پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 20
روی تخت نشستم.
همش فکرم میرفت پیش تهیونگ.
جدیدا من چم شده.
هوفی کشیدم.
یکدفعه یاد یک ساعت پیش افتادم که تهیونگ می بوسیدم.
انگشتم رو گذاشتم رو لبم.
کاملا تو افکارم غرق شده بودم.
نگاهم افتاد به ساعت.
ساعت ۳ شب بود.
رو تخت دراز کشیدم.
...............................
ویو تهیونگ.
صبح شدم بود.
چشمامو باز کردم.
از روی تخت بلند شدم.
کارای لازم رو انجام دادم.
اومدم کت و شلوارم رو پوشیدم.
موهامو درست کردم.
از اتاق زدم بیرون.
چشمم خورد به اتاق یونا.
در یه کوچولو باز بود.
از لای در نگاهش کردم.
تو خواب غرق بود.
درو بستم.
و از عمارت زدم بیرون.
.................................
ویو یونا.
بیدار شدم.
کش و قوصی به خودم دادم و از رو تخت بلند شدم.
موهامو صاف کردم و بستم.
در اتاق رو باز کردم و از پله ها رفتم پایین.
کسی نبود.
پس تهیونگ؟
یونا: میگم که تهیونگ کجاست؟
خدمتکار: ارباب کار داشتن رفتن.
یونا: نمیدونی کی برمیگرده؟
خدمتکار: نه خانم.
هوفی کشیدم.
وارد باغ عمارت شدم.
خیلی قشنگ بود.
پروانه ها دور گل جمع بودن.
گنجشک ها آواز میخوندن.
لبخندی رو لبم نشست.
کنار گل ها نشستم.
(فلش بک☆)
یونا: تهیونگگگگ نگاه کن چقد خوشگله؟
تهیونگ: اون گل رو میگی؟
یونا: ارهههه خیلی قشنگه.
تهیونگ: ولی تو قشنگ تری!
(پایان فلش بک☆)
شب شد.
ساعت ۱۲ شب بود.
دیگه واقعا خسته شده بودم.
کنار پنجره اتاق نشسته بودم.
به در عمارت نگاه میکردم.
که در باز شد.
ماشین وارد عمارت شد.
تهیونگ پیاده شد.
نمیدونم چرا ولی بلند صداش کردم.
یونا: تهیونگ(بلند)
دستم رو براش تکون دادم.
روشو داد بهم. ـ
نمیتونستم حس توی نگاهش رو بفهمم.
از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین.
در رو باز کردم که هیکلش نمیایان شد.
موهاش بهم ریخته رو صورتش بود.
پوزخندی زد.
دستاشو کرد تو جیبش.
بهم نزدیک شد.
من هی میرفتم عقب.
ولی عجیب بود.
تهیونگ: اوم... خوشحال شدی که اومدم؟
یونا: ن.. نه من فقط...
تهیونگ: هیشششش... چیزی نگو.
رفت رو کاناپه نشست.
بهم اشاره کرد رو پاهاش بشینم.
چییی؟؟؟
یونا: نه نمیخوام.
تهیونگ: بشین وگرنه کاری میکنم نتونی تا ۱ ماه راه بری.
نفسمو دادم بیرون.
به سمتش رفتم.
لبم رو گاز گرفتم.
چشمامو بستم و آروم نشستم رو پاهاش.
دستاشو گذاشت دورد کمر و منو به خودش فشار داد.
نگاهش کردم.
چشماش خمار بود.
یکدفعه یه چیزی ز.. یر.. م.. باد کرد.
نه نه... چشماش خمار بود.
دستش رو روی بدنم میکشید.
تا خواستم بلند شم منو به خودش چسبوند.
یکدفعه ناله های مردونش رو شنیدم.
بلند شد و من رو نشوند رو مبل.
لب/ش رو گذاشت رو ل/بام.
بعد چند دقیقه وحشیانه رفت سمت گردنم.
یونا: حاححح اههه
شروع کردم به نفس نفس زدن.
دوباره لب/اش رو گذاشت رو لب/م.
بعد لباسم رو پاره کرد.
بدنم رو لمس میکرد.
دستش رو برد سمت بند سوت/ینم
که در زده شد.
ولم کرد.
بند سوت/ینمو سفت کردم و سریع دویدم تو اتاقم و درو بستم.
داشتم میلرزیدم.
نفس راحتی کشیدم.
چشمامو بستم.
که صدای عربدش بلند شد.
یعنی چیشده.
خواستم برم ولی نتونستم.
به لباس دیگه پوشیدم..
روتخت نشستم.
که صدای شلیک اومد.
جیغ زدم.
از جام پریدم.
دیگه صدایی از تو عمارت نمیومد.
سریع در اتاق رو باز کردم که....
بفرماییید خوشگلاممممم🎀✨
#سلین
☆_bad boy_☆
Part: 20
روی تخت نشستم.
همش فکرم میرفت پیش تهیونگ.
جدیدا من چم شده.
هوفی کشیدم.
یکدفعه یاد یک ساعت پیش افتادم که تهیونگ می بوسیدم.
انگشتم رو گذاشتم رو لبم.
کاملا تو افکارم غرق شده بودم.
نگاهم افتاد به ساعت.
ساعت ۳ شب بود.
رو تخت دراز کشیدم.
...............................
ویو تهیونگ.
صبح شدم بود.
چشمامو باز کردم.
از روی تخت بلند شدم.
کارای لازم رو انجام دادم.
اومدم کت و شلوارم رو پوشیدم.
موهامو درست کردم.
از اتاق زدم بیرون.
چشمم خورد به اتاق یونا.
در یه کوچولو باز بود.
از لای در نگاهش کردم.
تو خواب غرق بود.
درو بستم.
و از عمارت زدم بیرون.
.................................
ویو یونا.
بیدار شدم.
کش و قوصی به خودم دادم و از رو تخت بلند شدم.
موهامو صاف کردم و بستم.
در اتاق رو باز کردم و از پله ها رفتم پایین.
کسی نبود.
پس تهیونگ؟
یونا: میگم که تهیونگ کجاست؟
خدمتکار: ارباب کار داشتن رفتن.
یونا: نمیدونی کی برمیگرده؟
خدمتکار: نه خانم.
هوفی کشیدم.
وارد باغ عمارت شدم.
خیلی قشنگ بود.
پروانه ها دور گل جمع بودن.
گنجشک ها آواز میخوندن.
لبخندی رو لبم نشست.
کنار گل ها نشستم.
(فلش بک☆)
یونا: تهیونگگگگ نگاه کن چقد خوشگله؟
تهیونگ: اون گل رو میگی؟
یونا: ارهههه خیلی قشنگه.
تهیونگ: ولی تو قشنگ تری!
(پایان فلش بک☆)
شب شد.
ساعت ۱۲ شب بود.
دیگه واقعا خسته شده بودم.
کنار پنجره اتاق نشسته بودم.
به در عمارت نگاه میکردم.
که در باز شد.
ماشین وارد عمارت شد.
تهیونگ پیاده شد.
نمیدونم چرا ولی بلند صداش کردم.
یونا: تهیونگ(بلند)
دستم رو براش تکون دادم.
روشو داد بهم. ـ
نمیتونستم حس توی نگاهش رو بفهمم.
از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین.
در رو باز کردم که هیکلش نمیایان شد.
موهاش بهم ریخته رو صورتش بود.
پوزخندی زد.
دستاشو کرد تو جیبش.
بهم نزدیک شد.
من هی میرفتم عقب.
ولی عجیب بود.
تهیونگ: اوم... خوشحال شدی که اومدم؟
یونا: ن.. نه من فقط...
تهیونگ: هیشششش... چیزی نگو.
رفت رو کاناپه نشست.
بهم اشاره کرد رو پاهاش بشینم.
چییی؟؟؟
یونا: نه نمیخوام.
تهیونگ: بشین وگرنه کاری میکنم نتونی تا ۱ ماه راه بری.
نفسمو دادم بیرون.
به سمتش رفتم.
لبم رو گاز گرفتم.
چشمامو بستم و آروم نشستم رو پاهاش.
دستاشو گذاشت دورد کمر و منو به خودش فشار داد.
نگاهش کردم.
چشماش خمار بود.
یکدفعه یه چیزی ز.. یر.. م.. باد کرد.
نه نه... چشماش خمار بود.
دستش رو روی بدنم میکشید.
تا خواستم بلند شم منو به خودش چسبوند.
یکدفعه ناله های مردونش رو شنیدم.
بلند شد و من رو نشوند رو مبل.
لب/ش رو گذاشت رو ل/بام.
بعد چند دقیقه وحشیانه رفت سمت گردنم.
یونا: حاححح اههه
شروع کردم به نفس نفس زدن.
دوباره لب/اش رو گذاشت رو لب/م.
بعد لباسم رو پاره کرد.
بدنم رو لمس میکرد.
دستش رو برد سمت بند سوت/ینم
که در زده شد.
ولم کرد.
بند سوت/ینمو سفت کردم و سریع دویدم تو اتاقم و درو بستم.
داشتم میلرزیدم.
نفس راحتی کشیدم.
چشمامو بستم.
که صدای عربدش بلند شد.
یعنی چیشده.
خواستم برم ولی نتونستم.
به لباس دیگه پوشیدم..
روتخت نشستم.
که صدای شلیک اومد.
جیغ زدم.
از جام پریدم.
دیگه صدایی از تو عمارت نمیومد.
سریع در اتاق رو باز کردم که....
بفرماییید خوشگلاممممم🎀✨
#سلین
- ۳.۸k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط