پارت ۲۵
پارت ۲۵
ویو چویا:
با گریه به سینش کوبیدم با زور کمی که داشتم تا اونو فاصله بدم
- ولم کن لعنتی (با گریه)
+ هیس هیس
منو محکم گرفته بود و موهامو ناز میکرد سرشو توی موهام میکرد و منو بو میکرد
لبخندی وسط گریه روی لبم شکل گرفت انگار من تنها فرد دلتنگ این ماجرا نبودم
خودمو توی بغلش سپردم که اون حس لعنتی که در مورد دروغ عشق بود اومد سراغم.... لعنتی بازم دارم اشتباه میکنم میخواستم محکم هولش بدم ولی دیگه نمیتونستم مغزم دستور میداد اما بدن به حرف قلبم بود مرد شور هرچی احساساته
فقط توی بغلش تا تونستم فرو رفتم و گریه کردم سرمو به سینش چسبونده بودم و فقط بینمون سکوت بود و صدای قلبش
سکوتو نشکستم و به صدای قلبش گوش کردم تا آروم بگیرم دیگه هیچی مهم نبود حتی اگه اون منو نخواد فقط میخوام الان بغلش باشم همین
ویو دازای:
سرمو توی موهاش کردم تا تونستم بوش کردم و موهاشو بوسیدم دیگه نمیخوام حتی یک ثانیه هم نباشه دیگه نمیتونم تحمل کنم نبودشو....
باید قبول کنم پسری به اسم چویاناکاهارا قلب پسر بزرگ ترین و قدرتمندترین مرد جهان و مثل اسباب بازی توی دستش داره
سکوت بینمون ادامه دادم تا اینکه صدای هقهقش سکوتو شکست و فهمیدم گریش بند اومده
آروم دستمو بلند کردم و رد اشکاشو با شستم پاک کردم و انگشتمو روی گونش نواز بار حرکت دادم
+ اقیانوس کوچولو بریم خونه؟
با این حرف بدنش منقبض شد و این تغییر و زیر انگشتام که دور کمر حلقه شده بود حس کردم
- م من نمیام
از همین میترسیدم
که بگه نمیاد
که بگه میخواد بره
که بگه نمیمونه
ویو چویا:
با گریه به سینش کوبیدم با زور کمی که داشتم تا اونو فاصله بدم
- ولم کن لعنتی (با گریه)
+ هیس هیس
منو محکم گرفته بود و موهامو ناز میکرد سرشو توی موهام میکرد و منو بو میکرد
لبخندی وسط گریه روی لبم شکل گرفت انگار من تنها فرد دلتنگ این ماجرا نبودم
خودمو توی بغلش سپردم که اون حس لعنتی که در مورد دروغ عشق بود اومد سراغم.... لعنتی بازم دارم اشتباه میکنم میخواستم محکم هولش بدم ولی دیگه نمیتونستم مغزم دستور میداد اما بدن به حرف قلبم بود مرد شور هرچی احساساته
فقط توی بغلش تا تونستم فرو رفتم و گریه کردم سرمو به سینش چسبونده بودم و فقط بینمون سکوت بود و صدای قلبش
سکوتو نشکستم و به صدای قلبش گوش کردم تا آروم بگیرم دیگه هیچی مهم نبود حتی اگه اون منو نخواد فقط میخوام الان بغلش باشم همین
ویو دازای:
سرمو توی موهاش کردم تا تونستم بوش کردم و موهاشو بوسیدم دیگه نمیخوام حتی یک ثانیه هم نباشه دیگه نمیتونم تحمل کنم نبودشو....
باید قبول کنم پسری به اسم چویاناکاهارا قلب پسر بزرگ ترین و قدرتمندترین مرد جهان و مثل اسباب بازی توی دستش داره
سکوت بینمون ادامه دادم تا اینکه صدای هقهقش سکوتو شکست و فهمیدم گریش بند اومده
آروم دستمو بلند کردم و رد اشکاشو با شستم پاک کردم و انگشتمو روی گونش نواز بار حرکت دادم
+ اقیانوس کوچولو بریم خونه؟
با این حرف بدنش منقبض شد و این تغییر و زیر انگشتام که دور کمر حلقه شده بود حس کردم
- م من نمیام
از همین میترسیدم
که بگه نمیاد
که بگه میخواد بره
که بگه نمیمونه
- ۹۱۴
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط