عشق پارت

❤ ❤ ❤ ❤
عشــــــــــق.... #پارت 35




نیلوفر:
((خواستن توانستن است ))
به این جمله اعتقاد پیدا کرده بودم خودمم باورم نمی شد انقدر راحت بتونم این همه اهنگ یاد بگیرم مهرداد شگفت زده می شد وبارها همراه خودش منو استدیوم کارش می برد کلاس های مهردادم صبح بود کلاس خونگی که واسه من گذاشته بود وتشویقم می کرد که کارموادامه بدم گاهی وقت از تنها بودن باهاش می ترسیدم ولی مهرداد خیلی عادی وصمیمی رفتار می کرد مادرم همراه عمه یه تولیدی پوشک کوچلو واسه سرگرمیشون راه انداخته بودن وبیشتر وقتشون اونجا بودن محیا صبح ها کلاس بود وطهر برمی گشت نهاردمی خورد ومی خوابید تا عصر عصرم وقتمون باهم می گذروندیم اقا حسام ومحسن صبح با هم میرفتن سرکاروعصربرمی گشتن شبم یامی رفتیم بیرون ویا بچه ها میومدن اونجا محمد وزنش مونا وعلی وفربدگاهی وقت ها هم لیلی که خودش ومحیا همیشه درحال بحث کردن بودن محسن خیلی هوای لیلی رو داشت ومهرداد به شدت ازش بیزار بود وقت اضافه هم اگه اون وسط داشتم که بیشتر ظهرهاتا عصر وقتم آزاد بود طراحی ام رو تقویت می کردم تواین زمینه بازم مهرداد کمکم می کرد چون اونم طراحی اش خوب بود ولی چون زیاد سرش شلوغ بود بهش توجه نمی کرد
گاهی شب ها منو محیا کنارهم می خوابیدیم یاداونومیومددتواتاق من یا مندمی رفتم تواتاق اون وتا دیر وقت گپ می زدیم می خندیدم گاهی هم از خستگی که در طول روز داشتیم بی هوش می شدیم از شدت خواب
امشبم از اون شب ها بود که من رفتم پیش محیا ولی اونوچون خیلی خوابش میومد زود خوابید منم یکم کتاب خوندم تا چشام خسته بشه وبخوابم بادهمونوکتاب تو تخت خوابیدم

باحس خنکی آب از جا پریدم وجیغ زدم از دیدن مهرداد شوکه شدم واون از من بدتر بود صدای خنده ای محیا باعث شد هر دوتامون برگردیم طرفش
محیا : چی شدواییــــــی مردم از خنده
مهرداد : کوفت تو دلت
اخمی کردبهش ورو به من گفت : معذرت می خوام ...
سرشو انداخت پایین وبقیه حرفشو خورد ورفت بیرون
محیا : ای جونم داداشم خجالت کشید
- چرا آب ریخت رو من
محیا: فکر کنم روتخت من خوابیدی اونم فکر کرد تو منی
- آها...خیس آب شدم
محیا: ولی داداشم جیگرش حال اومد اول صبح یه تیکه مروارید دیده
- بی ادب ..
محیا : من چرا داداشم خجالت کشید
خودمو نگاه کردم یه لباس راحت مشکی پوشیده بودم بدون آستین وکوتاه بود کوتاهی اش تا رو زانوهام بود
- بمیری محیا من دیگه نمیام اتاقت بااین لباس هات بی حیا
لباسموعوض کردم ولباس خوابشو پرت کردم تو صورتش
- بی حیا لباساتم مثله خودتن
محیا که فقط می خندید بدجنس
دیدگاه ها (۳)

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــــق... #پارت36نیلوفر:از اتاق محیا که ا...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــــق.... #پارت 37نیلوفر:در زدم ورفتم اتا...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــــق.... #پارت 34مهرداد:نیلوفر نیم نگاهی بهم...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ..پارت ۳۳مهرداد : محل کارم رو به نیلوفر نشون داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط