عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²¹
ابرو هاشو انداخت بالا و بعد از لحظه ای گفت:آخرین چیزی که خوردی چی بوده؟
دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم:شیر..خدمتکار یه شیر برام آورد
لب زد:نکنه..اون بهت تقویت جنــ ــسی داده باشه..
دیگه حتی نمیتونستم فکر کنم..فقط میخواستم یکاری کنم تا این آتیش توی وجودم خاموش بشه.
چشمام روی لبش خیره موند.
نمیتونستم نگاهمو کنترل کنم.
نگاهم اومد پایین تر و روی سیبک گلوش قفل شد..
چند قدمی بهش نزدیک شدم و دستمو گذاشتم رو گردنش..
آروم رو تنش حرکت میدادم که یهو دستمو گرفت و گفت:تو..تو الان حالت خوب نیست..بهتره یکم صبر کنی تا برات دارو بخرم
سرمو تکون دادم و گفتم:تو..تو داروی منی
یهو دستش شل شد.
روی انگشت های پام ایستادم و آروم لبمو گذاشتم روی لبش.
دستشو دورم پیچید و همراهیم کرد.
بعد از چند مین یهو جدام کرد.
زیر لب گفت:نه..نباید این کارو کنم..
دستمو گرفت و منو به سمت تخت برد.
خوابوندم روی تخت و گفت:همینجا بمون تا برم داروخونه،باید برات دارو بخرم
دستشو گرفتم و گفتم:نه..نه نرو
دستمو رها کرد و گفت:زود میام
و بعد رفت.
میخواستم بلند شم و دنبالش برم اما پاهام بی حس شده بودن.
فقط با صدای بی جونم چند باری زیر لب اسمشو صدا زدم..
چشمامو بستم و دستمو گذاشتم روی قلبم..
بعد از پنج دقیقه در اتاق باز شد.
با یه کیسه دارو به سمتم اومد و گفت:بلند شو
کمکم کرد بلند شم و روی تخت بشینم.
لیوانو پر از آب کرد و یه قرص گذاشت توی دهنم.
یکم از آب نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
ملحفه رو انداخت روم و گفت:دراز بکش،این قرص حالتو بهتر میکنه
ملحفه رو زدم کنار و گفتم:گرمه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²¹
ابرو هاشو انداخت بالا و بعد از لحظه ای گفت:آخرین چیزی که خوردی چی بوده؟
دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم:شیر..خدمتکار یه شیر برام آورد
لب زد:نکنه..اون بهت تقویت جنــ ــسی داده باشه..
دیگه حتی نمیتونستم فکر کنم..فقط میخواستم یکاری کنم تا این آتیش توی وجودم خاموش بشه.
چشمام روی لبش خیره موند.
نمیتونستم نگاهمو کنترل کنم.
نگاهم اومد پایین تر و روی سیبک گلوش قفل شد..
چند قدمی بهش نزدیک شدم و دستمو گذاشتم رو گردنش..
آروم رو تنش حرکت میدادم که یهو دستمو گرفت و گفت:تو..تو الان حالت خوب نیست..بهتره یکم صبر کنی تا برات دارو بخرم
سرمو تکون دادم و گفتم:تو..تو داروی منی
یهو دستش شل شد.
روی انگشت های پام ایستادم و آروم لبمو گذاشتم روی لبش.
دستشو دورم پیچید و همراهیم کرد.
بعد از چند مین یهو جدام کرد.
زیر لب گفت:نه..نباید این کارو کنم..
دستمو گرفت و منو به سمت تخت برد.
خوابوندم روی تخت و گفت:همینجا بمون تا برم داروخونه،باید برات دارو بخرم
دستشو گرفتم و گفتم:نه..نه نرو
دستمو رها کرد و گفت:زود میام
و بعد رفت.
میخواستم بلند شم و دنبالش برم اما پاهام بی حس شده بودن.
فقط با صدای بی جونم چند باری زیر لب اسمشو صدا زدم..
چشمامو بستم و دستمو گذاشتم روی قلبم..
بعد از پنج دقیقه در اتاق باز شد.
با یه کیسه دارو به سمتم اومد و گفت:بلند شو
کمکم کرد بلند شم و روی تخت بشینم.
لیوانو پر از آب کرد و یه قرص گذاشت توی دهنم.
یکم از آب نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
ملحفه رو انداخت روم و گفت:دراز بکش،این قرص حالتو بهتر میکنه
ملحفه رو زدم کنار و گفتم:گرمه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۶.۱k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط