دانشگاه وانیلی
دانشگاه وانیلی
فیک تهکوک /پارت ۵۱
جونگ کوک : ولی دروغای سانی کم کم داشت واقعی میشد .. اونجا که گفت تو کتکش میزنی ... و با چشم خودم هم اون تهیونگ رو دیدم
تهیونگ : پس بازم برگشتیم به اون بی اعتمادی سابق....... هوف بابت اون .. درسته من کارم اشتباه بود . ولی خودتم . دو دیقه مثل آدم حرف گوش کنی این اتفاقا نمیوفته .. از وقتی باهات آشنا شدم یه ریز داری غر میزنی . از همه چی به هر بهونهای . صبرم دیگه نمیکشید
جونگ کوک : الان انداختیش گردن من ؟
تهیونگ : توهم به اندازه من مقصری
جونگ کوک : آره مقصرم ولی نه به اندازه تو
تهیونگ : نمیشه فقط فراموشش کنی . یه مشت دروغ اینهمه قصه پشتش نداره
جونگ کوک : (کتاب رو بست و روی میز کنارش گذاشت) هی تهیونگ من حتی خودمم از خودم خسته میشم . بعد تو با کدوم عقل داری اصرار میکنی بمونم تو زندگیت
تهیونگ : فقط نمیشه بگی میمونم ؟
جونگ کوک : میمونم
تهیونگ : (چشماش از ذوق برق زد . با لحن هیجان زدهای ادامه داد) چییییی؟؟؟؟ میمونیی؟؟؟؟؟
جونگ کوک : آره . نگران اون نباش
تهیونگ : خب حالا میتونم با آرامش بخوابم (خودشو زیر پتووجا داد و خواست چراغو خاموش کنه)
جونگ کوک : فردا امتحان داریما .
تهیونگ : با پای شکسته ؟ .
جونگ کوک : با بیماریه واگیر دار ؟
تهیونگ : دانشگاهم دلشونم خوشه .
جونگ کوک : بیدار میشی دیگه
تهیونگ : آره آره . وانیل کوچولو . شبت بخیر
جونگ کوک : شب بخیر ....
ویو اتاق بستری :
"ساعت 3:57 صبح"
《با صدای قدم های کوچیک توی راه رو بیدار شد . و صدایی که کسی رو صدا میزد . آروم چشماش رو باز کرد . به تخت کناریش نگاه کرد جونگ کوک غرق خواب بود آروم از روی تخت بلند شد و درو اتاق رو باز کرد . چشماش گرد شدن "ههجین؟" بدنش زخمی و پر از کبودی بود موهای کوتاه بهم ریختش . رایحهی ضعیف ذغالاختهی ههجین به مشامش خورد . کاش میتونست بره جلو و تا بخواد ههجین رو بغل کنه . ولی فکر اینکه اون دختر . تهیونگ رو نشناسه عذابش میداد و وادارش میکرد به اتاقش برگرده . پشت سره ههجین صدای سانی رو شنید که صداش میزد و دنبالش میومد. داخل اتاقش برگشت و درد بست》
سانی : هییی ههجین اینجایی فکر کردن گم شدی بیا برگردیم(از اونجا رفتن)
《وقتی سانی رفت نفس راحتی کشید . درو نیمه باز گذاشت و نیم نگاهی به ههجین که سانی میبرتش کرد .. خواست برگرده به تختش که با ریزه ریزه تکون خوردنای جونگ کوک مواجه شد . و آروم چشماش رو باز کرد . تهیونگ فکر کرد کوک رو بیدار کرده باشه . ولی انگار اینجور نبود》
تهیونگ : بیدارت کردم وانیل کوچولو ؟
.
فیک تهکوک /پارت ۵۱
جونگ کوک : ولی دروغای سانی کم کم داشت واقعی میشد .. اونجا که گفت تو کتکش میزنی ... و با چشم خودم هم اون تهیونگ رو دیدم
تهیونگ : پس بازم برگشتیم به اون بی اعتمادی سابق....... هوف بابت اون .. درسته من کارم اشتباه بود . ولی خودتم . دو دیقه مثل آدم حرف گوش کنی این اتفاقا نمیوفته .. از وقتی باهات آشنا شدم یه ریز داری غر میزنی . از همه چی به هر بهونهای . صبرم دیگه نمیکشید
جونگ کوک : الان انداختیش گردن من ؟
تهیونگ : توهم به اندازه من مقصری
جونگ کوک : آره مقصرم ولی نه به اندازه تو
تهیونگ : نمیشه فقط فراموشش کنی . یه مشت دروغ اینهمه قصه پشتش نداره
جونگ کوک : (کتاب رو بست و روی میز کنارش گذاشت) هی تهیونگ من حتی خودمم از خودم خسته میشم . بعد تو با کدوم عقل داری اصرار میکنی بمونم تو زندگیت
تهیونگ : فقط نمیشه بگی میمونم ؟
جونگ کوک : میمونم
تهیونگ : (چشماش از ذوق برق زد . با لحن هیجان زدهای ادامه داد) چییییی؟؟؟؟ میمونیی؟؟؟؟؟
جونگ کوک : آره . نگران اون نباش
تهیونگ : خب حالا میتونم با آرامش بخوابم (خودشو زیر پتووجا داد و خواست چراغو خاموش کنه)
جونگ کوک : فردا امتحان داریما .
تهیونگ : با پای شکسته ؟ .
جونگ کوک : با بیماریه واگیر دار ؟
تهیونگ : دانشگاهم دلشونم خوشه .
جونگ کوک : بیدار میشی دیگه
تهیونگ : آره آره . وانیل کوچولو . شبت بخیر
جونگ کوک : شب بخیر ....
ویو اتاق بستری :
"ساعت 3:57 صبح"
《با صدای قدم های کوچیک توی راه رو بیدار شد . و صدایی که کسی رو صدا میزد . آروم چشماش رو باز کرد . به تخت کناریش نگاه کرد جونگ کوک غرق خواب بود آروم از روی تخت بلند شد و درو اتاق رو باز کرد . چشماش گرد شدن "ههجین؟" بدنش زخمی و پر از کبودی بود موهای کوتاه بهم ریختش . رایحهی ضعیف ذغالاختهی ههجین به مشامش خورد . کاش میتونست بره جلو و تا بخواد ههجین رو بغل کنه . ولی فکر اینکه اون دختر . تهیونگ رو نشناسه عذابش میداد و وادارش میکرد به اتاقش برگرده . پشت سره ههجین صدای سانی رو شنید که صداش میزد و دنبالش میومد. داخل اتاقش برگشت و درد بست》
سانی : هییی ههجین اینجایی فکر کردن گم شدی بیا برگردیم(از اونجا رفتن)
《وقتی سانی رفت نفس راحتی کشید . درو نیمه باز گذاشت و نیم نگاهی به ههجین که سانی میبرتش کرد .. خواست برگرده به تختش که با ریزه ریزه تکون خوردنای جونگ کوک مواجه شد . و آروم چشماش رو باز کرد . تهیونگ فکر کرد کوک رو بیدار کرده باشه . ولی انگار اینجور نبود》
تهیونگ : بیدارت کردم وانیل کوچولو ؟
.
- ۷۰۳
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط