پآرت
پـآرتـ ³
∆ : هوی درست حرف بزن
£ : چشم بانو
§ : مرتیکه انقد زود پسر خاله نشو
√ : اوه اوه دعوا
£ : تو ببند ( زیر لب )
£ : اِما خانم ، تشریف میاری بریم بالا؟؟
§ : نه نمیاد
∆ : هیس
∆ : اره ، بریم
§ : اِما!
∆ : نگران نباش چیزی نمیشه
£ : هی دَنیل ، خانومو ببر برسون خونه ، دیگه با ایشون کاری نداریم
∆ : پس منم برم
£ : نه خیر شما هیچ جا نمیری
( اِما زیر لب فحش داد )
£ : خب بانو از همه چی راضی هستین؟؟
∆ : با من حرف نزن!
£ : او ، بله چشم
( مکس کمی مکث کرد و گفت )
£ : خب ، حرف نمیزنم ، میخورم
( اما دستشو دور بدنش پیچید )
∆ : چ...چی میگی؟؟؟منظورت چیه من هرزه نیستم!
£ : او نه ، من میخوام
( کلی خواهش کرد و ناز داد تا بلخره راضی شدی )
£ : خب بانو ، لباست رو درمیاری؟؟
∆ : اوهوم باشه
( لباست رو دراوردی و فقط شو-رت و سو-تین داشتی )
£ : اوممم گرل خیلی جذابی
∆ : خفه شو
£ : به به عصبی میشی جذاب تر میشی
( کم کم داشتی بهش علاقه مند میشدی و با لبخند باهاش حرف میزدی )
£ : خب شروع کنیم؟؟
∆ : نه اصلا نمیخوام لباسامو بده
£ : نه نه قول دادی
∆ : اه
£ : بله دیگه ، درمیاری یا خودم دربیارم؟؟
∆ : نه نه نه باشه
شروع کردی به درآوردن شوــ رت و سو-تین
وقتی که در آوردی
خدمتکار مکس وارد اتاق شد
£ : هی برو بیرون!
اون با مِن مِن گفت او بله ببخشید آقای رئیس
مکس که حسابی عصبی شده بود پاشد و رفت
توهم لباساتو پوشیدی و خوابیدی
∆ : هوی درست حرف بزن
£ : چشم بانو
§ : مرتیکه انقد زود پسر خاله نشو
√ : اوه اوه دعوا
£ : تو ببند ( زیر لب )
£ : اِما خانم ، تشریف میاری بریم بالا؟؟
§ : نه نمیاد
∆ : هیس
∆ : اره ، بریم
§ : اِما!
∆ : نگران نباش چیزی نمیشه
£ : هی دَنیل ، خانومو ببر برسون خونه ، دیگه با ایشون کاری نداریم
∆ : پس منم برم
£ : نه خیر شما هیچ جا نمیری
( اِما زیر لب فحش داد )
£ : خب بانو از همه چی راضی هستین؟؟
∆ : با من حرف نزن!
£ : او ، بله چشم
( مکس کمی مکث کرد و گفت )
£ : خب ، حرف نمیزنم ، میخورم
( اما دستشو دور بدنش پیچید )
∆ : چ...چی میگی؟؟؟منظورت چیه من هرزه نیستم!
£ : او نه ، من میخوام
( کلی خواهش کرد و ناز داد تا بلخره راضی شدی )
£ : خب بانو ، لباست رو درمیاری؟؟
∆ : اوهوم باشه
( لباست رو دراوردی و فقط شو-رت و سو-تین داشتی )
£ : اوممم گرل خیلی جذابی
∆ : خفه شو
£ : به به عصبی میشی جذاب تر میشی
( کم کم داشتی بهش علاقه مند میشدی و با لبخند باهاش حرف میزدی )
£ : خب شروع کنیم؟؟
∆ : نه اصلا نمیخوام لباسامو بده
£ : نه نه قول دادی
∆ : اه
£ : بله دیگه ، درمیاری یا خودم دربیارم؟؟
∆ : نه نه نه باشه
شروع کردی به درآوردن شوــ رت و سو-تین
وقتی که در آوردی
خدمتکار مکس وارد اتاق شد
£ : هی برو بیرون!
اون با مِن مِن گفت او بله ببخشید آقای رئیس
مکس که حسابی عصبی شده بود پاشد و رفت
توهم لباساتو پوشیدی و خوابیدی
- ۸۷۶
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط