Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part26
---
همین که مانلی داشت تویِ افکارِ خودش غرق میشد و سعی میکرد دلتنگیاش برایِ جونگکوک رو با مرورِ خاطراتِ شیرینش تسکین بده، صدایِ آشنایِ جولیا از پشتِ سرش اومد: «هی مانلی! تنها داری به ناکجاآباد سفر میکنی؟»
مانلی برگشت و با دیدنِ جولیا، لبخندی کمرنگ زد. «آره دیگه، دلتنگیِ بعد از دوری... میدونی که!»
جولیا در حالی که کنارش رویِ صندلیِ کنارِ پنجره نشست، گفت: «آره بابا، درک میکنم. ولی خوشم اومد که اینقدر سریع خودت رو با شرایط وفق دادی. راستش رو بخوای، اولش فکر نمیکردم رابطهتون اینقدر جدی بشه. جونگکوک همیشه یه جورایی مرموز بوده، انگار که یه چیزی رو قایم میکنه.»
مانلی با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه قلبش تندتر زد. «مرموز؟ منظورت چیه؟»
جولیا شانههایش را بالا انداخت. «نمیدونم والا... شاید فقط یه حسه. انگار که همیشه یه چیزی تویِ چشماش هست که نمیذاره کامل بهش اعتماد کنم. ولی خب، مهم اینه که تو خوشحالی. این همه مدت که دور بودی، حسابی دلتنگت بودیم.»
حرفهایِ جولیا، هرچند دوستانه بود، اما یه حسِ ناخوشایندی رو تویِ دلِ مانلی ایجاد کرد. آیا واقعاً جونگکوک چیزی رو قایم میکرد؟ اون مرموز بودنِ همیشگیش، فقط برایِ این بود که از مانلی دور بمونه؟ یا دلیلِ دیگهای داشت؟
***
همین که مانلی داشت تویِ این افکارِ جدید فرو میرفت، چشمش به یه نفر افتاد که داشت از اون طرفِ حیاطِ دانشگاه با یه حالتِ مشکوکی به سمتِ ساختمونِ دانشکدهیِ حقوق میرفت. پسری با موهایِ مشکیِ فر خورده و قدی متوسط که انگار هیچ آشناییای با بقیهیِ دانشجوها نداشت. یه کتِ چرمِ مشکی پوشیده بود و یه کیفِ دوشیِ کهنه به دوشش انداخته بود. یه چیزی تویِ نگاهش بود که مانلی رو جذب کرد؛ یه جور جدیت و شاید یه تلخیِ پنهان.
«اون کی بود؟» مانلی پرسید و به سمتِ حیاط اشاره کرد.
جولیا نگاهی انداخت و گفت: «کی رو میگی؟ همون که رفت سمتِ ساختمونِ حقوق؟ نمیدونم والا... تا حالا ندیدمش. شاید دانشجویِ انتقالی باشه.»
اما مانلی حس میکرد اون پسر یه جورایی آشناست. نه اینکه قبلاً دیده باشدش، نه! بلکه یه جورِ آشناییِ ناخودآگاه. انگار که حضورش یه وزنی داشت، یه داستانی پشتش بود.
***
فردا صبح، روزِ برگشتنِ جونگکوک بود. مانلی با هیجانِ وصفناپذیری منتظرش بود. دلتنگیاش بیشتر از قبل شده بود و حالا با اون حرفهایِ جولیا، یه جور کنجکاویِ تلخ هم بهش اضافه شده بود.
همین که جونگکوک رو دید، دوید سمتش و بغلش کرد. جونگکوک هم با لبخندی گرم جوابش رو داد، اما مانلی یه چیزی رو حس کرد. یه لرزشِ خیلی خفیف تویِ بدنش، یه نگاهِ گذرا که به دوردست افتاد.
«خوش گذشت سفرت؟» مانلی پرسید و سعی کرد صداش عادی به نظر برسه.
جونگکوک لبخندش رو عمیقتر کرد. «آره، خوب بود. ولی خب، بدونِ تو که اصلاً صفا نداشت.»
همین که داشتن از هم جدا میشدن، مانلی چشمش به یه نفر افتاد که داشت از فاصلهیِ دوری به جونگکوک نگاه میکرد. همون پسره با موهایِ فر خورده و کتِ چرم! این بار انگار که داشت با دقت جونگکوک رو بررسی میکرد. و بعد... بعد یه لبخندِ خیلی خیلی کوتاه و کج رویِ لبش نشست. لبخندی که معنیاش رو مانلی نمیفهمید.
اما یه چیزی تویِ اون لبخند بود که باعث شد دلِ مانلی بریزه. انگار که اون پسر، جونگکوک رو میشناخت. نه فقط از دور، بلکه خیلی بهتر. و این شناخت، با اون لبخندِ مرموز، یه نگرانیِ جدید رو تویِ دلِ مانلی کاشت. آیا جونگکوک واقعاً اون چیزی نبود که مانلی فکر میکرد؟ آیا اون شرطِ قدیمی، همونطور که جولیا هم بهش اشاره کرده بود، واقعاً وجود داشت و حالا وقتِ رو شدنِ اون حقیقت بود؟
---
70 لایک
60 کامنت
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part26
---
همین که مانلی داشت تویِ افکارِ خودش غرق میشد و سعی میکرد دلتنگیاش برایِ جونگکوک رو با مرورِ خاطراتِ شیرینش تسکین بده، صدایِ آشنایِ جولیا از پشتِ سرش اومد: «هی مانلی! تنها داری به ناکجاآباد سفر میکنی؟»
مانلی برگشت و با دیدنِ جولیا، لبخندی کمرنگ زد. «آره دیگه، دلتنگیِ بعد از دوری... میدونی که!»
جولیا در حالی که کنارش رویِ صندلیِ کنارِ پنجره نشست، گفت: «آره بابا، درک میکنم. ولی خوشم اومد که اینقدر سریع خودت رو با شرایط وفق دادی. راستش رو بخوای، اولش فکر نمیکردم رابطهتون اینقدر جدی بشه. جونگکوک همیشه یه جورایی مرموز بوده، انگار که یه چیزی رو قایم میکنه.»
مانلی با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه قلبش تندتر زد. «مرموز؟ منظورت چیه؟»
جولیا شانههایش را بالا انداخت. «نمیدونم والا... شاید فقط یه حسه. انگار که همیشه یه چیزی تویِ چشماش هست که نمیذاره کامل بهش اعتماد کنم. ولی خب، مهم اینه که تو خوشحالی. این همه مدت که دور بودی، حسابی دلتنگت بودیم.»
حرفهایِ جولیا، هرچند دوستانه بود، اما یه حسِ ناخوشایندی رو تویِ دلِ مانلی ایجاد کرد. آیا واقعاً جونگکوک چیزی رو قایم میکرد؟ اون مرموز بودنِ همیشگیش، فقط برایِ این بود که از مانلی دور بمونه؟ یا دلیلِ دیگهای داشت؟
***
همین که مانلی داشت تویِ این افکارِ جدید فرو میرفت، چشمش به یه نفر افتاد که داشت از اون طرفِ حیاطِ دانشگاه با یه حالتِ مشکوکی به سمتِ ساختمونِ دانشکدهیِ حقوق میرفت. پسری با موهایِ مشکیِ فر خورده و قدی متوسط که انگار هیچ آشناییای با بقیهیِ دانشجوها نداشت. یه کتِ چرمِ مشکی پوشیده بود و یه کیفِ دوشیِ کهنه به دوشش انداخته بود. یه چیزی تویِ نگاهش بود که مانلی رو جذب کرد؛ یه جور جدیت و شاید یه تلخیِ پنهان.
«اون کی بود؟» مانلی پرسید و به سمتِ حیاط اشاره کرد.
جولیا نگاهی انداخت و گفت: «کی رو میگی؟ همون که رفت سمتِ ساختمونِ حقوق؟ نمیدونم والا... تا حالا ندیدمش. شاید دانشجویِ انتقالی باشه.»
اما مانلی حس میکرد اون پسر یه جورایی آشناست. نه اینکه قبلاً دیده باشدش، نه! بلکه یه جورِ آشناییِ ناخودآگاه. انگار که حضورش یه وزنی داشت، یه داستانی پشتش بود.
***
فردا صبح، روزِ برگشتنِ جونگکوک بود. مانلی با هیجانِ وصفناپذیری منتظرش بود. دلتنگیاش بیشتر از قبل شده بود و حالا با اون حرفهایِ جولیا، یه جور کنجکاویِ تلخ هم بهش اضافه شده بود.
همین که جونگکوک رو دید، دوید سمتش و بغلش کرد. جونگکوک هم با لبخندی گرم جوابش رو داد، اما مانلی یه چیزی رو حس کرد. یه لرزشِ خیلی خفیف تویِ بدنش، یه نگاهِ گذرا که به دوردست افتاد.
«خوش گذشت سفرت؟» مانلی پرسید و سعی کرد صداش عادی به نظر برسه.
جونگکوک لبخندش رو عمیقتر کرد. «آره، خوب بود. ولی خب، بدونِ تو که اصلاً صفا نداشت.»
همین که داشتن از هم جدا میشدن، مانلی چشمش به یه نفر افتاد که داشت از فاصلهیِ دوری به جونگکوک نگاه میکرد. همون پسره با موهایِ فر خورده و کتِ چرم! این بار انگار که داشت با دقت جونگکوک رو بررسی میکرد. و بعد... بعد یه لبخندِ خیلی خیلی کوتاه و کج رویِ لبش نشست. لبخندی که معنیاش رو مانلی نمیفهمید.
اما یه چیزی تویِ اون لبخند بود که باعث شد دلِ مانلی بریزه. انگار که اون پسر، جونگکوک رو میشناخت. نه فقط از دور، بلکه خیلی بهتر. و این شناخت، با اون لبخندِ مرموز، یه نگرانیِ جدید رو تویِ دلِ مانلی کاشت. آیا جونگکوک واقعاً اون چیزی نبود که مانلی فکر میکرد؟ آیا اون شرطِ قدیمی، همونطور که جولیا هم بهش اشاره کرده بود، واقعاً وجود داشت و حالا وقتِ رو شدنِ اون حقیقت بود؟
---
70 لایک
60 کامنت
- ۱۰.۳k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط