تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که
نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را
دیدگاه ها (۲)

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز که انعطاف تو، یکسان نشسته...

نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز ...

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام تو تصوّر می کنی چوبِ خد...

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم هرچند تاب روزگارم را ندارم شا...

نمیبخشمت p.11

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

وارث شرکت LS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط