Part.2

با بازیگوشی پرسید : "افتخار آشنایی میدید ؟". همونطور که به سمت داخل پسر رو هدایت میکرد گفت : "من مین یونگی ام و دو سالی هست که با برادرت اینجا زندگی میکنم .". انقدر پسر کوچکتر غرق اطرافش بود که اصلا متوجه حرف های پسری که کنارش بود ، نشد . همه جای ویلا حس ارامش رو منتقل میکرد . اکسیژن پاکی که توی شهر دیده نمیشد ریه هاش رو طوری پر کرده بود که اون ریه ها تحمل این همه تمیزی رو نداشتن و سریع اکسیژن الوده رو به بیرون انتقال می دادن . چشماش با دیدن بوته های توت فرنگی برق زد و سریع به سمتشون دوید . "میتونم یه دونه بچینم ؟". "اینجا بیشتر چیزا ارگانیکه ؛ هر چقدر دلت میخواد بخور فقط قبلش بشور مریض نشی !". با رد شدن چند تا جوجه اردک همراه مادرشون دوباره لبخند توی سیاهی چشماش جریان پیدا کرد . "اووووو انتظار اینا رو نداشتم با پاما اومد کره و بعد شد چهار تا و الان...". "الان به یه اصطبل با ده تا اسب ، دو تا گاو ، یه عروس هلندی با چند تا اردک وچند تا غاز داره !". "واو باید منو با همه چی آشنا کنی !". پسر بزرگتر به نشونه ی تایید سرش رو تکون داد . بعد از حدود نیم ساعت عبور از درخت های میوه ، گل ها و حیوون ها به در خونه رسیدن . یونگی با صدای نوتیف گوشیش در رو برای فلیکس باز کرپ و گفت : "اتاقت آماده است میتونی بری استراحت کنی ، من باید برم پیش جیسونگ.".
با وارد شدن به خونه اون گرما و صمیمیت به استقبالش اومدن . رنگ های گرم توی دکور خونه استفاده شده بود . کف با پارکت پوشیده شده بود . نور خورشید از پنجره ها خونه رو روشن کرده بود. یه چیز پشمالو روی پای فلیکس نشست تا اونو از حال و هوای خونه بکشه بیرون و دوباره وارد جریان زندگی بشه . "پامااااا چقدر بزرگتر شدی ! هنوز منو فراموش نکردیییی !!". انتظار نداشت پاما بعد از دو سال اونو هنوز به یاد داشته باشه . بعد از کلی بازی کردن با پاما به یکی از اتاق ها رفت که با دیدن چیدمانش ، رنگ های به کار برده شده ، تابلو ها ، تمیزی اتاق و خالی بودن از وسایل شخصی فردی مشخص بود جیسونگ این اتاق رو براش آماده کرده . بدون وقت تلف کردن وارد حموم شد تا دوش بگیره .#Kpop#bts#stay
دیدگاه ها (۰)

Part.1

#hyunjin#sungmin#changbin#kpop#fiction#استریکیدز#لینو#هان#فل...

افراد :مینهو، جیسونگ، هان، جه یون، وونهو، جونشی، جیهیون، جیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط