★طرفدار تاکسیک...p⁶(End)
★طرفدار تاکسیک...p⁶(End)
یعنی هانا قصد داشت به من آسیب بزنه؟؟
احساس میکردم از شدت تعجب و عصبانیت نفسم گرفته... به چان گفتم:" بزن بغل چان..." اون وقتی دید واقعا حالم بده یک جا وایساد، از ماشین پیاده شدم و داد زدم:"چرا زندگیم اینجوریههههه؟؟؟؟؟" چان با ترس گفت:"چیشدههههه؟؟؟ دختره چیزیش شده؟؟؟؟" گفتم:"چان هانا رو یادت میاد؟؟ اون دوست قدیمی که با هم خیلی صمیمی بودیم؟؟دختره که قصد کشتن منو داشت هانا بوده!" اون که خیلی شگفت زده شده بود گفت:" وایسا ببینم یعنی هانا؟وای خدای من... وای واقعا انتظار نداشتم همچین اتفاقی بیوفته!" بعد گذشت زمان کوتاهی دوباره سوار ماشین شدیم و وقتی رسیدیم بیمارستان جیمین رو دم در دیدیم... گفتم:" جیمین واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم..." جواب داد:"کاری نکردم که... جین کجاست؟چرا نیومده؟" گفتم:"انقدر مست بود نمیتونست راه بره..."
بعد اینکه یکم صحبت کردیم وارد بیمارستان شدیم و وقتی رفتم داخل اتاقک،هانا رو دیدم که داشت گریه میکرد و پلیس روبروش نشسته بود. وقتی اومدم صحبت کنم پلیس گفت:" الان لطفاً نیاید داخل ایشون درحال بازجویی هستن" حرف پلیس رو قبول کردم و بعد ده دقیقه وارد اتاقک بیمارستان شدم، هانا گفت:"وای این هو... سلام عزیزم باور کن اونجوری که فکر میکنی نیست!" گفتم:"خفه شو هانا...خفه شو! آخه من چجوری تو رو بهترین دوست خودم میدونستم؟؟برای همین دوسال بهم پیام نمیدادی و زنگ نمیزدی؟؟ چون با جین تو رابطه بودم؟؟ اخه چقدر تو حسود و بد دلی؟؟" همونطور که گریه میکرد گفت:"این هو هر چی بگی حق داری اما... من نمیخواستم بهت آسیب بزنم یا اصلا از اون چاقو استفاده کنم... لطفاً ازم شکایت نکن اگه خانواده ام بفهمن...خیلی بد میشه! لطفاً این هو منو ببخش!"
جین :
از خواب بلند شدم ولی هنوز هوا تاریک بود، هنوز هم خیلی مست بودم... ساعت رو نگاه کردم و دیدم فقط یک ساعت خوابیده بودم تصمیم گرفتم به این هو زنگ بزنم اما جواب نداد... به جیمین زنگ زدم:"الو... جیمین؟" جواب داد:"جین هیونگ تو بیداری؟؟این هو گفت خیلی مست بودی و بعدشم خوابیدی!" گفتم:"کاری با اینا ندارم...این هو کجاست؟خوبه حالش؟؟" جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:" جین... اون دختره که به اینهو آسیب زده دوست صمیمی قدیمیش بوده!" مغزم توانایی درک کردنش رو نداشت بعد چند ثانیه تازه فهمیدم و گفتم:" وای خدای من.... الان این هو حالش بده؟" جیمین گفت:"از نظرت میتونه خوب باشه؟؟؟"
این هو:
بعد چند دقیقه که التماس کرد ازش شکایت نکنم از اتاق اومدم بیرون و به چان گفتم:" فردا شکاستم رو ثبت میکنم..." جیمین گفت:"میتونی بری پیش جین هیونگ؟؟دوباره بیدار شده نگران تو بود! امشب تنها نباشه بهتره درسته؟؟"
درست میگفت، و من واقعا به جین نیاز داشتم...
به چان گفتم:" تو برو خونه من با تاکسی میرم پیش جین!"
چان گفت:"خودم میرسونمت بعد میرم خونم" لبخند زدم و از جیمین خداحافظی و تشکر کردم و سوار ماشین شدم.
چان پرسید:"آشتی میکنی با جین؟" خندیدم و گفتم:" نمیدونم اما... فکر کنم آره تا ابد که نمیتونم قهر بمونم!"
لبخند زد و گفت:" تو یک عاشق واقعی هستی..."
بعد اینکه از چان خداحافظی کردم و رفتم داخل خونه با جین داخل آشپزخونه مواجه شدم که داشت آب میخورد وقتی منو دید مثل یک پسر بچه کوچولو اومد پیشم و گفت:"برگشتی؟؟"
جواب ندادم و پریدم بغلش... اون شب هم جین تو بغلم گریه کرد و معذرت خواهی کرد و هم من تو بغلش گریه کردم!
صبح که بلند شدم یک نامه برای جین گذاشتم و رفتم بیمارستان به جای اینکه شکاستم رو ثبت کنم به هانا گفتم:" تو هیچ وقت نمیتونی با شادی زندگی کنی... چون او یک آدم حسودی که هیچ وقت به جایی نمیرسه!" وقتی برگشتم با جین مواجه شدم که صبحانه ی مفصلی چیده بود و گفت:" سلام به بانوی زیبا..."
ما آشتی کردیم و تصمیم گرفتیم تو هر شرایطی همدیگر رو درک کنیم... چون عاشق های واقعی همیشه به همدیگه نیاز دارن!
این فیک چطور بود؟؟؟
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
یعنی هانا قصد داشت به من آسیب بزنه؟؟
احساس میکردم از شدت تعجب و عصبانیت نفسم گرفته... به چان گفتم:" بزن بغل چان..." اون وقتی دید واقعا حالم بده یک جا وایساد، از ماشین پیاده شدم و داد زدم:"چرا زندگیم اینجوریههههه؟؟؟؟؟" چان با ترس گفت:"چیشدههههه؟؟؟ دختره چیزیش شده؟؟؟؟" گفتم:"چان هانا رو یادت میاد؟؟ اون دوست قدیمی که با هم خیلی صمیمی بودیم؟؟دختره که قصد کشتن منو داشت هانا بوده!" اون که خیلی شگفت زده شده بود گفت:" وایسا ببینم یعنی هانا؟وای خدای من... وای واقعا انتظار نداشتم همچین اتفاقی بیوفته!" بعد گذشت زمان کوتاهی دوباره سوار ماشین شدیم و وقتی رسیدیم بیمارستان جیمین رو دم در دیدیم... گفتم:" جیمین واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم..." جواب داد:"کاری نکردم که... جین کجاست؟چرا نیومده؟" گفتم:"انقدر مست بود نمیتونست راه بره..."
بعد اینکه یکم صحبت کردیم وارد بیمارستان شدیم و وقتی رفتم داخل اتاقک،هانا رو دیدم که داشت گریه میکرد و پلیس روبروش نشسته بود. وقتی اومدم صحبت کنم پلیس گفت:" الان لطفاً نیاید داخل ایشون درحال بازجویی هستن" حرف پلیس رو قبول کردم و بعد ده دقیقه وارد اتاقک بیمارستان شدم، هانا گفت:"وای این هو... سلام عزیزم باور کن اونجوری که فکر میکنی نیست!" گفتم:"خفه شو هانا...خفه شو! آخه من چجوری تو رو بهترین دوست خودم میدونستم؟؟برای همین دوسال بهم پیام نمیدادی و زنگ نمیزدی؟؟ چون با جین تو رابطه بودم؟؟ اخه چقدر تو حسود و بد دلی؟؟" همونطور که گریه میکرد گفت:"این هو هر چی بگی حق داری اما... من نمیخواستم بهت آسیب بزنم یا اصلا از اون چاقو استفاده کنم... لطفاً ازم شکایت نکن اگه خانواده ام بفهمن...خیلی بد میشه! لطفاً این هو منو ببخش!"
جین :
از خواب بلند شدم ولی هنوز هوا تاریک بود، هنوز هم خیلی مست بودم... ساعت رو نگاه کردم و دیدم فقط یک ساعت خوابیده بودم تصمیم گرفتم به این هو زنگ بزنم اما جواب نداد... به جیمین زنگ زدم:"الو... جیمین؟" جواب داد:"جین هیونگ تو بیداری؟؟این هو گفت خیلی مست بودی و بعدشم خوابیدی!" گفتم:"کاری با اینا ندارم...این هو کجاست؟خوبه حالش؟؟" جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:" جین... اون دختره که به اینهو آسیب زده دوست صمیمی قدیمیش بوده!" مغزم توانایی درک کردنش رو نداشت بعد چند ثانیه تازه فهمیدم و گفتم:" وای خدای من.... الان این هو حالش بده؟" جیمین گفت:"از نظرت میتونه خوب باشه؟؟؟"
این هو:
بعد چند دقیقه که التماس کرد ازش شکایت نکنم از اتاق اومدم بیرون و به چان گفتم:" فردا شکاستم رو ثبت میکنم..." جیمین گفت:"میتونی بری پیش جین هیونگ؟؟دوباره بیدار شده نگران تو بود! امشب تنها نباشه بهتره درسته؟؟"
درست میگفت، و من واقعا به جین نیاز داشتم...
به چان گفتم:" تو برو خونه من با تاکسی میرم پیش جین!"
چان گفت:"خودم میرسونمت بعد میرم خونم" لبخند زدم و از جیمین خداحافظی و تشکر کردم و سوار ماشین شدم.
چان پرسید:"آشتی میکنی با جین؟" خندیدم و گفتم:" نمیدونم اما... فکر کنم آره تا ابد که نمیتونم قهر بمونم!"
لبخند زد و گفت:" تو یک عاشق واقعی هستی..."
بعد اینکه از چان خداحافظی کردم و رفتم داخل خونه با جین داخل آشپزخونه مواجه شدم که داشت آب میخورد وقتی منو دید مثل یک پسر بچه کوچولو اومد پیشم و گفت:"برگشتی؟؟"
جواب ندادم و پریدم بغلش... اون شب هم جین تو بغلم گریه کرد و معذرت خواهی کرد و هم من تو بغلش گریه کردم!
صبح که بلند شدم یک نامه برای جین گذاشتم و رفتم بیمارستان به جای اینکه شکاستم رو ثبت کنم به هانا گفتم:" تو هیچ وقت نمیتونی با شادی زندگی کنی... چون او یک آدم حسودی که هیچ وقت به جایی نمیرسه!" وقتی برگشتم با جین مواجه شدم که صبحانه ی مفصلی چیده بود و گفت:" سلام به بانوی زیبا..."
ما آشتی کردیم و تصمیم گرفتیم تو هر شرایطی همدیگر رو درک کنیم... چون عاشق های واقعی همیشه به همدیگه نیاز دارن!
این فیک چطور بود؟؟؟
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
- ۲۴۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط