ای مهربانترین گره ی روزگار من

ای مهربانترین گره ی روزگار من
غربت نشین گم شده در شام تار من

تا مرز لحظه های پر از شبهه می برد
سرمای دستهای تو از دل، قرار من

حالا که دور میشوی و دورتر عزیز
دستی تکان بده گل ایل و تبار من!

چون پنجره که نیمه گشوده ست رو به باد
پاییز ،وامدار شد از حال زار من

با اینهمه تفاوت و غم ،دوست دارمت
ای بانی طراوت سبز بهار من
دیدگاه ها (۱)

ای مهربانترین گره ی روزگار من غربت نشین گم شده در شام تار من...

# داستان#نظرامروز من و این قابِ پر از تردید و بهت ، به شکل ...

HRE

HRE

🌹سلام‌شب‌زیبای‌پاییزیتون‌بخیر🌹🌹خــــدایا🌹🌹صـفــحه دیگر🌹 🌹از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط