زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایتِ هجران، غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان، شکیب نیست

گم گشته‌ی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حُسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندلیب نیست


هوشنگ ابتهاح
دیدگاه ها (۷)

وقتی مردم فکر می‌کنند که جواب‌ها را می‌دانند، راهنمایی کردنش...

لیس خور کفش ستمگران به پهنای زبان کفش لیس ها است و قدرت ستم ...

طـرزِ تفکر!در قرنِ۱۶ ملکهٔ انگلستان وملکه هندوستانهر دو از ی...

ز نامردان علاج درد خود جستن بدان ماندکه خار از پا برون آرد ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط