش کردم. دست هام رو روی دست هاش گذاشتم و سعی کردم جدی به نظر برسم.
"گوش کن جونگ کوک. اونا هیچ اشتباهی نکردن، توهم همینطور. خانوادت دخترشون و تو، خواهرت رو از دست دادی. من متوجه پیچیده بودن قضیه هستم و به هیچ وجه ناراحت نشدم."
خم شد و بوسه ای روی دستم زد.
"ممنونم خانم چوی. ممنونم!"
و بعد با تعظیمی به سمت دیگه ای از باغ رفت و من همچنان به جای خالیش نگاه کردم.
پسره ی جنتلمن.
صبح روز بعد، درست بعد از صبحانه پدر و مادر تهیونگ راهی خونه ی خودشون شدن.
هنوز هم باورم نمیشد این مرد همون کسی باشه که این بلا رو سر زندگیم آورد.
می بخشمش؟
هرگز.
احساس انتقام تمام وجودم رو گرفته بود.
با خودم فکر کردم اگه دایی سوک هیچ وقت اسمش رو نمیگفت باز هم میشناختمش یا نه.
اللته فقط من نبودم! اون هم از دیشب تا به صبحانه ی امروز همش من رو زیر نظر داشت. شاید فهمیده من واقعا کیم.
نگاهی به حیاط این قصر بزرگ کردم. لعنتی حیاطش هم بزرگ بود!
حیاط نبود که، یه پا بوستان بود برا خودش!
شایدم جنگل ...
یا ...
"ببخشید؟"
برگشتم و با پسر جوونی روبه رو شدم. حداقل ۲۳ ساله ... لباس هاش مشکی رنگ بود و چشم هاش رنگ غم داشتن.
تازه متوجه شدم بودم که همه رفتن و این من بودم که مدت ها باغ رو زیر نظر داشتم.
"بفرمایید، آقای ... ؟"
"جونگ کوک هستم خانم چوی."
"اوه بله، خوشبختم جونگ کوک."
"بابت چند روز پیش عذرمیخوام. خانوادم داغدار بودن و متوجه طرز رفتارشون نشدن، لطفا اونا رو ببخشین."
سکوت کردم.
اصلا یه لحظه موندم چی بگم.
قبل از اینکه دهنم رو برای گفتن حرفی باز کنم به پام افتاد و گفت: هرکاری که بهم بگین انجام میدم، اما خواهش میکنم خانوادم رو بابت اشتباه شون ببخشید. فقط همین یه بار.
شکه شده بودم ولی سریع خم شدم و بلندش کردم. دست هام رو روی دست هاش گذاشتم و سعی کردم جدی به نظر برسم.
"گوش کن جونگ کوک. اونا هیچ اشتباهی نکردن، توهم همینطور. خانوادت دخترشون و تو، خواهرت رو از دست دادی. من متوجه پیچیده بودن قضیه هستم و به هیچ وجه ناراحت نشدم."
خم شد و بوسه ای روی دستم زد.
"ممنونم خانم چوی. ممنونم!"
و بعد با تعظیمی به سمت دیگه ای از باغ رفت و من همچنان به جای خالیش نگاه کردم.
پسره ی جنتلمن.
- ۴۲۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط