بیو فاکسی

ᑭ6 🦊🦊🦊
بیو فاکسی

من زود تر بیدار شدم هنوز خوابو بیدار بودم رفتم دستشویی و اومدم رفتم هدست گذاشتم شروع به درست کردن اسنک کردم...
بیو ریچر
بیدار شدم صداش زدم ولی جواب نداد رفتم بیرون دیدم داره غذا درس میکنه واقعا همسر خوبی میشه 😏البته باید همسر من بشه رفتم سمتش پشت سرش وایسادم و یکی از هدست ها رو برداشتم دره گوشش زمزمه کردم
- صبح بخیر روباه کوچولو
از ترس به خودش رید دو متر پرید هوا وقتی منو دید نفس عمیقی کشید و سری تکون داد و دوباره شروع به پخت و پز کرد و منم از این زیبایی بهره میبردم تاقت نیاوردم چرخوندمش بلندش کردمو گذاشتمش رو کابینت چشماش گرد شده بود دستمو گذاشتم دو ترفش و بین پاش وایسادم گازم خواموش کردم زحمتای بچم هدر نره به لبش زل زدم اب دهنشو قورت داد و به لبام خیره شد اما زود نگاهشو دزدید
- اگه میخوای شون میتونی داشته باشیش
دیگه تاقتن تاق شده بود به سرعت به لباش حمله ور شدمو با ولع بوسیدم و اون مشت هایی به سینم میزد
حولم داد و منو از خودش جدا کرد اما الان اون بود که بوس رو شروع کردو هردو همدیگرو میبوسیدیم که یهو خودشو کنار کشید دستی روی لبش کشید و گریش گرفت بقلش کردم و اون منو تو بقلش فشرد
- هی ببخشید نمیخواستم حس بدی داشته..
اشکشو پاک کردو از روی کابینت اومد پایین و شروع به نوشتن کرد
* اصلا مهم نیست ولی دروغ چرا منم بدم نیومد
- خب خوبه... چیره من غذا بخورم باید برم تمرین هفته ی دیگه تو مسابقه میبینمت دیر نکنی اسکی تو نیاز دارم
* باش غذا هم امادس
غذا رو گذاشت رو میز و شروع کردیم به خوردن یهو به کشیش نگاه کرد و پیامم داد
* ای وای من یه قرار دارم بعدا میبینمت بای
و سریع رفت تو اتاق و یه لباس استین حلقه ایه مردونه ی چسبون پوشید ( اسمشو نمیدونم🤣) و یه شلوار بگ سریع رفت
- خب کجا میری..
بدون جواب گذاشت رفت کنجکاو شدم ببینم کجا میره دنبالش کردم که رسیدم به یه کافه دیدم با یه مرد داره قهوه میخوره اخمی به صورتم اومد دیدم دارن با زبون اشاره با هم حرف میزنن.. باید زبون اشاره یاد بگیرم ... همون لحظه تو پیجش یه عکس پست کرد ( تو اسلاید 2) رفتم نگاه کردم خدایی خیلی کراش بود ولی من اونو با کسی تقسیم نمیکنم
رفتم داخل و کنارش رو صندلی نشستم و دستمو گذاشتم پشت سرشو پامو انداختم رو پام و یه لبخند بزرگ زدم
- سلام میبینم جمعتون جمعه
: سلام شما
- اووو منو معرفی نکردی من دوست پسرشم
با سرعت برگشتو نگام کرد
- و شما؟
: من... من... قرار بود دوست پسرش باشم ولی...
- اههه متاسفم ولی این اجازرو ندارین
اخمی به صورتم گرفتمو دستشو گرفتم از اونجا رفتیم بیرون
و نشوندمش تو ماشین اعصاب نداشتم که پیامم داد
* هی چیکار کردی الان فکر بدی میکنه
ناخدا گاه دادی زدم
- اصلا برام مهم نیست فاکسی من تورو با کسی تقسیم نمیکنم بفهم اینو من دوست دارم لعنتییی
یه جورایی از حرفی که زدم پشیمون شدم
چشماش 4تا شد تعجب کرده بود و فقت سری تکون داد و شروع به تایپ کردن کرد
* با خودت چی فکر کردی فکر کردی اونایی که لالن هیچ احساسی ندارن خو معلومه با هر بوست و هر نگاهت هر لمست من مورمورم میشه معلومه که منم دوست دارمو نمیخوام با کسی تقسیمات کنم..
و اونجا بود که به هم اعتراف کردیم ....
الان دیگه مال همیم و فقط بوسه ای روی لبش زدمو خنده ای کردمو رسوندمش خونه


تا پارت بعدی بوووووووس🐥🐤🦊
دیدگاه ها (۱)

ᑭ5 🦊🦊🦊بیو فاکسی من غذامو تموم کردمو از میز بلند شدم رفتم پای...

p4🦊🦊بیو فاکسی * من کوچولو نیستم هیچیم نیست اومد نزدیک صورتم ...

رمان رابطه منو محراب (تک فصلی)در کلاب رو‌که باز کردم محر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط