بعد از ازدواج اجبارتبا از اصل ترن خون آشام ها د

بعد از ازدواجِ اجباريت،با يكى از اصيل ترين خون آشام هاى دنيا،اين اولين مهمونيه خانوادگيتون بود.
همسرت،براى چند لحظه تنهات گذاشت و تو،سمتِ ميزِ نوشيدنى ها رفتى.
داشتى نوشيدنى هارو تماشا ميكردى كه،حضورِ شخصى رو كنارت حس كردى:
"به پسرعموم،بابتِ انتخابِ همچين همسرى افتخار ميكنم!"
خيلى خوب ميدونستى كه تهیونگ،چقدر از پسرعموش متنفره.
خواستى جوابى بهش بدى كه،دستى از پشت دورِ كمرت حلقه شد و صدايى آشنا،باعثِ تعجبت شد:
"درسته!من واقعا خوشبخت و خوش شانس هستم كه همسرى به زيبايىِ ايشون دارم!و فكر ميكنم تو خيلى خوب اينو ميدونى كه،رو طرزِ نگاه كردنِ افراد،نسبت به چيزهايى كه متعلق به من هست،چقدر حساسم…!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش،مقابلِ نگاهِ ناباورِ پسرعموش،لبهاش رو از پشت به گوشت رسوند و آروم لب زد:
"از بوىِ تنت فهميدم مضطربى،چيشده هانول..؟"
نگاهت رو از مردِ مقابلت گرفتى و سمتِ تهیونگ برگشتى:
"نه من..خوبم..!"
دیدگاه ها (۰)

اخمِ محوى بينِ ابروهاىِ مرد نشست.هومى كشيد و در صدمِ ثانيه،چ...

با خم كردنِ كمرش،سمتت متمايل شد و صورتش رو،دقيقا مقابلِ صورت...

نگاهِ ترسيده ات رو،پشتِ نقابِ جديتت قايم كردى.دوست نداشتى كه...

دراصل اين نگاه،باعثِ لرزشِ عجيبِ ستونِ فقراتت ميشد!با اين حا...

امشب تولد همسرِ اجباريت بود و تو تصميم گرفتى كه براش كروات ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط