˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 13
در داخل حیاط سرسبز آن عمارت بزرگ قدم میزد هوای خنکی که به پوست صورتش میخورد باعث آرامش اش میشد دور موندن از آن خانواده سطح پایین براش بهتر بود درحالیکه یه دستش تویه جیب شلوارش بود قدم برمیداشت نگاهش به زمین سرسبزی که زیر پایش بود دوخته شده بود تنها چیزه خوبه این عمارت از نظرش حیاط دلباز اش بود لی آهو با همان لباسش در حیاط قدم میزد فقط چند ساعت تا شروع شدن جشن مونده بود اما لحظه ای با صدای پارس سگی که از پشته سرش شنید سره جایش ایستاد باز هم صدای پارس سگی را شنید بیا حرف های که در. ذهنش چرخیدن ٫٫٫ الان یه یک گنده پشته سرمه ٫٫٫ پا به فرار گذاشت تا توان داشت می دوید سگ هم به دنبالش راه افتاد دختره با ترس و ارز هرچی توان داشت می دوید ترسیده از اینکه سگ بزرگ گازش بگیره الان دقیقاً به سگه گنده و بزرگ به دنبالش بود هواسش به هیچی نبود فقط فرار از دست اون سگ بزرگ تهیونگ که دقیقا روبه رویش قدم برمیداشت همینکه جلوی آن دختر رسید لی آهو بدون فکر کردن پشته سرش قائم شد کتش را از پشته سر سفت در دست هایش گرفت حال فهمید که این اون دختریه که بخاطرش اومده بود لی آهو با ترس و نفس نفس زدن لب زد لی آهو : اون میخواد منو بخوره به سگ گنده داره میاد لطفا جلوش رو بگیر داره میاد ....
تهیونگ که روبه رویش را دید زد با دیدن سگ کوچک و ناز که سمتش اومد چیزه دیگری لبخند پنهانی به این طرز فکر لی آهو زد تهیونگ : آهو خانم اون فقط یه توله سگه
لی آهو که از صدایش متوجه شده بود اون از اهالی این عمارت نیست سریع کتش را که در مشت هایش چنگ زده بود را رها نمود تهیونگ سمتش چرخید با دیدن صورت ناز و معصومی که جلویش بود لحظه ای سکوت کرد فکر نمیکرد انقدر خوشگل باشه لی آهو موهایش را پشته گوشش داد و لب هایش را با زبونش تر کرد به صورت جذاب و خوشتیپی که روبه رویش قرار داشت چشم دوخت همیشه با خودش فکر میکرد یعنی چه شکلیه زیبا با زشت اما الان از دیدنش فهمید که زیبا ترین چهره جهان را دید میزد، با صدایش سریع به خودش آمد تهیونگ : سانگ لی آهو اون فقط یه توله سگه نه یه یک بزرگ
لی آهو سریع به توله سگ کوچیک که متعلق به سئوهو بود نگاه کرد از خجالت گوشه لبش را گاز گرفت تو تصورش اولین دیدارش با تنها امید زندیگش اینجوری نبود لی آهو : خوب من فکر کردم یه سگ گنده ست
part 13
در داخل حیاط سرسبز آن عمارت بزرگ قدم میزد هوای خنکی که به پوست صورتش میخورد باعث آرامش اش میشد دور موندن از آن خانواده سطح پایین براش بهتر بود درحالیکه یه دستش تویه جیب شلوارش بود قدم برمیداشت نگاهش به زمین سرسبزی که زیر پایش بود دوخته شده بود تنها چیزه خوبه این عمارت از نظرش حیاط دلباز اش بود لی آهو با همان لباسش در حیاط قدم میزد فقط چند ساعت تا شروع شدن جشن مونده بود اما لحظه ای با صدای پارس سگی که از پشته سرش شنید سره جایش ایستاد باز هم صدای پارس سگی را شنید بیا حرف های که در. ذهنش چرخیدن ٫٫٫ الان یه یک گنده پشته سرمه ٫٫٫ پا به فرار گذاشت تا توان داشت می دوید سگ هم به دنبالش راه افتاد دختره با ترس و ارز هرچی توان داشت می دوید ترسیده از اینکه سگ بزرگ گازش بگیره الان دقیقاً به سگه گنده و بزرگ به دنبالش بود هواسش به هیچی نبود فقط فرار از دست اون سگ بزرگ تهیونگ که دقیقا روبه رویش قدم برمیداشت همینکه جلوی آن دختر رسید لی آهو بدون فکر کردن پشته سرش قائم شد کتش را از پشته سر سفت در دست هایش گرفت حال فهمید که این اون دختریه که بخاطرش اومده بود لی آهو با ترس و نفس نفس زدن لب زد لی آهو : اون میخواد منو بخوره به سگ گنده داره میاد لطفا جلوش رو بگیر داره میاد ....
تهیونگ که روبه رویش را دید زد با دیدن سگ کوچک و ناز که سمتش اومد چیزه دیگری لبخند پنهانی به این طرز فکر لی آهو زد تهیونگ : آهو خانم اون فقط یه توله سگه
لی آهو که از صدایش متوجه شده بود اون از اهالی این عمارت نیست سریع کتش را که در مشت هایش چنگ زده بود را رها نمود تهیونگ سمتش چرخید با دیدن صورت ناز و معصومی که جلویش بود لحظه ای سکوت کرد فکر نمیکرد انقدر خوشگل باشه لی آهو موهایش را پشته گوشش داد و لب هایش را با زبونش تر کرد به صورت جذاب و خوشتیپی که روبه رویش قرار داشت چشم دوخت همیشه با خودش فکر میکرد یعنی چه شکلیه زیبا با زشت اما الان از دیدنش فهمید که زیبا ترین چهره جهان را دید میزد، با صدایش سریع به خودش آمد تهیونگ : سانگ لی آهو اون فقط یه توله سگه نه یه یک بزرگ
لی آهو سریع به توله سگ کوچیک که متعلق به سئوهو بود نگاه کرد از خجالت گوشه لبش را گاز گرفت تو تصورش اولین دیدارش با تنها امید زندیگش اینجوری نبود لی آهو : خوب من فکر کردم یه سگ گنده ست
- ۱۶.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط