part 2

part 2
زمان حال
نامجون : تو میدونی پدرت کیه؟؟
لینا : نه مگه کیه؟
نامجون : پدر تو یکی از بزرگترین مافیا های جهان هست که پدر و مادر منو کشته
لینا : چ چ چی !!
حالا چرا منو اینجا آوردی؟
نامجون: میخوام زجرش بدم
لینا: خب من چیکار کنم
نامجون: به وسیله تو میخوام زجرش بدم همون طوری که منو زجر داد میخوام تو رو شکنجه بدم و فیلمشو براش بفرستم به همین راحتی 😏

لینا : من چه گناهی کردم آخه هق هق هق ( گریه) 😭
نامجون : به من چه اونو باید به پدرت میگفتی مادمازل کوچولو هه
لینا :( گریه شدید )
نامجون رفت
ویو لینا
آخه من چه گناهی کردم چرا بابا بهمون نگفت یه مافیاست ولی از حق نگذریم خیلی کراشههههه ( کمی بعد )

حوصلم سر رفته بود اینجا هم تاریکه هم سرد میترسم ای کاش مامانم اینجا بود و منو بغل می‌کرد و تصمیم گرفتم یکم بخوابم ......

ویو نامجون
داشتم کتاب مورد علاقه ام رو که مامانم برام میخوند رو میخوندم ولی ذهنم همش درگیر لینا بود وقتی گریه کرد دلم براش سوخت و ناراحت شدم . چی نامجون تو ناراحت شدی برای یه دختر ! نه من همون نامجون سرد می مونم .
رفتم و یه دوش ۱۰ مینی گرفتم و رفتم پایین برای شروع نمایش 😏
دیدگاه ها (۰)

part 3ویو نامجون داخل انباری شدم که دیدم لینا خوابیده . دورب...

part 4بیدار شدم بعد از شستن دست و صورتم رفتم صبحانه خوردم و ...

سلام من یونگ لینا هستم و ۱۹ سالمه و پدر و مادرم منو خیلی دو...

اسم وانشات: عشق مافیای من از نامجون ژانر : مافیایی عاشقانه ...

سناریو هیونلیکس

پارت 2ویو تهیونگبلخره رسیدم خونه آقای لی و بلخره قراره ات ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط