همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 63.

"ویو جئون جونگ کوک"

همین که آقای ییلدیریم گفت:

_«پروژه لغو نمیشه.»

همه نفس راحتی کشیدن.

حتی خود من...

برای اولین بار از صبح...

فشار روی شونه‌هام کمتر شد.

آقای ییلدیریم رو به من کرد.

_«از امروز...»

_«فقط خودت مسئول این پروژه‌ای.»

سرم رو خم کردم.

_«باعث افتخاره.»

همین موقع...

دونگ وو که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود...

آروم سرفه‌ای کرد.

_«اهم...»

همه نگاها سمتش رفت.

لبخند شیطونی همیشگیش برگشته بود.

_«منم یه شرط دارم.»

آقای ییلدیریم با تعجب نگاهش کرد.

_«شرط؟»

_«آره.»

بعد...

یه قدم اومد سمت من.

دستشو انداخت روی شونه‌م.

_«کوکی...»

همه خشکشون زد.

ملیس آروم پلک زد.

سوآ دهنش باز موند.

بوراک زیر لب گفت:

_«کو... چی گفت؟»

من فقط چشمامو بستم.

آه کوتاهی کشیدم.

_«دونگ وو...»

_«جلوی همه لازم نبود.»

اون خندید.

_«عادت کردم.»

بعد رو به بقیه گفت:

_«من همیشه بهش میگم کوکی.»

دوین...

همین که اینو شنید...

یه لحظه اخماش رفت توی هم.

نگاهش بین من و دونگ وو جابه‌جا میشد.

دونگ وو ادامه داد:

_«شرطم خیلی ساده‌ست.»

_«آقای جئون...»

_«گالری نقاشی جدید منو...»

_«خودش طراحی کنه.»

آقای ییلدیریم لبخند زد.

_«همین؟»

_«آره.»

بعد رو به من کرد.

_«قبوله؟»

چند ثانیه به دونگ وو نگاه کردم.

شیطنت از چشم‌هاش میبارید.

انگار میخواست بعد از اون همه سال...

یه جوری تلافی کنه.

لبخند کمرنگی زدم.

_«قبوله.»

دونگ وو دستشو دراز کرد.

_«قول؟»

دستم رو توی دستش گذاشتم.

_«قول.»

اونم محکم دستمو فشرد.

_«پس از امروز...»

_«معمار گالری منم شدی.»

_«افتخار میکنم.»

بوراک با خنده گفت:

_«آقای جئون...»

_«ظاهراً امروز هرکی یه پروژه دستتون میده.»

همه خندیدن.

حتی آقای ییلدیریم هم لبخند زد.

اما...

وسط اون خنده‌ها...

یه نگاه رو کاملاً حس میکردم.

نگاهی که از اول روی من مونده بود.

سرمو آروم برگردوندم.

پارک دوین...

با دست به سینه ایستاده بود.

لبخند میزد...

ولی اون اخم ریز بین ابروهاش...

کاملاً معلوم بود.

تا چشمش به من افتاد...

زیر لب غر زد.

+«به همه اجازه میده بگن کوکی...»

+«بعد من یه بار گفتم...»

+«تا صبح مسخره‌م کرد...»

فکر کردم فقط لب‌خوانی کردم...

ولی از حالت صورتش...

تقریباً مطمئن بودم همینو گفته.

بی‌اختیار...

گوشه‌ی لبم بالا رفت.

انگار...

یکی داشت یواش‌یواش...

حسودی میکرد...
دیدگاه ها (۱۴)

همخونه اجباری.. پارت 64."ویو پارک دوین"تمام راه برگشت...هیچ‌...

همخونه اجباری.. پارت 65."ویو جئون جونگ کوک"سکوت...تمام اتاق ...

همخونه اجباری.. پارت 62 "ویو پارک دوین"همین که در اتاق بسته ...

همخونه اجباری... پارت 61."ویو جئون جونگ کوک"تمام مسیر...دونگ...

همخونه اجباری.. پارت 41."ویو جئون جونگ کوک"پوشه جلسه رو بردا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط