رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت ششم: شکستگی در سکوت

پروژه‌ی “تلاقی حواس” داشت به اوج خودش می‌رسید. عکس‌هایی که جونگکوک می‌گرفت، فراتر از هنر بودند؛ آن‌ها تکه‌‌هایی از روحِ تهیونگ بودند که روی کاغذ چاپ می‌شدند. اما هر چه آن‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شدند، سایه‌های قدیمی‌تری هم در زندگی تهیونگ بیدار می‌شدند.

یک روز، در حالی که آن‌ها در سالن تمرین مشغول کار بودند، “مین‌یونگ”، دوستِ قدیمی و هم‌کلاسیِ تهیونگ، وارد شد. مین‌یونگ شخصیتی پرسرصدا و اجتماعی داشت، دقیقاً برعکس تهیونگ. او به محض ورود، نگاهِ سنگینِ جونگکوک و دوربینش را به سمت تهیونگ و سپس به سمت خودش چرخاند.

«تهیونگ؟ هنوز داری با این پسرِ عکاس وقت می‌گذرونی؟» مین‌یونگ با لحنی که سعی می‌کرد شوخی به نظر برسد اما رگه‌هایی از کنایه داشت، گفت. «فکر می‌کردم تو فقط با نوت‌های سیاه و سفیدِ پیانو رابطه داشته باشی، نه با آدم‌های رنگارنگ.»

تهیونگ، که در میانه‌ی یک قطعه‌ی بسیار حساس بود، دستش روی کلیدها خشک شد. او از توجهِ ناگهانی و برخوردِ تندِ مین‌یونگ احساس ناامنی کرد. «مین‌یونگ، این یه پروژه‌ی جدیه. لطفاً مزاحم نشو.»

اما مین‌یونگ دست‌بردار نبود. او به سمت جونگکوک رفت و با نگاهی ارزیاب به او خیره شد. «می‌دونی جونگکوک، تهیونگ خیلی سخته. اون مثل یه قلعه‌ی قدیمی می‌مونه؛ قشنگه، اما ورود بهش ممکنه باعث بشه خودت هم توی اون تاریکی گم بشی. مواظب باش هنرِ تو، تبدیل به یه تراژدی نشه.»

جونگکوک، که همیشه آرام و متین بود، این بار اجازه نداد این کلمات بی‌موقع، فضای امنِ آن‌ها را بهم بزند. او ایستاد و مستقیماً به چشمان مین‌یونگ نگاه کرد. «من دنبال تراژدی نیستم، مین‌یونگ. من دنبال حقیقت هستم. و حقیقت اینه که تهیونگ موسیقی‌ای می‌زنه که هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه بنوازه. اگه تو نمی‌تونی اون زیبایی رو ببینی، مشکل از نگاه توئه، نه از اون.»

مین‌یونگ زیر لب چیزی گفت و با عصبانیت سالن را ترک کرد. سکوتِ سنگینی فضای سالن را پر کرد. تهیونگ، با شانه‌هایی که انگار زیر بارِ سنگینی بودند، سرش را پایین انداخت. او از اینکه کسی در موردِ آسیب‌پذیری‌اش حرف بزند، وحشت داشت.

جونگکوک به سمت او رفت، اما این بار دستش را به سمت او دراز نکرد. او می‌دانست که تهیونگ به “لمس شدن” نیاز ندارد، بلکه به “درک شدن” نیاز دارد.

«اون راست نمی‌گفت، تهیونگ،» جونگکوک با صدایی بسیار آرام گفت. «تو واقعاً مثل یه قلعه‌ای. اما من عکاس هستم، و وظیفه‌ی من اینه که از پشتِ دیوارهات، اون چیزی رو که پنهان کردی، ببینم.»

تهیونگ نگاهش را بالا آورد. چشمانش خیس بود، اما این بار نه از غم، بلکه از یک نوعِ درماندگیِ عمیق. «و اگه اون چیزی که پنهان کردم، باعث بشه تو هم از من فرار کنی چی؟»

ادامه دارد...

شرایط برای 3 پارت بعدی:(برای هر سه پارت باید برسه)
10 لایک
5 کامنت
3 بازنشر

#رمان_تهکوک#رمان#تهکوک
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)»🎼 پارت پنجم: رقصِ سایه‌ه...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط