برادرخواندهیمن پارت5:
دو ساعتی بود که یوری و تهیونگ از وسایل هیجان انگیزی که توی شهربازی بود نهایت استفاده رو برده بودن و بهشون حسابی خوش گذشته بود اما جونگکوک باهاشون همبازی نمیشد و ترجیح میداد تماشاشون کنه. با لبخندایی که هر از چند گاهی روی لبش مینشوند تظاهر میکرد که مشکلی وجود نداره اما خب از اینکه کنارشون بود خوشحال نبود. با یوری راحت بود اما در کنار تهیونگ حس خوبی نداشت. توی دورانی که با هم به مدرسه میرفتن فقط یه همکلاسی میدیدش، تو دوره دانشگاه براش حکم یه هم دانشگاهی رو داشت و حالا هم بیشتر از یه همکار نبود. لفظ برادر رو فقط برای احترام به کار میبرد اما هیچوقت تهیونگ رو برادر خودش نمیدونست. تهیونگ براش یه غریبه بود. یه غریبه که حس عجیبی بهش داشت. میخواست بهش نزدیک بشه اما نه به عنوان برادر... شاید به عنوان یه دوست. به هر حال در کنارش یه حس غریب داشت که نمیدونست چیه. جونگکوک شبیه پدرش بود... قوی و سلطه گر! اما در برابر تهیونگ فرق داشت. عجیب میشد... غریب میشد...
بالاخره یوری خسته شد و به همراه تهیونگ به طرف جونگکوک اومد. هنوز خنده رو لباشون بود و باعث میشد جونگکوک لبخند بزنه.
_اوپا چرا با ما نیومدی؟ خیلی خوش گذشت!
جونگکوک لبخند زد.
_همین که به تو خوش گذشته خوبه.
تهیونگ دستشو نوازشوار روی موهای بلند و مشکی یوری کشید.
_حالا اجازه میدید برگردیم خونه؟
یوری خندید.
_خیلی خب برگردیم.
هر سه با هم به طرف خروجی راه افتادن که چیزی متوقفشون کرد. موجی از آب که یهو سر تا پای همشونو خیس کرد. تازه متوجه شدن توی محوطه ای هستن که با هر قدمشون از طرفی آب زیادی به سمتشون میاد و خیسشون میکنه. چند نفر دیگه هم توی اون محوطه بودن و با جیغ و داد به این طرف و اون طرف میدویدن و میخندیدن. یوری با خنده رو به تهیونگ کرد.
_فکر کنم یه بازی رو جا انداختیم. فعلا نمیتونیم برگردیم خونه!
تهیونگ خندید و رو به جونگکوک کرد.
_رئیس امیدوارم فردا منو بابت تاخیرم عفو کنید!
جونگکوک از حرفش به خنده افتاد و قبل از اینکه بخواد جوابی بده به طرف موج جدیدی از آب کشیده شد. تهیونگ بود که با کشیدن دستش باعث خیس تر شدنش شده بود. به خودش اومد و با دیدن خنده های تهیونگ و یوری خندید.
_خودت خواستی کیم تهیونگ!
اینو گفت و به طرف موجی از آب هلش داد. تهیونگ که کاملا خیس شده بود خندید.
_برات دارم آقای جئون!
اون شب با خنده و خوشی سپری شد و دیر وقت به خونه برگشتن.
(شرط آپلود پارت بعد: 10 لایک)
دو ساعتی بود که یوری و تهیونگ از وسایل هیجان انگیزی که توی شهربازی بود نهایت استفاده رو برده بودن و بهشون حسابی خوش گذشته بود اما جونگکوک باهاشون همبازی نمیشد و ترجیح میداد تماشاشون کنه. با لبخندایی که هر از چند گاهی روی لبش مینشوند تظاهر میکرد که مشکلی وجود نداره اما خب از اینکه کنارشون بود خوشحال نبود. با یوری راحت بود اما در کنار تهیونگ حس خوبی نداشت. توی دورانی که با هم به مدرسه میرفتن فقط یه همکلاسی میدیدش، تو دوره دانشگاه براش حکم یه هم دانشگاهی رو داشت و حالا هم بیشتر از یه همکار نبود. لفظ برادر رو فقط برای احترام به کار میبرد اما هیچوقت تهیونگ رو برادر خودش نمیدونست. تهیونگ براش یه غریبه بود. یه غریبه که حس عجیبی بهش داشت. میخواست بهش نزدیک بشه اما نه به عنوان برادر... شاید به عنوان یه دوست. به هر حال در کنارش یه حس غریب داشت که نمیدونست چیه. جونگکوک شبیه پدرش بود... قوی و سلطه گر! اما در برابر تهیونگ فرق داشت. عجیب میشد... غریب میشد...
بالاخره یوری خسته شد و به همراه تهیونگ به طرف جونگکوک اومد. هنوز خنده رو لباشون بود و باعث میشد جونگکوک لبخند بزنه.
_اوپا چرا با ما نیومدی؟ خیلی خوش گذشت!
جونگکوک لبخند زد.
_همین که به تو خوش گذشته خوبه.
تهیونگ دستشو نوازشوار روی موهای بلند و مشکی یوری کشید.
_حالا اجازه میدید برگردیم خونه؟
یوری خندید.
_خیلی خب برگردیم.
هر سه با هم به طرف خروجی راه افتادن که چیزی متوقفشون کرد. موجی از آب که یهو سر تا پای همشونو خیس کرد. تازه متوجه شدن توی محوطه ای هستن که با هر قدمشون از طرفی آب زیادی به سمتشون میاد و خیسشون میکنه. چند نفر دیگه هم توی اون محوطه بودن و با جیغ و داد به این طرف و اون طرف میدویدن و میخندیدن. یوری با خنده رو به تهیونگ کرد.
_فکر کنم یه بازی رو جا انداختیم. فعلا نمیتونیم برگردیم خونه!
تهیونگ خندید و رو به جونگکوک کرد.
_رئیس امیدوارم فردا منو بابت تاخیرم عفو کنید!
جونگکوک از حرفش به خنده افتاد و قبل از اینکه بخواد جوابی بده به طرف موج جدیدی از آب کشیده شد. تهیونگ بود که با کشیدن دستش باعث خیس تر شدنش شده بود. به خودش اومد و با دیدن خنده های تهیونگ و یوری خندید.
_خودت خواستی کیم تهیونگ!
اینو گفت و به طرف موجی از آب هلش داد. تهیونگ که کاملا خیس شده بود خندید.
_برات دارم آقای جئون!
اون شب با خنده و خوشی سپری شد و دیر وقت به خونه برگشتن.
(شرط آپلود پارت بعد: 10 لایک)
- ۱۳۸
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط