آن‌که رخسار تو با زلف گره گیر کشید

آن‌که رخسار تو با زلف گره گیر کشید
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید بخود آخر کار
ماه را از فلک آورد بزنجیر کشید

خامه می‌خواست که مژگان ترا بردارد
راست بر سینۀ عشاق تو صد تیر کشید

چون بیاراست بدان حُسن دلاویز تُرا
قلم اندر کف نقّاش تو تکبیر کشید

گردش خامه تقدیر غرض نقش تو بود
کز ازل تا به ابد این همه تأخیر کشید

دیده از تاب و بسیار چه شبها که گشود؟
کانتظار تو بسی این فلک پیر کشید


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۱۱)

دل فارغ ز درد عشق، دل نیستتن بی‌درد دل جز آب و گل نیستز عالم...

بندهٔ یک دل منم بند قبای تراچاکر یکتا منم زلف دو تای تراخاک ...

سلام ب تک تک دوستان عزیز و محترم صبح همگی بخیر انشالله روز خ...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط