از بس نسیم لبخندت نمی وزد

از بس نسیم لبخندت نمی وزد
شاخه های درخت تنهایی ام خشکید
برگ های اندیشه ام
در میان زمین و آسمان
آرام آرام بر زمین انتظار
فرو می نشینند
و پهنای فرسوده ی زمین را
فرش می کنند
و آخرین نگاه ها را مایوسانه
به عقربه های ساعت عمر می اندازند
و بر آخرین صفحات خاطراتم
قلم پایانی می کشند
هنوز خش خش بوسه هایشان
بر گوش زمان طنین انداز است
و من هنوز در کوچه ی خاطرات
پرسه می زنم وبه دنبال تو میگردم
دیدگاه ها (۷)

من از شبهای ظلمانی سراغ نور میگیرم خودم را از سیاهی ها ...

به کجا می روی ای اشکچنین غرق شتابمگر از خانه ی چشمم تو چه دی...

آتشی افکنده بر دل یارِ منصبرِ بر آتش شد اکنون کارِ مندَم فرو...

و من به انتظار آمدنتپیراهنی سرخ به تن خواهم کرددر میدان شهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط