part twenty-four; searching for the file
...و سریع لپتاپ را بست.
دستش رو روی سینش گذاشت و چند نفس عمیق کشید.
همین حالا... اینجا... چرا این فایل روی سیستمش بود؟ چرا فلشی که قسم میخورد مال خودش نیست، رمز مربوط به گذشتهاش را باز میکرد؟
لیوان نیمه پرِ آب رو از روی میز برداشت و سر کشید؛ در همون لحظه صدای نوتیف گوشیش بلند شد...
《|ناشناس| ساعت ۸ توی کافه جینکس میبینمت.》
یه پیامک... ولی از سمت کی؟
《|ناشناس| اون کافه رو یاد داری مگه نه؟ فکر نمیکنم نیازی به آدرس دادن باشه》
و یکی دیگه... و یه نفس دیگه که از الا بریده میشد.
《|ناشناس| مطمئنم دوست نداری کسی از اون عملیات چیزی بفهمه، میبینمت چو الا》
پشت اون صفحه کی بود؟ کی از گذشته اون خبر داشت؟
; Yang Jeongin
بر خلاف گفته رئیس لی، جونگین خودش رو درگیر همون مکالمه کرده بود؛ شاید این اولین یا دومین باری بود که بر خلاف حرف لیمینهو پیش میره...
بعد از ساعت ها گشتن توی کامپیوترِ کارمند هایی که وظیفه بایگانی اطلاعات و بستن پرونده های انجام شده رو داشتن؛ دیگه ساعت کاری رو به اتمام بود و اون هنوز به فایل مورد نظرش دست نیافته بود. دنبال فایلی میگشت که نشونه ای از سالها قبل داشته باشه،مربوط به یه پرونده نیمه باز از یه عملیات خاص... پرونده ای مربوط به مأموری که در عملیات پاکسازی منطقهی شمالی، ناپدید شده بود...
چشماش با وجود قرمزی زیاد، هنوز رو به صفحه کامپیوتر بود که صدایی از پشت سرش شنید.
= هی تو
اهمیتی نداد، در اون لحظه هیچ چیز به اندازه پیدا کردن اون فایل مهم نبود.
=با تو ام ها!
= هی... مردک بزرگ همیشه عصبی و ترسناک
با شنیدن اون صفات در مورد خودش به عقب برگشت و چشماشو به اون پسرِ آشنا دوخت.
پسر با دیدن چشمای جونگین، ترس خاصی رو حس کرد و قدمی عقب رفت.
= باشه باشه ببخشید.
÷ حرفتو بزن هان جیسونگِ....
پسرک وسط حرفش پرید، شاید اگه حرفشو قطع نمیکرد کلمات جالبی در مورد خودش نمیشنید.
= مینهو کارت داره.
چشمای جونگین از ادبیات عامیانه اون پسر، و شنیدن اسمِ کوچیک رئیسش از زبونش گرد شد، ابرویی بالا انداخت؛
÷ کی؟
= رئیس دیگه...
حتی ذره ای شرم توی لحنش، به خاطر به کار بردن اسم کوچیک رئیس، وجود نداشت.
یانگ دوباره نگاهشو به صفحه روبروش داد.
÷ بهشون بگو یکم دیگه تو سازمان کار دارم، خودم در هارو قفل میکنم.
= [با صدایی رسا گفت]تو دیگه نههههه[مکثی کرد]یه ساعته هی میرم به این و اون میگم مینهو اینجوری گفته، جمع کنین برین همشون یه چیزی میگن. هی از این پله ها میرم پایین میام بالا میرم پایین میام بالا میرم پا...
اون پسر ۱۷ ساله انقدر کلماتشو تند و یه نفس بیان میکرد که به ذهن جونگین اجازه تحلیل نمیداد...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دستش رو روی سینش گذاشت و چند نفس عمیق کشید.
همین حالا... اینجا... چرا این فایل روی سیستمش بود؟ چرا فلشی که قسم میخورد مال خودش نیست، رمز مربوط به گذشتهاش را باز میکرد؟
لیوان نیمه پرِ آب رو از روی میز برداشت و سر کشید؛ در همون لحظه صدای نوتیف گوشیش بلند شد...
《|ناشناس| ساعت ۸ توی کافه جینکس میبینمت.》
یه پیامک... ولی از سمت کی؟
《|ناشناس| اون کافه رو یاد داری مگه نه؟ فکر نمیکنم نیازی به آدرس دادن باشه》
و یکی دیگه... و یه نفس دیگه که از الا بریده میشد.
《|ناشناس| مطمئنم دوست نداری کسی از اون عملیات چیزی بفهمه، میبینمت چو الا》
پشت اون صفحه کی بود؟ کی از گذشته اون خبر داشت؟
; Yang Jeongin
بر خلاف گفته رئیس لی، جونگین خودش رو درگیر همون مکالمه کرده بود؛ شاید این اولین یا دومین باری بود که بر خلاف حرف لیمینهو پیش میره...
بعد از ساعت ها گشتن توی کامپیوترِ کارمند هایی که وظیفه بایگانی اطلاعات و بستن پرونده های انجام شده رو داشتن؛ دیگه ساعت کاری رو به اتمام بود و اون هنوز به فایل مورد نظرش دست نیافته بود. دنبال فایلی میگشت که نشونه ای از سالها قبل داشته باشه،مربوط به یه پرونده نیمه باز از یه عملیات خاص... پرونده ای مربوط به مأموری که در عملیات پاکسازی منطقهی شمالی، ناپدید شده بود...
چشماش با وجود قرمزی زیاد، هنوز رو به صفحه کامپیوتر بود که صدایی از پشت سرش شنید.
= هی تو
اهمیتی نداد، در اون لحظه هیچ چیز به اندازه پیدا کردن اون فایل مهم نبود.
=با تو ام ها!
= هی... مردک بزرگ همیشه عصبی و ترسناک
با شنیدن اون صفات در مورد خودش به عقب برگشت و چشماشو به اون پسرِ آشنا دوخت.
پسر با دیدن چشمای جونگین، ترس خاصی رو حس کرد و قدمی عقب رفت.
= باشه باشه ببخشید.
÷ حرفتو بزن هان جیسونگِ....
پسرک وسط حرفش پرید، شاید اگه حرفشو قطع نمیکرد کلمات جالبی در مورد خودش نمیشنید.
= مینهو کارت داره.
چشمای جونگین از ادبیات عامیانه اون پسر، و شنیدن اسمِ کوچیک رئیسش از زبونش گرد شد، ابرویی بالا انداخت؛
÷ کی؟
= رئیس دیگه...
حتی ذره ای شرم توی لحنش، به خاطر به کار بردن اسم کوچیک رئیس، وجود نداشت.
یانگ دوباره نگاهشو به صفحه روبروش داد.
÷ بهشون بگو یکم دیگه تو سازمان کار دارم، خودم در هارو قفل میکنم.
= [با صدایی رسا گفت]تو دیگه نههههه[مکثی کرد]یه ساعته هی میرم به این و اون میگم مینهو اینجوری گفته، جمع کنین برین همشون یه چیزی میگن. هی از این پله ها میرم پایین میام بالا میرم پایین میام بالا میرم پا...
اون پسر ۱۷ ساله انقدر کلماتشو تند و یه نفس بیان میکرد که به ذهن جونگین اجازه تحلیل نمیداد...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۵۶.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط