ویو بکی

ویو بکی

به خانه رسیدیم لباس راحتی پوشیدم و جلوی تلویزون نشستم.
وایی!
لپم سرخ شده بود و قلبم تند می زد..سرمم خیس عرق بود...گفت:« باید خیلی وقت پیش بهت میگفتم..خیلی وقت پیش! من..من دوستت دارم! من عاشقتم!:»
بوسه بوسه بوسه
جیغ زدممم!!!!!!! هورااااا !!!!!!!!
بعد روی تلویزیون نوشت: پایان مجموعه سریال برلینت عاشق
و.وات؟؟ ت.تمام شدددد؟!!!!!!!!!!!!!!!!
ا.الان میمیرممممم!!!!!!
(نویسنده: درکت میکنم.)
گفتم:« نههه! دیگه سریال عاشقانه ندارممم!!!»
مارتا گفت:« من که بهتون گفته بودم وقتتون رو برای این چیزها تلف نکنید!»
از جا پریدم:« وقت تلف کردن؟! منظورت چیههه؟!»
بعد سلانه سلانه طرف اتاقم رفتم و خودم را روی تخت پرت کردم.
آههه
غر زدم :« حالا چه کار کنم؟»
مارتا گفت:« رو درساتون تمرکز کنید.»
اهههه
صدای بابا آمد:« بکی جونممم کجاس؟ بابایی اومدهههه!»
دویدم بیرون:« سلامم بابا جونمممم!»

ویو دامیان

صدای امیل اومد:« دامیان ساما..نیم ساعته دارید اون مداد رو میجوید..چیزی شده؟»
گفتم:« هان؟! ن.نه..چیزی نیست.»
بالشی روی سرم کوبیده شد و از صندلی پرتم کرد!
صدای لوئن اومد:« دامیان ساما نصفه شبه! باید استراحت کنید.»
بالش رو موبوندم تو کله های پوکشون و بعد دراز کشیدم.
اما فکرم خیلی درگیره....
دیدگاه ها (۰)

دوست دارین فردا هم همین طوری بپارتم؟

زیادی دادم😂بازم بدم؟

دیدم فقط بکی داره حرف میزنه برای همین همین طوری پراندم:« چرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط