(عاشقی)

(عاشقی)
قسمت پنجم.
رفتیم سرخونه زندگیمون.بعداز چند روز کسری باحالت خوشحال مانندی اومد و منو بغل کرد.ازش پرسیدم:چی شده؟کبکت خروس میخونه؟
-آره یه خبرایی شده!دوتا بلیط گرفتم برای سفر به کره جنوبی.
+واقعا؟حالا چندروزه؟
-چند روزه نیست برای زندگی کردن میریم.
جا خوردم و خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون و گفتم:ولی ما که بلد نیستیم اون جارو؟
-اشکال نداره یاد میگیریم.
تو فکر بودم که چیکار کنم؟آخه تو دوراهی گیر افتاده بودم.تو همین موقع کسری که داشت مسواک میزد گفت:برو وسایلامونو جمع کن که دیگه فردا بریم خارج.
تصمیم خودمو گرفتم و باقاطعیت گفتم:چشم کسری جان.
نمیدونستم تو فکرش چی میگذره ولی به خودم میگفتم میریم اون جا و یه زندگی جدید دست و پا میکنیم.
وسایلارو جمع کردم.به خانواده هم خبر دادم و اونا مخالفتی نداشتن.
خلاصه فردا صد و ما سمت فرودگاه حرکت کردیم.سه بار علاف شدیم و بار چهارم رفتیم سوار شدیم.منو کسری پیش هم نشستیم.هواپیماه حرکت کرد.
بعد از چندساعت رسیدیم کره جنوبی.وای خدا چقدر خارج قشنگه!ولی هرچی باشه ایران که قشنگ تره!
کسری اومد از پشت بغلم کرد و گفت:خب عشقم الان کجا بریم؟
بهش گفتم:الان ساعت چنده؟
-ساعت 6عصر.
+اون موقع که حرکت کردیم شب بود چه جالب اینجا و اونجا...
-خب حالا هرچی باشه بریم چمدونامونو بیاریم.
+باشه باشه برو.
-برم؟مگه تو باهام نمیای؟
+نه برای چی؟
-تو زنه منی!
خودمو لوس کردم براش و گفتم:باشه شوهلی.منو ببخشش لدفن.
منو بغل کرد و گفت:درکت میکنم توله من و بعد همدیگه رو بوس میکردیم.
بعداز چند لحضه گفتم:برو چمدونامونو بگیر بیار!
گفت:ای به چشم.همین الان.
بعداز رفتن و اومدن کسری من رو صندلی نشسته بودم و چشم انتظار کسری بودم که یه دفعه یه دستی اومد و چشمامو بست.
داشتم میمردم از ترس.نمیدونستم کیه و همش تو دلم میگفتم:کسری کجایی؟نمیدونم کجا رفتیم که یهو چشممو باز کردن.
واااااای این خونه چقدر قشنگ و نازه.کاش مال ما بود.تو این لحضه صدای کسری رو شنیدم که میگفت:همین طوره!
برگشتم و باحالت خوشحال مانندی گفتم:واقعا؟
-آره مگه شوخی دارم باتو؟
پریدم تو بغلش و حسابی ماچش کردم.
رفتیم داخل خونه و زندگی جدیدی رو شروع کردیم.به خودم میگفتم بیام خارج خیلی فرق میکنه ولی این طور نبود.
بعداز گذشت 9ماه موندن تو کره جنوبی یه روز کسری باحالت خوشحالی گفت:امشب باید بریم خونه خالم.
-مگه اوناهم اینجان؟
+آره پس چی؟زود باس از الان بریم.
گفتم باشه و زود رفتم آماده بشم.آماده که شدم شنیدم کسری داره باحالت عصبی صحبت میکنه.
داشتم میومدم که بپرسم چیشده؟یهو کتشو انداخت روصورتم و گفت:بروگمشو اینو اتو کن!
بهش گفتم:وا!؟کسری معلومه چت شده؟
-برو اینو اتو کن.
رفت کنار دیولر تکیه داد وگفت:امروز اصلا حالم خوش نیس.یه خبرایی شنیدم درموردت!بزار بعدبیایم.
منم رفتم اون ور دیوار نشستم و گفتم:مشترک مورد نظر،به دلیل ادم نبودنتان مسدود خواهید شد...بیب بیب بیب.
کسری بلندشد و خودش رفت اتو کرد.راستش دلم براش سوخت
-----------
ادامه دارد......
دیدگاه ها (۴)

(قسمت ششم)(عاشقی)دلم براش سوخت و رفتم ازش گرفتم.بکش بکش شد ک...

(قسمت هفتم)(عاشقی)منو کسری کنار هم نشستیم.میلی برای خوردن غذ...

(عاشقی)(قسمت چهارم)اول من شروع کردم و گفتم:به نام خدا.من یه ...

(قسمت سوم)(عاشقی)مادرم تعجب کرده بود و داشت به صحبتهای اون خ...

الکس &پارت ۴در یک نگاهجی جی٪&گفت باید سوار ماشین من بشی و ب...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۶رفتیم به سمت ماشین جونکوک سوا...

چون حوصلمم سررفته بود و شرط ها نرسیده بودن براتون سناریو گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط