bear town
bear town
part 21
ا/ت
سمت ما همه سکوت کرده بودند حتی اون پیرمرد و پیرزن ها بدون هیچ حرفی تنهام گذاشتن
بچها منو بردن سمت ماشین تا میخواستیم حرکت کنیم که بوبو بدو بدو اومد سمتمون
بوبو: بچهااا..بچهاا بدویید یک اتفاقی واسه بنی افتاده
ا/ت: شوکه دویدم رختکن دیدم روی زمین رختکن دراز کشیده و فقط کلاه شو درآورده بدو بدو محافظ هاشو درآوردم* بنی؟!.. بنی خوبی؟.. جوابمو بده!
بنی: من..فکر کنم پام شکسته
ا/ت:..*کفش های اسکیت و جوراب هاشو دراوردم بقیه هم لوازمشو میزاشتن تو ساکش* *پای چپش باد کردع بود و کبود شده بود* تو چیکار کردی با خودت..
بنی: من نکردم تیم حریف زد..
ا/ت: تکون دادن سر* چی بگم..
بوبو: تس با اتوبوس میاد! شما بنی رو ببرین بیمارستان
ا/ت: سر تکون دادن* *بچها بهش'کمک کردن بلند شه و دوش بگیره و لباس بپوشع منم بیرون رختکن منتظرشون بودم*
بنی: *وقتی آماده شدم از رختکن خارجم کردن دیدم ا/ت با اون شکم گرد و بزرگش همونجا وایستادع* مگه نگفتم برو تو ماشی..
ا/ت: بنی!.. حوصله بحث ندارم..ببریتش پشت سرتون میام
الکس: *تو گوش بنی* از الان میتونم صدا هاتونو تو خونه بشنوم
بنی: خنده* فقط خدا بخیر کنه
ا/ت: شنیدم!.. بار اولت نیستش که همچین بلایی سر خودت میاری!
بنی: ببخشید!
ا/ت: توخونه حرف میزنیم
بنی: این حرفش یعنی با پای شکسته باید دنبال منت کشی باشم
*بیمارستان*
دکتر پای بنی رو گچ گرفت و مارو مرخص کرد و رفتیم خونه
*خونه*
بچها بنی رو خوابوندن رو تخت مشترکمون
بنی: ازتون ممنونم بچها
ا/ت: ببخشید که زحمتتون دادیم
الکس: کاری نکردیم که فقط دعوا نکنین!
ا/ت:.. باشع..*در عمارت رو پشت سرشون بستن منم اروم کنارش دراز کشیدم و پشتمو بهش کردم*
part 21
ا/ت
سمت ما همه سکوت کرده بودند حتی اون پیرمرد و پیرزن ها بدون هیچ حرفی تنهام گذاشتن
بچها منو بردن سمت ماشین تا میخواستیم حرکت کنیم که بوبو بدو بدو اومد سمتمون
بوبو: بچهااا..بچهاا بدویید یک اتفاقی واسه بنی افتاده
ا/ت: شوکه دویدم رختکن دیدم روی زمین رختکن دراز کشیده و فقط کلاه شو درآورده بدو بدو محافظ هاشو درآوردم* بنی؟!.. بنی خوبی؟.. جوابمو بده!
بنی: من..فکر کنم پام شکسته
ا/ت:..*کفش های اسکیت و جوراب هاشو دراوردم بقیه هم لوازمشو میزاشتن تو ساکش* *پای چپش باد کردع بود و کبود شده بود* تو چیکار کردی با خودت..
بنی: من نکردم تیم حریف زد..
ا/ت: تکون دادن سر* چی بگم..
بوبو: تس با اتوبوس میاد! شما بنی رو ببرین بیمارستان
ا/ت: سر تکون دادن* *بچها بهش'کمک کردن بلند شه و دوش بگیره و لباس بپوشع منم بیرون رختکن منتظرشون بودم*
بنی: *وقتی آماده شدم از رختکن خارجم کردن دیدم ا/ت با اون شکم گرد و بزرگش همونجا وایستادع* مگه نگفتم برو تو ماشی..
ا/ت: بنی!.. حوصله بحث ندارم..ببریتش پشت سرتون میام
الکس: *تو گوش بنی* از الان میتونم صدا هاتونو تو خونه بشنوم
بنی: خنده* فقط خدا بخیر کنه
ا/ت: شنیدم!.. بار اولت نیستش که همچین بلایی سر خودت میاری!
بنی: ببخشید!
ا/ت: توخونه حرف میزنیم
بنی: این حرفش یعنی با پای شکسته باید دنبال منت کشی باشم
*بیمارستان*
دکتر پای بنی رو گچ گرفت و مارو مرخص کرد و رفتیم خونه
*خونه*
بچها بنی رو خوابوندن رو تخت مشترکمون
بنی: ازتون ممنونم بچها
ا/ت: ببخشید که زحمتتون دادیم
الکس: کاری نکردیم که فقط دعوا نکنین!
ا/ت:.. باشع..*در عمارت رو پشت سرشون بستن منم اروم کنارش دراز کشیدم و پشتمو بهش کردم*
- ۲.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط