آلبوم رو که بهش دادی، فقط امضا زد و کنارش یه نت موسیقی کش
آلبوم رو که بهش دادی، فقط امضا زد و کنارش یه نت موسیقی کشید. “موسیقی، زبان روحمونه.”
وقتی آلبوم رو بهت داد، بهت گفت: “هر وقت حس کردی تنهایی، به موسیقی گوش کن. شاید اونجا کسی باشه که صداتو بشنوه.”
حرفاش مثل یه تسکین بود. با یه حس آرامش عمیق، ازش تشکر کردی و به سمت میز بعدی رفتی.
و حالا… میز جیمین. قلبم دیگه داشت از سینهام بیرون میزد. همین که نگاهت بهش افتاد، لبخندش عمیقتر شد. انگار که واقعاً منتظر تو بوده. “بالاخره رسیدیم به هم.” صداش نرم و پر از احساس بود.
همین که آلبوم رو بهش دادی، یه نگاه خاص بهت انداخت. نگاهی که انگار صد سال تو رو میشناخت. شروع کرد به امضا زدن، ولی انگار داشت با قلمش نه تنها آلبوم، بلکه یه خاطره رو هم ثبت میکرد.
وقتی امضا رو تموم کرد، قلم رو کنار گذاشت. مکث کرد. انگار داشت تصمیم بزرگی میگرفت. بعد، خیلی آروم، کنار امضاش، یه شماره تلفن نوشت.
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش برای لحظهای کوتاه با دست تو برخورد کرد. یه حس گرما و یه شوک کوچک. بعد، خم شد و خیلی آروم، طوری که فقط خودت بشنوی، در گوشت زمزمه کرد: “شمارهام رو گرفتی؟ منتظر تماستم. وقتشه بیشتر حرف بزنیم.”
چشمهاش توی چشمات قفل شد و یه لبخند خاص زد که مطمئنن منظورش رو رسوندی، بعد از اون برخورد خاص با جیمین، با یه عالمه احساسات درهم و برهم به سمت میز بعدی رفتی.
میز تهیونگ. همین که چشمش بهت افتاد، یه لبخند بزرگ و دلنشین روی صورتش نشست. اون صورت کارتونی و چشمهای کنجکاوش، همه چیز رو برای یه لحظه از یادت برد.
“سلام! خوش اومدی!” صداش با یه شیطنت خاصی همراه بود. دستش رو به سمتت دراز کرد و با یه حرکت نمایشی، آلبوم رو ازت گرفت. “وایی! این چقدر قشنگه! مخصوصاً وقتی تو دست منه!”
با خنده، سعی کردی سر به سرش بذاری. “فکر کنم منظورت این بود که وقتی تو امضاش میکنی قشنگتر میشه، نه؟”
تهیونگ خندید و شروع کرد به امضا زدن. ولی این امضا زدن، مثل بقیه نبود. گاهی با قلمش روی آلبوم، یه نقاشی کوچیک میکشید، یه علامت سوال، یا یه قلب بامزه. نگاهش بین تو و آلبوم در رفت و آمد بود، انگار که داشت از هر لحظه لذت میبرد.
“میدونی، من همیشه فکر میکنم که هر کسی یه استعداد پنهان داره. شاید استعداد تو الان همین قشنگی و درخششی باشه که داری!” وقتی امضا رو تموم کرد، قلم رو
وقتی آلبوم رو بهت داد، بهت گفت: “هر وقت حس کردی تنهایی، به موسیقی گوش کن. شاید اونجا کسی باشه که صداتو بشنوه.”
حرفاش مثل یه تسکین بود. با یه حس آرامش عمیق، ازش تشکر کردی و به سمت میز بعدی رفتی.
و حالا… میز جیمین. قلبم دیگه داشت از سینهام بیرون میزد. همین که نگاهت بهش افتاد، لبخندش عمیقتر شد. انگار که واقعاً منتظر تو بوده. “بالاخره رسیدیم به هم.” صداش نرم و پر از احساس بود.
همین که آلبوم رو بهش دادی، یه نگاه خاص بهت انداخت. نگاهی که انگار صد سال تو رو میشناخت. شروع کرد به امضا زدن، ولی انگار داشت با قلمش نه تنها آلبوم، بلکه یه خاطره رو هم ثبت میکرد.
وقتی امضا رو تموم کرد، قلم رو کنار گذاشت. مکث کرد. انگار داشت تصمیم بزرگی میگرفت. بعد، خیلی آروم، کنار امضاش، یه شماره تلفن نوشت.
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش برای لحظهای کوتاه با دست تو برخورد کرد. یه حس گرما و یه شوک کوچک. بعد، خم شد و خیلی آروم، طوری که فقط خودت بشنوی، در گوشت زمزمه کرد: “شمارهام رو گرفتی؟ منتظر تماستم. وقتشه بیشتر حرف بزنیم.”
چشمهاش توی چشمات قفل شد و یه لبخند خاص زد که مطمئنن منظورش رو رسوندی، بعد از اون برخورد خاص با جیمین، با یه عالمه احساسات درهم و برهم به سمت میز بعدی رفتی.
میز تهیونگ. همین که چشمش بهت افتاد، یه لبخند بزرگ و دلنشین روی صورتش نشست. اون صورت کارتونی و چشمهای کنجکاوش، همه چیز رو برای یه لحظه از یادت برد.
“سلام! خوش اومدی!” صداش با یه شیطنت خاصی همراه بود. دستش رو به سمتت دراز کرد و با یه حرکت نمایشی، آلبوم رو ازت گرفت. “وایی! این چقدر قشنگه! مخصوصاً وقتی تو دست منه!”
با خنده، سعی کردی سر به سرش بذاری. “فکر کنم منظورت این بود که وقتی تو امضاش میکنی قشنگتر میشه، نه؟”
تهیونگ خندید و شروع کرد به امضا زدن. ولی این امضا زدن، مثل بقیه نبود. گاهی با قلمش روی آلبوم، یه نقاشی کوچیک میکشید، یه علامت سوال، یا یه قلب بامزه. نگاهش بین تو و آلبوم در رفت و آمد بود، انگار که داشت از هر لحظه لذت میبرد.
“میدونی، من همیشه فکر میکنم که هر کسی یه استعداد پنهان داره. شاید استعداد تو الان همین قشنگی و درخششی باشه که داری!” وقتی امضا رو تموم کرد، قلم رو
- ۱۵۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط