در غزلهایم تو را همچون غزالی دیده ام

در غزلهایم تو را همچون غزالی دیده ام
موقع خندیدنت در گونه چالی دیده ام

چشمهایت را نگیر از من دلم خون میشود
عمق چشم آبیت را با چه حالی دیده ام

از غمت بیمار گشتم بی مروّت رحم کن
چند روزی میشود در خود ملالی دیده ام

بوسه تحریم است بر لب حکماً و شرعاً، ولی
بر لبانت بوسه ی پاک و حلالی دیده ام

قلب ما در چشم تو ناپاک بود امّا بدان
در دل تو چشمه ی صاف و زلالی دیده ام

روسری را شل کنی بس فتنه برپا میشود!!
بر سر یک تار مویت قیل و قالی دیده ام

یک نفس مهلت بده جان را فدایت میکنم
فرصت از کف میرود، امشب مجالی دیده ام

هر چه گفتم عاشقم گفتی مگر دیوانه ای؟
آنقدر گفتی که در سر اختلالی دیده ام!!..
دیدگاه ها (۴)

روزهاست که می‌خوانم هر روز می‌خوانم تکرار می‌کنم ، مرور می...

از چهره ی مهتاب، لکش قسمت ماشداز عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شده...

میفروشم عشق را از جنس غربت میخری؟میفروشم غربتم از جنس ظلمت ...

ڪـــــاشــــڪـــــے...دنیـــــــــــــــــــا،دیــــلیـــــت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط