نفرتی به نام عشق

نفرتی به نام عشق
پارت: 27

ات، رفته بود روی صندلی کنار تختش.
.
.

ات: گمشو اونورررر، ماماننن(گریه فیک)
ـــــــــــــــــــــــــــ



سوسک قهوه ای مانند که باعث جیغ ات شده بود، به سمت صندلیش رفت. ات، دوباره جیغ زد و ایندفه گریش گرفت.
جونگکوک، بالاخره رسید.



ـــــــــــــــــــــــــــ


کوک: چه مرگت...

وقتی دید ات، گریه میکنه حرفش نصفه موند. رفت سمتش.
ــــــــــــ

کوک: ات چیشده؟! چرا گریه میکنی؟!(نگران)
ات:(به سوسک اشاره کرد)
کوک:بخاطر ایننننن؟!
.
.
.
سوسکه، پرواز کرد سمت ات که ات جوری پرید که انگار پرواز کرد.
بعد از پرشش، با گریه و با سرعت زیاد رفت تو اتاق کوک و درو قفل کرد.
کوک، ازین واکنش ات، تعجب کرد. به سوسک که حالا به دیوار چسبیده بود، نگا کرد.

ـــــــــــــ
.
.
.
.

کوک: ینی انقد ترسناکی؟!(چشاشو ریز کرد)
کوک: بیخیال(خنده)
.
.
.
رف سمت سوسکه و با یه تیکه کاغذ، برش داشت.
از پای سوسک، گرفته بود. نگاهش کرد.

ـــــــــــــــــــــــ

کوک: چرا ازت ترسید؟!(تعجب)چیکارش کردی؟! بچم به گریه افتاد..

.
.
.
کوک، اونو از پنجره ی اتاق انداخت بیرون و دستاشو، شست. رفت سمت اتاقش و در زد.

کوک: ات؟! خوبی؟!(خنده ریز)
ات:....
کوک: ات؟!
ات:....
کوک: ات؟....اتتتتتتتتت؟!(خیلی خیلی بلند)
ات:(درو باز کرد) چیه؟! چرا داد میزنی؟!(چشاشو مالید)
کوک: چرا جواب نمیدادییی؟!
ات: ها...خابم برد سوسکه چیشد؟! کشتیش؟!
کوک: چقد زود خابت برد دخترر، نکشتمش انداختمش بیرون.
ات:ماچ بهت(لُپشو بوسید و بعد رفت اتاقش)
کوک:(خشک شده بود) اخخ قلبمم، چرا اینجوری میکنهه من اونو، فقد برای خودم میخام (تو دلش/دستشو گذاشت رو قلبش)
.
.
.

جونگکوک، با لبخند رفت رو تختش. دستشو گذاشت رو جایی که ات بوسیده بود و نوازش میکرد.
ات، لباسشو عوض کرد. رفت پایین تا یچیزی درست کنه.
وسایلای دوکبوکی رو اماده کرد و شروع کرد به، درست کردنش.

[یه ساعت بعد]

ات، همه چیو اماده کرده بود و میزو چید.
رفت سمت اتاق کوک.
در زد و بدون جواب وارد شد. کوک، خواب بود.
ات، رفت سمتش و اروم موهای کوکو نوازش کرد. به خودش اومد و دستشو کشید.

.
.
.
ات: جئون جونگکوک، پاشو بیا یچیزی بخوریم.
کوک:...
ات: پاشووو
کوک:...
.
.
.
.
ات، نشست رو تخت کوک و مثل خمیر، تکونش میداد.
ــــــــــــــــ
ات: بیدار شووو، زود باشش
کوک:(ناله) ولم کنن
ات: پاشوووو
کوک: اگه یکم دیگه به کارت ادامه بدی، قول نمیدم بالا نیارم روت.
ات: فاک(فاصله گرفت)
کوک:(خنده)
ات: بیشعور...بیا بریم غذا
کوک: اشپز شدی؟!
ات: بعله!
کوک:(خنده)
.
.
.

کوک، رف دسشویی و ات، منتظر موند تا بیاد. وقتی اومد باهم رفتن پایین و نشستن دور میز.
برای خودشون غذا کشیدن و خوردن.

لایک: 17
کامنت: 20
بازنشر: 5
دیدگاه ها (۰)

#تصادف#ادامه_تک_پارتی خندید.: "شوخی میکنید دکتر؟! " دکتر، نف...

#تصادف#تک_پارتی(از کتابی و رسمی نوشتن زیاد، خوشم نمیاد. ولی ...

نفرتی به نام عشقپارت: ۲۲ویو کوکبا حس جیغ جیغای ینفر، از خاب،...

نفرتی به نام عشقپارت: 24ات، پایین بود و داشت پیدزاشو میخورد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط