#theheartofsea
#theheartofsea
#thirteenthpart
#Minsung
در این حال وقتی جیسونگ برگشت که پیش فلیکس بره اون پسر رو با فلیکس ندید...چجوری تو سی ثانیه غیب شدن؟
با سردرگمی اطرافشو نگاه کرد و از پسری که چان نام داشت پرسید
(هیونگ نیم...ببخشید...فلیکسو ندیدید؟)
مرد خندید و به سمت راهروی اتاقا اشاره کرد
(همراه هیونجین رفت...بهتره مزاحمش نشی)
فکش باز موند
ینی چی همراه هیونجین رفت...ینی اون دوتا....؟
تعظیم کرد و رفت سمت اتاق خودش
اتاق هیونجین تو یه طبقه دیگه بود پس اگر اونا تو اتاق فلیکس نبودن پس...اتاق هیونجین بودن خیلی دوست داشت سریعا اینو از فلیکس بپرسه و بهش بگه براش خوشحاله چون هیونجین تا جایی که میدونست مرد خیلی خوبی بود
برای فلیکس خوشحال بود چون فلیکس به مردی که دوست داشت رسیده بود...احتمالا...هنوز هیچی مشخص نبود
...
تو اتاقش نشسته بود و مشغول کتاب خوندن ولی برای چن لحظه نگاهش به نقاشی داخل اتاق افتاد...ممکنه وقتی مینهو آوردش تو اتاق...دیده باشتش؟
با به یاد آوردن چیزی که پایینش نوشته سرخ شد...
(چرا انقد من احمقم؟)
این سوالی بود که چن روز از خودش میپرسید...البته این سوال
مینهو ام بود که چرا انقد احمق بود؟
همون شب..جیسونگ هر چقدر تلاش میکرد بخوابه نتونست...آخر برای اینکه هوا بخوره رفت بیرون از اتاقش و رفت سمت عرشه که...
(ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟)
صدای مینهو باعث شد از جا بپره...با دیدن مینهو تعظیم کرد
(ن..نتونستم بخوابم کاپیتان)
مینهو فک نمیکرد انقدر از اینکه یه نفر بهش بگه کاپیتان بدش بیاد...میخواست چیسونگ اسمشو بگه...دوست داشت اسمشو از زبون اون پسر بشنوه
اما...
سرشو تکون داد
(عیبی نداره منم نتونستم بخوابم بیا پیش من...)
جیسونگ با گیجی با مینهو نگاه کرد که سمت کتابخونه میرفت...
(داشتم میرفتم کتابخونه که دیدمت جیسونگ...میای باهام؟)
دوتایی تنها باشنننن؟وووووو باعث میشد جیسونگ حس کنه قلبش افتاده تو شورتش...
رفت دنبال مینهو و فقط اروم میرفت و فاصله رو حفظ میکرد...مینهو متوجه اینقدر محتاط بودن جیسونگ شد و پوزخند زد....
(همیشه انقدر منظمی؟)
جیسونگ سرشو تکون داد
(نه...اتاقم از بازار اصلی شهر شلوغ تره...تو یتیم خونه هر ماه موقع هم اتاقی انتخاب کردن هیچ کس به خاطر شلخته بودنم نمیخواست با من باشه...چون...همه چیم تمیزه ها...ولی...این ور اون ور ریخته دیگه)
مینهو خندید
(پس فقط سعی میکنی در شان یکی از افراد خدمه کشتی سلطنتی رفتار کنی؟ جالبه)
جیسونگ سرخ شد...بعد از چند ثانیه همینطوری راه رفتن بین قفسه ها دنبال مینهو گفت
(کا...کاپیتان...این ماموریت شما دقیقاچیه؟ البته ببخشید میپرسم)
مینهو خندید و گفت
(تو خانواده ی ما هر کس که کاپیتان میشه...بعضی وقتا میاد به جزیره های اطراف کمک میکنه و چمیدونم...یسری کارارو انجام میده)
بالاخره مینهو واستاد و جیسونگ که اصن تو باغ نبود بهش برخورد کرد ولی نه خیلی محکم...
مینهو فانوس تو دستشو سمت کتابا گرفت و کتاب مورد نظرشو برداشت
(حتما برات سواله چرا فقط بعضیا کاپیتان میشن...)
جیسونگ سرشو تکون داد و گفت
(راجبش خوندم...میگن کشتی شمارو انتخاب میکنه)
مینهو پوزخند زد و سمت نزدیک ترین میز اونجا رفت کتابو بزاره...
(کاملا درسته بچه...کشتی انتخاب میکنه)
جیسونگ با گیجی مینهو رو نگاه کرد که داشت کتاب ورق میزد
(میتونم بپرسم چجوری؟)
مینهو خندید و گفت
(این یه رازه ولی خب...بهت میگم...میگن این کشتی روح داره...کسی که این کشتی رو ساخته...پدر پدر حد من...مثلا چیزی راجب ۱۰۰۰ و خورده ای سال پیش...تو کشتی خودش کشته میشه و نمیدونن چجوری کاپیتان بعدیو انتخاب کنن...پسر کوچیکش یه شب خواب میبینه که کاپیتان شده و وقتی از خواب بیدار میشه...صدای اب شدیدی میشنوه...از قصر که بیرون میاد...میبینه اسمش با صدای خیلی اروم زمزمه میشه و سمت کشتی که میاد صدا واضح تر میشه...و اینجوری اون شد کاپیتان بعدی...ممکنه چند نسل اتفاق نیوفته ممکنه چند سال پشت هم اتفاق بی افته...)
دستشو رو دیوار کنارش کشید و نگاهش کرد
(به روح اعتقاد داری؟)
جیسونگ سرشو به معنی آره تکون داد و مینهو پوزخند زد
(کشتی من زندس...ار وقت ببینه که من دیگه نمیتونم کاپیتان باشم...تو هر سنی ممکنه عوض کنه کاپیتانو...خواهرمو که دیدی...ممکنه یهو اون بشه)
جیسونگ با یادآوری خواهر شیطون و کوچیکتر مینهو لبخندی زد
(شما یکی از شایسته ترین افراد برای اداره کشتی اید کاپیتان لی)
مینهو خندید
(اره درسته...من بهترین تو مسل خودمم...و همه بهم افتخار میکنن چون بعد ۲ نسل یا ۳ نسل انتخاب شدم...پدرم و پدر بزرگم نبودن...و بعد من یهو تو ۱۶ سالگی کاپیتان شدم پس چشم خیلیا بهم بوده..ولی..فک کنم تونستم انتظاراتشونو درست انجام بدم هوم؟)
جیسونگ لبخند زد و گفت...
برای پارت بعدی ۱۰ تا لایکککک💫💖🥺
#thirteenthpart
#Minsung
در این حال وقتی جیسونگ برگشت که پیش فلیکس بره اون پسر رو با فلیکس ندید...چجوری تو سی ثانیه غیب شدن؟
با سردرگمی اطرافشو نگاه کرد و از پسری که چان نام داشت پرسید
(هیونگ نیم...ببخشید...فلیکسو ندیدید؟)
مرد خندید و به سمت راهروی اتاقا اشاره کرد
(همراه هیونجین رفت...بهتره مزاحمش نشی)
فکش باز موند
ینی چی همراه هیونجین رفت...ینی اون دوتا....؟
تعظیم کرد و رفت سمت اتاق خودش
اتاق هیونجین تو یه طبقه دیگه بود پس اگر اونا تو اتاق فلیکس نبودن پس...اتاق هیونجین بودن خیلی دوست داشت سریعا اینو از فلیکس بپرسه و بهش بگه براش خوشحاله چون هیونجین تا جایی که میدونست مرد خیلی خوبی بود
برای فلیکس خوشحال بود چون فلیکس به مردی که دوست داشت رسیده بود...احتمالا...هنوز هیچی مشخص نبود
...
تو اتاقش نشسته بود و مشغول کتاب خوندن ولی برای چن لحظه نگاهش به نقاشی داخل اتاق افتاد...ممکنه وقتی مینهو آوردش تو اتاق...دیده باشتش؟
با به یاد آوردن چیزی که پایینش نوشته سرخ شد...
(چرا انقد من احمقم؟)
این سوالی بود که چن روز از خودش میپرسید...البته این سوال
مینهو ام بود که چرا انقد احمق بود؟
همون شب..جیسونگ هر چقدر تلاش میکرد بخوابه نتونست...آخر برای اینکه هوا بخوره رفت بیرون از اتاقش و رفت سمت عرشه که...
(ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟)
صدای مینهو باعث شد از جا بپره...با دیدن مینهو تعظیم کرد
(ن..نتونستم بخوابم کاپیتان)
مینهو فک نمیکرد انقدر از اینکه یه نفر بهش بگه کاپیتان بدش بیاد...میخواست چیسونگ اسمشو بگه...دوست داشت اسمشو از زبون اون پسر بشنوه
اما...
سرشو تکون داد
(عیبی نداره منم نتونستم بخوابم بیا پیش من...)
جیسونگ با گیجی با مینهو نگاه کرد که سمت کتابخونه میرفت...
(داشتم میرفتم کتابخونه که دیدمت جیسونگ...میای باهام؟)
دوتایی تنها باشنننن؟وووووو باعث میشد جیسونگ حس کنه قلبش افتاده تو شورتش...
رفت دنبال مینهو و فقط اروم میرفت و فاصله رو حفظ میکرد...مینهو متوجه اینقدر محتاط بودن جیسونگ شد و پوزخند زد....
(همیشه انقدر منظمی؟)
جیسونگ سرشو تکون داد
(نه...اتاقم از بازار اصلی شهر شلوغ تره...تو یتیم خونه هر ماه موقع هم اتاقی انتخاب کردن هیچ کس به خاطر شلخته بودنم نمیخواست با من باشه...چون...همه چیم تمیزه ها...ولی...این ور اون ور ریخته دیگه)
مینهو خندید
(پس فقط سعی میکنی در شان یکی از افراد خدمه کشتی سلطنتی رفتار کنی؟ جالبه)
جیسونگ سرخ شد...بعد از چند ثانیه همینطوری راه رفتن بین قفسه ها دنبال مینهو گفت
(کا...کاپیتان...این ماموریت شما دقیقاچیه؟ البته ببخشید میپرسم)
مینهو خندید و گفت
(تو خانواده ی ما هر کس که کاپیتان میشه...بعضی وقتا میاد به جزیره های اطراف کمک میکنه و چمیدونم...یسری کارارو انجام میده)
بالاخره مینهو واستاد و جیسونگ که اصن تو باغ نبود بهش برخورد کرد ولی نه خیلی محکم...
مینهو فانوس تو دستشو سمت کتابا گرفت و کتاب مورد نظرشو برداشت
(حتما برات سواله چرا فقط بعضیا کاپیتان میشن...)
جیسونگ سرشو تکون داد و گفت
(راجبش خوندم...میگن کشتی شمارو انتخاب میکنه)
مینهو پوزخند زد و سمت نزدیک ترین میز اونجا رفت کتابو بزاره...
(کاملا درسته بچه...کشتی انتخاب میکنه)
جیسونگ با گیجی مینهو رو نگاه کرد که داشت کتاب ورق میزد
(میتونم بپرسم چجوری؟)
مینهو خندید و گفت
(این یه رازه ولی خب...بهت میگم...میگن این کشتی روح داره...کسی که این کشتی رو ساخته...پدر پدر حد من...مثلا چیزی راجب ۱۰۰۰ و خورده ای سال پیش...تو کشتی خودش کشته میشه و نمیدونن چجوری کاپیتان بعدیو انتخاب کنن...پسر کوچیکش یه شب خواب میبینه که کاپیتان شده و وقتی از خواب بیدار میشه...صدای اب شدیدی میشنوه...از قصر که بیرون میاد...میبینه اسمش با صدای خیلی اروم زمزمه میشه و سمت کشتی که میاد صدا واضح تر میشه...و اینجوری اون شد کاپیتان بعدی...ممکنه چند نسل اتفاق نیوفته ممکنه چند سال پشت هم اتفاق بی افته...)
دستشو رو دیوار کنارش کشید و نگاهش کرد
(به روح اعتقاد داری؟)
جیسونگ سرشو به معنی آره تکون داد و مینهو پوزخند زد
(کشتی من زندس...ار وقت ببینه که من دیگه نمیتونم کاپیتان باشم...تو هر سنی ممکنه عوض کنه کاپیتانو...خواهرمو که دیدی...ممکنه یهو اون بشه)
جیسونگ با یادآوری خواهر شیطون و کوچیکتر مینهو لبخندی زد
(شما یکی از شایسته ترین افراد برای اداره کشتی اید کاپیتان لی)
مینهو خندید
(اره درسته...من بهترین تو مسل خودمم...و همه بهم افتخار میکنن چون بعد ۲ نسل یا ۳ نسل انتخاب شدم...پدرم و پدر بزرگم نبودن...و بعد من یهو تو ۱۶ سالگی کاپیتان شدم پس چشم خیلیا بهم بوده..ولی..فک کنم تونستم انتظاراتشونو درست انجام بدم هوم؟)
جیسونگ لبخند زد و گفت...
برای پارت بعدی ۱۰ تا لایکککک💫💖🥺
- ۲۲۹
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط