مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا
مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا همه چیز داشت اما قلبش شاد نبود.
این مرد خدمتکاری داشت که میدانست چگونه به خدا توکل کند.
یک روز هنگامی که مرد خدمتکار متوجه شد اربابش تا سر حد مرگ مضطرب است،به او گفت:
"ارباب!آیا این حقیقت ندارد که خداوند جهان را پیش از آنکه شما در آن زاده شوید میگرداند؟"
ارباب گفت:"بله."
مرد دوباره پرسید:
"آیا این هم حقیقت ندارد که خداوند این جهان را پس از آنکه شما آنرا ترک کنید،باز هم خواهد گرداند؟"
مرد ثروتمند بار دیگر گفت:"بله."
مستخدم گفت:
"پس بهتر نیست بگذاریم زمانی هم که شما در این جهان به سر می برید،خدا آنرا بگرداند؟"
این مرد خدمتکاری داشت که میدانست چگونه به خدا توکل کند.
یک روز هنگامی که مرد خدمتکار متوجه شد اربابش تا سر حد مرگ مضطرب است،به او گفت:
"ارباب!آیا این حقیقت ندارد که خداوند جهان را پیش از آنکه شما در آن زاده شوید میگرداند؟"
ارباب گفت:"بله."
مرد دوباره پرسید:
"آیا این هم حقیقت ندارد که خداوند این جهان را پس از آنکه شما آنرا ترک کنید،باز هم خواهد گرداند؟"
مرد ثروتمند بار دیگر گفت:"بله."
مستخدم گفت:
"پس بهتر نیست بگذاریم زمانی هم که شما در این جهان به سر می برید،خدا آنرا بگرداند؟"
- ۴۱۲
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط