چنان دل کندم از دنیا

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خود

که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر هم

نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند

تو هم بگریز از این تنها

فقط اسمی به جا ماند

ازآن چه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالیست

قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی

که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی

پل پرواز من بودند …
دیدگاه ها (۴۰)

رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود رویمشک از سر زلفین تو دریوزه ...

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تراور قصد آزارم کنی هرگ...

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین رالب فرهاد نبوسید لب شیرین راصدهز...

تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکدستفرقت نامهربانی آتشم در جان ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط