سناریو بخاطر تو پارت
سناریو بخاطر تو پارت ۱۳
***:هانا؟...
چرخیدم سمت صدا.انتظار نداشتم صاحب صدا کاتسوکی باشه . اخم کرده بود و دستاش تو جیبش بود و سعی میکرد نگام نکنه چندان باهام فاصله نداشت و دندوناش رو میسایید. همون لحظه فهمیدم منظورش چیه چرخیدم سمت دخترا و آروم گفتم شما برین منم میام دخترا با نگرانی موافقت کردن و رفتن به دیوار تکیه دادم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "خب من میدونم برای یه سری ها غرور خیلی مهمه و شکستنش بزرگترین درده. حالا بگو چی میخواستی بگی کاتسوکی "کاتسوکی سرش رو آورد بالا و یه لحظه نگام کرد. دوباره همون حس سنگینی نگاهش رو حس کردم. اسم این حس چیه؟ چیه که باعث میشه نفسم بند بیاد؟
کاتسوکی دوباره نگاهش رو دزدید بعد در حالی از نگرانی پشت گردنشو می مالید گفت "راستش... هانا ... من... بخاطر من بود که سرت زخمی شد و بیهوش شدی... و بخاطر من بود که گلوله انفجار به صورتت خورد... من... من" انگشت اشاره ام را رو جلوی صورتش بردم و با اعتماد به نفس گفتم" هیس یه کلمه دیگه حرف بزنی هم منو بهت زده میکنی هم غرور خودتو میشکنی" بعد انگشتم رو پایین آوردم و با یه لبخند نصفه نیمه گفتم" آدم از گذشته درس میگیره توش زندگی نمیکنه پس گذشته ها گذشته در ضمن دیگه نبینم اینجوری هل بشیها؟ من کاتسوکی رو با اون غرور و حس اعتماد به نفسش دوست دا... میشناسم..."
قبل از اینکه دوباره سوتی بدم راه افتادم بیرون کلاس از دیوار گرفته بودم تا نیفتم مشتاق بودم قیافه کاتسوکی رو ببینم یجورایی از بس عین استادها حرف زدم اصلا ندیدن چه واکنشی نشون داد. داشتم میرفتم که گفتم برار امتحان کنن ببینم میتونم بدون دیوار راه برم یا نه دیوار رو ول کردم ولی کاش نمیکردم.قشنگ تو قدم دومم داشتم سقوط میکردم که یکی منو گرفت. آقا چرا نمیزارین من یه بار سقوط کنم؟ بزارید تجربه کنیم سقوط چجوریه دیگه؟! ای بابا ای بابا.نگاه کردم دیدم کاتسوکی.با یه پوزخند و چشمای ریز نگام میکرد. گفت "بپا کله پا نشی نفله!"...
***:هانا؟...
چرخیدم سمت صدا.انتظار نداشتم صاحب صدا کاتسوکی باشه . اخم کرده بود و دستاش تو جیبش بود و سعی میکرد نگام نکنه چندان باهام فاصله نداشت و دندوناش رو میسایید. همون لحظه فهمیدم منظورش چیه چرخیدم سمت دخترا و آروم گفتم شما برین منم میام دخترا با نگرانی موافقت کردن و رفتن به دیوار تکیه دادم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "خب من میدونم برای یه سری ها غرور خیلی مهمه و شکستنش بزرگترین درده. حالا بگو چی میخواستی بگی کاتسوکی "کاتسوکی سرش رو آورد بالا و یه لحظه نگام کرد. دوباره همون حس سنگینی نگاهش رو حس کردم. اسم این حس چیه؟ چیه که باعث میشه نفسم بند بیاد؟
کاتسوکی دوباره نگاهش رو دزدید بعد در حالی از نگرانی پشت گردنشو می مالید گفت "راستش... هانا ... من... بخاطر من بود که سرت زخمی شد و بیهوش شدی... و بخاطر من بود که گلوله انفجار به صورتت خورد... من... من" انگشت اشاره ام را رو جلوی صورتش بردم و با اعتماد به نفس گفتم" هیس یه کلمه دیگه حرف بزنی هم منو بهت زده میکنی هم غرور خودتو میشکنی" بعد انگشتم رو پایین آوردم و با یه لبخند نصفه نیمه گفتم" آدم از گذشته درس میگیره توش زندگی نمیکنه پس گذشته ها گذشته در ضمن دیگه نبینم اینجوری هل بشیها؟ من کاتسوکی رو با اون غرور و حس اعتماد به نفسش دوست دا... میشناسم..."
قبل از اینکه دوباره سوتی بدم راه افتادم بیرون کلاس از دیوار گرفته بودم تا نیفتم مشتاق بودم قیافه کاتسوکی رو ببینم یجورایی از بس عین استادها حرف زدم اصلا ندیدن چه واکنشی نشون داد. داشتم میرفتم که گفتم برار امتحان کنن ببینم میتونم بدون دیوار راه برم یا نه دیوار رو ول کردم ولی کاش نمیکردم.قشنگ تو قدم دومم داشتم سقوط میکردم که یکی منو گرفت. آقا چرا نمیزارین من یه بار سقوط کنم؟ بزارید تجربه کنیم سقوط چجوریه دیگه؟! ای بابا ای بابا.نگاه کردم دیدم کاتسوکی.با یه پوزخند و چشمای ریز نگام میکرد. گفت "بپا کله پا نشی نفله!"...
- ۳۸۳
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط