✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۲

چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو امتحان کرده بود.

از خنده خسته شده بود.

وقتی روی چرخ‌وفلک سوار شدن، شهر کم‌کم زیر پاشون کوچک شد.

لیا به چراغ‌های شهر نگاه کرد.

ـ وای...

نامجون کنارش نشسته بود.

ـ خوشت اومد؟

ـ خیلی.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ کاش می‌شد این لحظه رو نگه داشت.

نامجون بهش نگاه کرد.

ـ چرا؟

ـ چون نمی‌خوام تموم بشه.

نامجون چیزی نگفت.

لیا سرش رو روی شونه‌ی اون گذاشت.

ـ نامجون؟

ـ هوم؟

ـ می‌دونی از چی بیشتر از رفتن می‌ترسم؟

ـ از چی؟

ـ از اینکه یه روزی خاطراتمون فقط خاطره بشن.

نامجون نگاهش کرد.

ـ برای من هیچ‌وقت فقط خاطره نمی‌شن.

لیا سرش رو بلند کرد.

ـ مطمئنی؟

ـ آره.

نامجون دستش رو گرفت.

ـ چون تو فقط بخشی از خاطرات من نیستی.

مکث کرد.

ـ تو بخش بزرگی از زندگی منی.

چشم‌های لیا پر از اشک شد.

ـ پس چرا حس می‌کنم دارم همه‌چیز رو از دست می‌دم؟

نامجون آروم جواب داد:

ـ چون داری یه فصل از زندگیت رو عوض می‌کنی.

بعد دستش رو فشرد.

ـ ولی عوض شدن فصل، به معنی تموم شدن داستان نیست.

لیا لبخند زد.

ـ تو همیشه بلدی چی بگی.

نامجون خندید.

ـ نه. فقط وقتی درباره‌ی توئه، سعی می‌کنم بهترین چیزی رو که بلدم بگم.


---

بعد از شهربازی، برای شام رفتن به یک رستوران کوچیک.

روی میز، غذای مورد علاقه‌ی لیا بود.

لیا با دیدنش خندید.

ـ این دیگه آخرشه.

ـ چی؟

ـ تو حتی غذای مورد علاقه‌م رو هم یادت مونده.

نامجون گفت:

ـ البته.

ـ من واقعاً نمی‌فهمم چطوری این همه چیز رو یادت می‌مونه.

نامجون چند لحظه بهش نگاه کرد.

ـ چون دوستت دارم.

لیا ساکت شد.

این بار نامجون شوخی نمی‌کرد.

ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

لیا لبخند زد.

ـ منم دوستت دارم.

نامجون دستش رو روی دست لیا گذاشت.

ـ می‌دونم.

ـ از کجا؟

ـ چون وقتی نگام می‌کنی، می‌فهمم.

لیا خندید.

ـ مغرور.

ـ فقط درباره‌ی تو.

هر دو خندیدن.

اما پشت خنده‌ها، غمی بود که هیچ‌کدوم نمی‌تونستن کاملاً پنهانش کنن.


---

شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه رسوند، لیا قبل از پیاده شدن دستش رو روی دست نامجون گذاشت.

ـ فردا هم می‌بینمت؟

نامجون لبخند زد.

ـ معلومه.

ـ و پس‌فردا؟

لبخند نامجون کمی محو شد.

ـ اون روز هم می‌بینمت.

لیا سرش رو تکون داد.

ـ خوبه.

چند لحظه هیچ‌کدوم حرکت نکردن.

بعد لیا آروم گفت:

ـ کاش می‌شد امشب هیچ‌وقت تموم نشه.

نامجون نگاهش کرد.

ـ منم همینو می‌خوام.

لیا پیاده شد.

چند قدم رفت و برگشت.

این بار نامجون از ماشین پیاده شد.

ـ چی شده؟

لیا بدون حرف، فقط چند لحظه بهش نگاه کرد.

بعد گفت:

ـ دلم نمیاد برم.

نامجون نزدیکش شد.

ـ پس یه دقیقه دیگه بمون.

لیا لبخند زد.

ـ فقط یه دقیقه؟

ـ فعلاً یه دقیقه.

و آن یک دقیقه، تبدیل شد به چند دقیقه‌ی طولانی که هیچ‌کدوم دلشون نمی‌خواست تموم بشه.

بالاخره لیا وارد خونه شد.

نامجون تا روشن شدن چراغ اتاقش منتظر موند.

اما این بار وقتی چراغ روشن شد، لبخند نزد.

فقط چند لحظه به پنجره‌ی اتاق لیا نگاه کرد.

روز سوم هم تمام شده بود.

و حالا فقط دو روز باقی مونده بود.
دیدگاه ها (۲)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط